‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان. نمایش همه پست‌ها

در اولین برخورد خوش اخلاق باش


شیخ محمد عریفی / ترجمه: آسع

تعدادی از جوانان برای درس خواندن به آمریکا سفر کردند …

در اولین روز .. صبح زود به کلاس رفتند. کلاس شلوغ بود وهمه مشغول حرف زدن وآشنا شدن با همدیگر بودند.

مربی وارد کلاس شد … سکوت همه جا را فرا گرفت. چشم مربی به جوانی افتاد که لبخند می زد
رو به جوان فریاد زد : چرا می خندی ؟
جوان : ببخشید !! من نمی خندم
مربی: چرا … می خندیدی .
سپس ادامه داد :تو آدم بی نظم وغیر جدی هستی بایستی با اولین پرواز برگردی پیش خانواده ات من نمی توان به اشخاصی مثل تو درس بدهم.
آن جوان از این برخورد خیلی ناراحت شده و کمی به دوستانش نگاه کرد نمی توانست بیشتر از این تحمل کند
سپس مربی با چشمانی خشمگین به در اشاره کرد وگفت : بیرون …
آن جوان هم بی چون وچرا بیرون رفت … سپس مربی به جوانان نگاه کرد وگفت : من دکتر ((.فلان.)) هستم واین کتاب اموزشی را به شما می اموزم
ولی قبل از شروع درس میخواهم این برگه های سؤال را پر کنید بدون وارد کردن نامتان ….سپس برگها را بین جوانان پخش کرد
پنج سؤال در آن وجود داشت :
۱- نظرتان در مورد اخلاق مربیتان چیست ؟
۲- نظرتان در مورد روش تدریس چیست ؟
۳- آیا مربیتان نظر دیگران را قبول دارد؟
۴- نظرتان در مورد تکرار درس توسط مربیتان چیست؟
۵- از اینکه مربیتان را در خارج از محیط درسی ببینید خوشحال می شوید ؟
جلوی هر سوال چهار گزینه بود ( عالی … خیلی خوب … خوب …بد )
جوانان برگه ها را پر کردند وبه مربی دادند مربی هم بدون انکه نگاهی بیندازد برگه ها را روی میز گذاشت
وشروع کرد به درس داد که ناگهان گفت : نه … چرا دوستتان را از این درس محروم کنیم
به خارج از کلاس رفت لبخند زنان به آن جوان دست داد واو را وارد کلاس کرد
مربی : مثل اینکه من خیلی با تو رفتار بدی داشتم ولی من یک ناراحتی رنج میبرم ونارحتیهای خودم را در تو ریختم … من واقعا متاسفم تو شا گرد خوبی هستی چرا که خانواده ات را ترک کردی واینجا آمدی
ممنونم از همه شما..

برای من افتخاریست که به شماها درس بدهم
مربی مهربان تر از قبل شد ولبخند میزد سپس برگه های جدیدی مثل همان برگه های قبلی بیرون آورد وگفت : الان که دوستتان امده نظرتان چیست دوباره از اول این برگه را پر کنید !!

همه برگه ها را پر کردند وبه مربی دادند ….سپس برگه های اول را بیرون آورد و با برگه های دومی مقایسه کرد
در برگه های اول، بیشتر جوانان فقط از گزنیه بد استفاده کرده بودند
اما در برگه های دومی همه از گزینه های عالی وخیلی خوب استفاده کرده بودند
این چیزی را که دیدید نتیجه ی رفتار بد بین مدیر وکارمند … آن رفتاری را که با دوستتان کردم تنها یک نمایش بود که میخواستم برایتان واقعی بنظر آید
ولی بیچاره قربانی رفتار خشن من شد پس ببینید چگونه نظرتان تغییر کرد هنگامی که من رفتارم را عوض کردم
این طبیعت انسان است …..

نتیجه گیری : اولین برخورد ۷۰% از تصویر واقعی توست …. پس با مردم طوری برخورد کن که بدانند این رفتار اول و آخر توست .

به نقل از:
بیداری اسلامی

پدر! گناه من چه بود؟!





شیخ محمد الصاوی / ترجمه: عادل حیدری

ماجد جوان ۱۷ ساله‌ای بود که پدرش یکی از بزرگترین تجار شهرشان بود. در همان اوان ماجد با امام مسجدی که در همسایگی آنها قرار داشت آشنا شد و از محضر او محبت خدا و پیغمبرش را فرا گرفت.

نور ایمان از سیمایش نمایان بود و لبخند لحظه‌ای از وجناتش جدا نمی‌شد و همواره با پدر و مادرش با بهترین وجه ممکن برخورد و رفتار می‌نمود.

مدتی نگذشته بود که پدر ماجد متوجه دگرگونی ماجد شد؛ چون دیگر صدای موسیقی تکان‌دهنده را از اتاق ماجد نمی‌شنوید و ماجد همواره با آرامش بود و بسیار ذکر می‌کرد و به قرائت قرآن می‌پرداخت، اما پدر ماجد از این وضعیت خرسند نبود.

پس از گذشت مدتی پدر ماجد شروع کرد به فشار آوردن و تحت تنگنا قرار دادن وی. به او می گفت: این کارهای پوچ چیست که انجام می‌دهی؟ چرا قرآن می‌خوانی؟ آیا الآن وقت نماز است؟ مگر کسی مرده است؟

وقتی نماز صبح فرا می‌رسید ماجد از خواب برمی‌خواست و پدرش را از خواب بیدار می‌کرد، اما پدر که پس از ازدواج سجده‌ای برای خدا نکرده بود از این کار فرزندش به خشم می‌آمد و آب دهان به صورت ماجد پرت می‌کرد.

در یکی از روزها پدر ماجد پیش امام مسجد رفت و خطاب به او گفت: چرا فرزندم را فاسد کرده‌ای؟‌ امام مسجد لبخندی بر لبانش جاری شد و گفت: ما فرزندت را فاسد نکرده‌ایم بلکه او را به راه راست و مسیر نجات رهنمون ساخته‌ایم؛ فرزندت اکنون ۶ جزء از قرآن کریم را حفظ کرده و بر ادای نماز حریص است.

پدر ماجد گفت: ای فرومایه اگر دوباره فرزندم را همراهت ببینم و یا اینکه در جلسات و درس‌های شما شرکت می‌کند استخوانهایت را می‌شکنم. سپس آب دهانش را به صورت امام پرت کرد، امام مسجد گفت: خدا خیرت دهد و تو را به راه راست رهنمون سازد…

پدر ماجد به برادرزاده‌اش که جوانی مشهور به فساد و بزهکاری بود پیشنهاد کرد که همراه با ماجد سفری تفریحی به یکی از کشورهایی که فساد در آنجا رواج دارد بروند تا اینکه از دوستان (به قول خود فاسد) و امام مسجد فاصله بگیرد.

پسرعموی ماجد خطاب به ماجد گفت: نظرت چیست سفری را به اسپانیا برویم و آثار فرهنگ وتمدن اسلامی که در آنجا وجود دارد را از نزدیک مشاهده نماییم؟ ماجد چون در آغاز مسیر استقامت بود پیشنهاد وی را پذیرفت و همراه او راهی اسپانیا شد.

پدر ماجد مسئولیت آمادگی مقدمات سفر و ویزا و بلیط و غیره و نیز هزینه‌ی سفر را بر عهده گرفت. ماجد و پسر عمویش پس از رسیدن به اسپانیا در هتلی که در همسایگی آن رقاصخانه و باشگاه شبانه وجود داشت اقامت گزیدند.

پسر عموی ماجد چون شب فرا می‌رسید به آن رقاصخانه می رفت اما ماجد از همراهی وی خودداری می‌نمود و در اتاق خویش به ذکر و یاد خدا مشغول می‌شد.

پس از گذشت مدتی ماجد همراه پسرعمویش به‌ آن رقاصخانه گام نهاد و اندک اندک شروع به رقصیدن با زنان موجود در رقاصخانه کرد…

دیری نگذشت که همان نمازهایی را که در هتل به‌جای می‌آورد ترک کرد و با اذکاری که بر زبان جاری می‌ساخت وداع کرد… در یکی از روزها پسر عموی ماجد سیگاری را که آمیخنه به نوعی مواد مخدر بود به او تعارف نمود و ماجد نیز پذیرفت و پس از آن در چاه تاریکی‌ها سقوط نمود.

ماجد دیگر از هیچ چیزی باک نداشت… نه از سیاهی و کبود شدن اطراف چشمانش و نه از شبگذرانی و میگساری و نه از زنا و زنان رقاصه و نه از ضایع کردن و ترک نمازهایش؛ پس از گذشت مدتی ماجد با پدرش تماس گرفت تا مقداری پول برای وی بفرستد؛ پدر پس از شنیدن این سخن نزدیک بود از خوشحالی پرواز کند. ماجد روز به روز بیشتر در منجلاب فساد می رفت تا اینکه در دام مصرف هروئین افتاد.

مدت روادید به پایان رسید. پسر عموی ماجد تلاش می‌کرد او را قانع کند تا به سرزمین خودشان بازگردند اما ماجد فریاد می‌زد: من هیچ سرزمینی ندارم! من پدر ندارم! من خانواده ندارم! سرزمین و پدر و خانواده‌ی من ربع گرم هروئین سفید است.

ماجد و پسر عمویش به کشور خود بازگشتند، پدر ماجد جهت استقبال آنها به فرودگاه آمده بود اما به محض مشاهده فرزندش متوجه دگرگونی کلی وی شد، ماجد پس از نزدیک شدن به پدرش با سردی او را پذیرا شد.

پدر ماجد همراه وی به خانه بازگشت و تلاش نمود او را معالجه نماید اما فائده‌ای نداشت. چندین بار ماجد پدرش را کتک زد و نیز بسیاری از طلاهای مادرش را دزدید و وخامت امر به جایی رسید که برای دستیابی به پول جهت تهیه‌ی مواد مخدر پدرش را با چاقو تهدید می‌کرد.

در یکی از روزها پدر ماجد به نزد امام مسجد رفت و خطاب به او گفت: مرا ببخش، من آب دهان خود را به صورت شما پرت کردم و با بی ادبی با شما برخورد کردم اما الآن ماجد اسیر مواد مخدر شده؛ خواهش می‌کنم او را به‌حال اولش بازگردانید، او را به نماز بازگردانید، او را درحالی که پاک شده است به من بازگردانید؛ امام لبخندی زد و گفت: ای پدر ماجد با صداقت تمام از خداوند بخواه که او را هدایت کند زیرا هدایت تنها بدست خداست.

پس از گذشت دو هفته از این ملاقات، جنازه‌ی پدر و مادر ماجد را به همین مسجد آورده بودند تا امام بر آنها نماز بگذارد چون ماجد آنها را پس از اینکه از دادن پول جهت خرید مواد مخدر به وی خودداری کرده بودند به قتل رسانده بود.

ماجد در حالی که در پس میله‌های زندان نشسته بود و در حالیکه اشک از چشمانش جاری بود می‌گفت: چرا پدر؟!!! گناه من چه بود؟! آیا مگر اسلام تو را به خوشرفتاری با فرزندانت امر نکرده بود؟

من از او بیاموزم؟





دکتر میسرة طاهر / ترجمه: ابوعامر

شخص اول هر روز صبح برای خرید روزنامه کنار دکه می‌ایستاد، سلامی به روزنامه‌فروش می‌کرد و روزنامه‌ی همیشگی خود را برمی‌داشت و می‌رفت اما هیچگاه جواب سلام خود را از روزنامه‌فروش نمی‌شنید!

تقریبا هر روز شخص دیگری نیز همان ساعت برای خرید روزنامه‌ی دلخواهش به آن دکه می‌آمد…

این سلام کردن‌ها و جواب ندادن روزنامه‌فروش هر روز اتفاق می‌افتاد و شخص دوم هم هر روز این موضوع را می‌دید تا اینکه یک روز طاقت نیاورد و به شخص اول گفت:

- چرا به دکه دار سلام می‌کنی؟ من این چند هفته مراقب تو هستم، تو همیشه این کار را می‌کنی.

شخص اولی در جوابش گفت:

- چه اشکالی دارد با او سلام کنم؟

- آخر تو یک بار شنیدی که او جواب تو را بدهد؟

- نه.

- پس چرا به کسی که جواب سلامت را نمی‌دهد سلام می‌کنی؟!

- تو فکر می‌کنی سبب اینکه او جواب سلام من را نمی‌دهد چیست؟

- شک ندارم که او آدم بی ادبی است. یعنی اصلا مستحق این سلام تو نیست.

- پس به نظر تو او آدم بی ادبی است؟

- بله.

- تو از من می‌خواهی من از او بی ادبی یاد بگیرم یا اینکه او از من ادب یاد بگیرد؟

شخص دوم بر اثر حرف حساب شخص اول نتوانست چیزی بگوید. سپس پس از مدتی سکوت گفت:

- ولی او بی ادب است! او باید جواب سلام را بدهد.

شخص اول گفت:


در صورتی که ما در پاسخ به بدی دیگران خوبی را رها کنیم خوبی‌ها از بین خواهند رفت

- دوست من، جواب سلام ندادن او هر دلیلی که داشته باشد نباید باعث شود من افسار رفتار و کردار خود را به دست دیگران بدهم. اگر من هم مثل او شوم و دست از سلام گفتن به دیگر بردارم او بر من پیروز خواهد شد و در نتیجه این اوست که رفتار خود را به من آموخته است و شخصی که دارای اخلاق و رفتار اشتباه است در جامعه قدرت یافته و رفتار او در میان مردم منتشر خواهد شد.

اما اگر من به اصول و مبادی خود پایبند بمانم و با کسانی که روبرو می‌شوم سلام و علیک کنم از آنچه به آن معتقدم محافظت کرده‌ام و دیر یا زود دیگران نیز این رفتار درست را خواهند آموخت.

سپس ادامه داد:

- آیا قبول نداری که رفتار اشتباه به سم یا آتش می‌ماند؟ اگر بر سم، سم بیفزاییم کشنده‌تر خواهد شد و اگر به آتش، آتش افزوده یا هیزم برسانیم شعله‌ورتر خواهد شد.

دوست من باور کن که نیروی ما، در محافظت از استقلال شخصیتی ما نهفته است. اگر ما تحت تاثیر رفتار امثال او قرار بگیریم اجازه داده‌ایم که سمی که در رفتار آنهاست و یا کم ادبی آنها در ما تاثیر گذاشته و آنان آنچه را خود دوست نداریم به ما منتقل کنند، و در پایان این آنها هستند که در نبرد همیشگی میان صحیح و اشتباه پیروز شده‌اند.

برای دانستن کار صحیح کمی در پاسخ رسول خدا ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ به فرشته‌ی کوه‌ها پس از رفتار بدی که اهل طائف با وی داشتند دقت کن. آن فرشته از رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ پرسید: «ای محمد – صلی الله علیه وآله وسلم – آیا دو کوه را بر آن‌ها به هم بیاورم؟»

او فرمود: «خیر… من امید دارم که از نسل این‌ها کسانی به دنیا بیایند که الله را عبادت کنند… خدایا قوم من را هدایت کن که آنان نمی‌دانند».

خوب دقت کن! همه‌ی تلاش‌های قوم پیامبر نتوانست پیامبر ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ را از روش درستی که در پیش گرفته بود بازدارد و یا رفتار او را تغییر دهد. با وجود اینکه او بشر بود و مثل دیگر انسان‌ها ار رفتار بد آنان دچار اندوه و درد می‌شد، اما چیزی که او را از دیگران متمایز ساخته بود همین تسامح گسترده‌ای بود که در درون خود داشت و باعث می‌شد خود را کنترل کند.

و همینطور این اصرار و پافشاری او بود که توانست بر روش درست خود محافظت کند حتی اگر رفتار مردم در برابر خوبی‌های او بد یا جاهلانه و زشت بود.

و همچنان این سوال باقی می‌ماند که:
آیا دیگران از ما ادب بیاموزند یا ما از آنها بی ادبی را؟

كلماتت را خوب انتخاب كن




روزي خانمي سخني بر زبان آورد كه مورد رنجش خاطر بهترين دوستش شد. او بلافاصله از گفته خود پشيمان شد و بدنبال راه چاره اي گشت تا بتواند دل دوستش را بدست بیاورد و كدورت حاصله را برطرف كند.
او در تلاش خود براي جبران آن،  نزد پيرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا، از وي مشورت خواست. پيرزن با دقت و حوصله  فراوان به گفته هاي آن خانم گوش داد و پس از مدتي انديشه،  چنين گفت: " تو براي جبران سخنانت لازمست كه دو كار انجام دهي و اولين آن فوق العاده سختتر از دوميست!"
خانم جوان با شوق فراوان از او خواست كه  راه حلها را برايش شرح دهد.
پيرزن خردمند ادامه داد: " امشب بهترين بالش پري را كه داري،  ‌برداشته و سوراخ كوچكي در آن ايجاد ميكني، سپس از خانه بيرون آمده  و شروع به قدم زدن در كوچه و محلات اطراف خانه ات ميكني و در آستانه درب منازل هر يك از همسايگان و دوستان و بستگانت كه رسيدي، يك عدد پر از داخل بالش درآورده و به آرامي آنجا قرار ميدهي. بايستي دقت كني كه اين كار را تا قبل از طلوع آفتاب فردا صبح تمام كرده  و  نزد من برگردي تا دومين مرحله  را توضيح  دهم!  "
خانم جوان به سرعت به سمت خانه اش شتافت و پس از اتمام كارهاي روزمره خانه، شب هنگام شروع به انجام كار طاقت فرسائي كرد كه  آن پيرزن پيشنهاد نموده بود. او با  رنج  و زحمت فراوان و در دل تاريكي شهر و در هواي سرد و سوزناكي كه  انگشتانش از فرط آن، يخ زده بودند، توانست كارش را به انجام رسانده و درست هنگام طلوع آفتاب به نزد آن پيرزن خردمند بازگشت.
خانم جوان با اينكه بشدت احساس  خستگي  ميكرد، اما آسوده خاطر  شده  بود  كه  تلاشش به نتيجه رسيده و با خشنودي گفت: " بالش كاملا خالي شده است. "
پيرزن پاسخ داد: " حال براي انجام مرحله دوم،  بازگرد  و بالش خود را مجددا از آن پرها، پر كن،  تا همه چيز به حالت اولش برگردد! "
خانم جوان با سرآسيمگي گفت: " اما ميدوني اين امر كاملا غير ممكنه ! اينك باد بيشتر آن پرها را از محلي كه قرارشان داده ام، پراكنده است،  ‌قطعا هرچقدر هم تلاش كنم،  ‌دوباره همه چيز مثل اول نخواهد شد! "
پيرزن با كلامي تامل برانگيز گفت: " كاملا درسته! هرگز فراموش نكن كلماتي كه بكار ميبري همچون پرهائيست كه در مسير باد قرار ميگيرند.  آگاه باش كه فارغ از ميزان صمیميت و صداقت گفتارت،  ديگر آن سخنان به دهان باز نخواهند گشت،  بنابر اين در حضور كساني كه به آنها عشق مي ورزي، كلماتت  را خوب انتخاب كن."


==========
  نوار اسلام
IslamTape.Com


داستان اخراج جن سركش از بدن يك زن




روزى جني داخل بدن زني شد و به مدت يک روز وي را دچار صرع نمود.

برادرانش نيز نزد شيخ عالمي رفتند تا بر خواهرشان قرآن بخواند، هنگامي که شيخ وضعيت زن را ديد به آنها گفت: لازمست تا مدت طولاني بر وي قرآن بخوانيم!

آنها نيز به شيخ گفتند: هرچقدر که خواستي بر او قرآن بخوان و ما نيز با تو خواهيم بود، مهم آنست که آن جن از بدن او خارج شود و از صرع خلاصي يابد..

پس شيخ نيز شروع به خواندن فاتحه نمود، سپس بر وي بقره خواند، بعد با جن سخن گفت که از بدن زن خارج شود، جن نيز با شيخ به سخن افتاد و به وي گفت: به خدا سوگند هرگز از او خارج نمي شوم تو هم هرچه دلت خواست انجام بده.

ظاهراً او جن سرکشي از ميان شياطين ياغي بود– و او رئيس و بزرگ آنها بود – شيخ نيز به او گفت: ولي به اذن الله بزودي تو را از بدن اين زن خارج خواهم ساخت، و شيخ به قرائت قرآن ادامه داد..

هنگامي که به سوره ي "صافات" رسيد و آيه ي «وحفظاً من كل شيطان مارد» را قرائت کرد، يعني: آن‌ را از هر شيطان‌ سركشي‌ محفوظ داشتيم.

جن دچار زجر و عذاب شد و گفت: از اين آيه صرفنظر کن!! شيخ به او گفت: از آن صرفنظر نخواهم کرد تا زمانيکه از آن زن خارج شوي، و براي او مشخص کرد که از کجا خارج شود.. هنگامي که آن جن سرکش اصرار شيخ را ديد به وي گفت: از او خارج مي شوم ولي به يک شرط، شيخ گفت چه شرطي؟ گفت به شرطي که اگر بيرون آمدم اينبار داخل بدن تو شوم.. شيخ گفت: بسيار خوب من با اين شرط موافق هستم.. شيخ از نفس خود مطمئن بود زيرا او خود را با اذکار و اوراد شرعي مصون و مسلح کرده بود.

پس جن نيز قبول کرد که خارج شود وهنگامي که خارج شد و خواست وارد بدن شيخ گردد به گريه افتاد و به شيخ گفت من نمي توانم داخل تو گردم، شيخ پرسيد چرا نمي تواني؟ گفت: من در اطراف تو حصار و حفاظ محکمي ديدم که توانايي نفوذ به آنرا ندارم، زيرا تو صد مرتبه اين ذکر را خوانده اي که: «لا إله إلا الله وحده لا شريك له ، له الملك وله الحمد ، وهو على كل شيء قدير» و اين ذکر تو را از ما حفظ مي کند..!

حال ببين، اي برادر و خواهرم! آن جن چه گفت؟، و حقيقتا ما آنرا راست شمرديم درحاليکه او کذاب، و اين گفته ي آن جن نبود، بلکه فرموده ي پيامبرمان محمد صلي الله عليه وسلم است، و بدانيد که هرکس صد مرتبه اين ذکر را بخواند، تنها از جن و شياطين محفوظ نخواهد بود بلکه علاوه بر آن پنج مزيت ديگر نيز خواهد داشت که هريک از آنها از ديگري بزرگتر است!..
رسول الله صلي الله عليه وسلم فرمودند«من قال لا إله إلا الله وحده لا شريك له ، له الملك وله الحمد وهو على كل شيء قدير . في يوم مائة مرة ، كانت له عدل عشر رقاب ، وكتبت له مائة حسنة ، ومحيت عنه مائة سيئة ، وكانت له حرزا من الشيطان يومه ذلك حتى يمسي ، ولم يأت أحد بأفضل مما جاء به إلا رجل عمل أكثر منه» بخاري ومسلم و ابن حبان.

يعني: «هرکس در هر روز صدبار اين دعا را بخواند: لا إله إلا الله وحده لا شريك له ، له الملك وله الحمد وهو على كل شيء قدير: هيچ معبودي جز الله نيست که تنها و بي‌شريک است، پادشاهي و حمد و ستايش سزاوار او و از آن اوست و او بر هر چيزي و هر کاري تواناست»، براي او ثوابي معادل ثواب آزاد کردن ده برده خواهد رسيد و براي او صد کار نيک نوشته و صد گناه از او پاک مي‌گردد و آن روز تا غروب از شر شيطان محفوظ و در امان است، و هيچ کس کاري بهتر از آن نکرده، مگر آن کس که بيشتر از او عمل کرده باشد».

پس با من در مرور اين مزاياي بزرگ تامل کنيد:

1- «براي او ثوابي معادل ثواب آزاد کردن ده برده خواهد بود». يعني بمانند آنست که او يکصد هزار ريال (سعودي) را در راه خدا  صدقه داده باشد و خداوند آن ميزان صدقه را باز برايش چند برابر خواهد کرد..
2- «براي او صد کار نيک نوشته مي شود». که جز الله کسي ميزان آنها را نمي داند!
3- «صد گناه از او پاک مي‌گردد»
4- «آن روز تا غروب از شر شيطان محفوظ و در امان است». يعني جن و شيطان به او نزديک نمي شوند و توانايي آسيب رساندن به وي را نخواهند داشت.
5- «هيچ کس کاري بهتر از آن نکرده، مگر آن کس که بيشتر از او عمل کرده باشد». و اين فضل باري تعالي است که به هرکس که بخواهد عطا مي کند.

چه کسي از سحر و چشم زخم و حسادت ديگران و از شياطين مي ترسد که داخل وي شوند يا به او آسيب برساند؟ اکنون ديگر همراه ما قول اطمينان بخشي از فرموده ي پيامبرمان صلي الله عليه وسلم است،
يعني: «لا إله إلا الله وحده لا شريك له، له الملك وله الحمد وهو على كل شيء قدير» .

و اين ذکر براي سهولت گرفتن بر کسيست که خدا بر او آسان مي گيرد..

آري آن ذکر لا إله إلا الله است، که اگر در يک کفه ي ترازو قرار گيرد و بر کفه ي ديگر آسمانها و زمين قرار بگيرند، باز اين ذکر عظيم بر آنها غالب مي شود يعني: لا إله إلا الله ..
پس اين ذکر بزرگ را فراموش مکن..

" لا إله إلا الله وحده لا شريك له له الملك وله الحمد وهو على كل شيء قدير "

گفتن صد مرتبه از اين ذکر برايت قابل احساس و سنگين نخواهد بود و تو مي تواني دوباره اين ذکر را در راه يا در اوقات و مکانهاي انتظار بخواني.

برادر و خواهرم تصورکن که تو در روز قيامت نزد پروردگارت ايستاده اي، و او چندين کوه و دريا از حسنات را برايت ظاهر مي گرداند، تو نيز مي گويي اي پروردگارم از کجا اين همه حسنات براي من آمده است؟ او نيز مي فرمايد: آيا بياد مي آوري روزي را که رساله اي منتشر شد و به دست تو هم رسيد که در آن ذکر و حديثي از پيامبرم بود و سپس تو نيز آنرا ميان مردم پخش کردي، و اين حسنات از آنجاست ..!!

به خدا سوگند همگي ما بدان محتاجيم. «من دعا إلى هدى كان له من الأجر مثل أجور من تبعه لا ينقص ذلك من أجورهم شيئا ، ومن دعا إلى ضلالة كان عليه من الإثم مثل آثام من تبعه لا ينقص ذلك من آثامهم شيئا» صحيح مسلم

يعني: پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمودند: «كسي كه به هدايت و نيکي دعوت كند براي او همانند پاداش آنهايي که از او پيروي کرده‌اند پاداش در نظر گرفته مي شود، بدون اينکه‌ چيزي از پاداش آنها کاسته شود، و هرکس که به سوي گمراهي و شر دعوت کند براي او بمانند گناه آن کساني که از او دنباله روي کرده اند گناه در نظر گرفته خواهد شد بدون اينکه ذره اي از گناهشان کاسته شود»
مشخص نيست که چه تعداد از مسلمانان اين رساله را خواهند گرفت و آنرا خوانده و سپس اجرا مي کنند، پس (پخش اين رساله) صدقه ي جاريه اي برايت خواهد شد که جز پروردگارت کسي نمي تواند ميزان حسنات آنرا درک نمايد.

آنرا به تمامي کساني که در اطرافت هستند پخش کن.

سايت نوار اسلام
IslamTape.Com

خليفه زن ناتوان را نجات میدهد



 هنگامى كه پادشاه روم وارد سرزمينهاى اسلامى شد، مردان را شهيد و زنان و كودكان را اسير كرد، و مسلمانانى كه زنده به دست او میافتادند چشمهايشان را در میآورد و گوش و بينى آنها را میبريد.
 به معتصم خليفه وقت مسلمين خبر رسيد كه، زنى هاشمى به دست رومیها اسير شده، فرياد زده است: «وامعتصماه»، معتصم به دادم برس. وقتى اين جريان را براى معتصم بازگو كردند بلافاصله از تختش بلند شد و فرياد زن را جواب داد كه «لبيك، لبيك» و بلافاصله برخاست و در قصرش فرياد زد: كه حركت كنيد، سپس بر مركب خود سوار شد، سبدى به همراه داشت كه در آن توشه راه خود را گذاشته بود، عبدالرحمن بن اسحاق قاضى بغداد و شعبه بن سهل را با 328 نفر مرد عادل فرا خواند و آنها را گواه گرفت كه او تمام دارايى خود را سه قسمت مینمايد يك سوم، مال فرزندانش خواهد بود و يك سوم در راه خدا وقف میباشد و يك سوم از غلامانش خواهد بود، سپس همراه گروهى از فرماندهان جنگى حركت كرد و در قسمت مغربى رود دجله اردو زد، نهايتا پس از مدتى جنگ و مبارزه با روميان، بر آنها پيروز گشت و روم را شكست داد.{ ن ك الكامل لابن الاثير   247/5}
از اين داستان میتوان به اهميت مقام زن و بزرگداشت آن در اسلام پى برد. میبينيم كه خليفه معتصم همراه ارتش خود براى نجات زنى كه دست رومیها اسير شده و فرياد برآورده كه او را كمك كنند حركت میكند و نداى آن زن را لبيك میگويد و براى رهاى‏اش خودش و لشكريانش براى جنگ با كفار آماده میشوند تا اينكه میجنگد و زن مظلوم را كمك مینمايد، كه اين خود بيانگر غيرت مسلمين و دفاع آنها از زنان است.

به نقل از: اسلام و بزرگداشت زن‏، مؤلف:محمد جميل زينو، مترجم:محمّدگل گمشادزهى‏

فرایشان خوانید پیش از آنکه فرایتان خوانند


 
نویسنده: حیان بن مثنی الیافعی
ترجمه: عادل حیدری
 
او را در نیویورک ملاقات کردم… مردی که دوستدار دعوت بود و فرصتی را نمی‌یافت مگر آنرا در راستای نشر خیر غنیمت می‌شمرد، حتی پلیس نیویورک را نگه می‌داشت و آنها را بسوی اسلام فرا می‌خواند چنانکه خود با چشمان خودم می‌دیدم، برای مناظره به کلیساهای مسیحیان می‌رفت تا حجت را بر آنها اقامه نماید.

شغلی عالی با دستمزی خوب داشت، اما آنرا ترک کرده و به پیشه‌ای کم درآمدتر مشغول شد، وقتی علت را از او پرسیدم گفت: من در شغل جدیدم با تعداد بیشتری از انسانها برخورد می‌کنم و در نتیجه می‌توانم مخاطبان بیشتری برای دعوت داشته باشم.

همواره این جمله را تکرار می‌کرد: “فرایشان خوانید پیش از اینکه فرایتان خوانند”. بارها و بارها او را به قتل تهدید کرده بودند اما هیچگونه سستی در وی بوجود نیامد چنانکه تا امروز همچنان راه خود را ادامه می‌دهد.

او هشام است… جوانی که قلبش برای یاری دین اسلام می سوزد. روزی از او پرسیدم آیا کسی توسط تو مسلمان شده؟ پاسخ داد: الحمدلله تاکنون توانسته‌ام سبب وارد شدن پنجاه نفر به اسلام شوم.

همیشه از مساجد نیویورک می‌خواست شیوه‌ی Open House یا خانه آزاد را در پیش گیرند. (یعنی دعوت غیر مسلمانان به مسجد و سخن گفتن با آنان پیرامون اسلام و دادن نوارهای سخنرانی و کتابهایی درباره‌ی دین اسلام به آنها) بعضی از ائمه مساجد پیشنهادش را می‌پذیرفتند و بسیاری نیز به مخالفت بر می‌‌خواستند.

خداوند چنین تقدیر نمود که من از این ایالت سفر کنم، پس از دوسال او را همراه با فرزندش دیدم، به محض دیدنش اشک از چشمانم جاری شد… چرا که نه؟! کسی را می‌دیدم که تمام وقت خود را برای دعوت داده و پیشه‌اش را رها کرده بود، و قبل از همه چیز قلبش آتش می‌گرفت از اینکه انسانی با عقیده‌ی کفر از دنیا برود، چرا اشک نریزم درحالی که نامه‌هایی را بیاد می‌آورم که در آن وی را تهدید به قتل نموده بودند اما او از دعوتش باز نایستاده بود، چرا اشک نریزم که من امتی را در قالب یک مرد می‌دیدم و او را از کسانی می‌پندارم که رسول الله صلی الله علیه و سلم در موردشان می‌فرماید: «پروردگار همواره برای دینش بذری می‌کارد که آنها را در فرمانبرداری از خود به کار می گمارد».

از او پرسیدم آیا همچنان بر مسیر خود پایدار هستی؟ با اعتماد کامل گفت: “آیا کسی این راه را ترک می‌کند؟!” سپس به فرزندش که سمت راستش ایستاده بود اشاره‌ای کرد و گفت: “این فرزند من است و اکنون به امور تازه مسلمانان می‌پردازد و از طریق اینترنت با آنها نامه‌نگاری می‌کند و احوال آنها را جویا می‌شود”.

سپس خود و خانواده‌اش سوار ماشین من شدند… در راه از او پرسیدم: به یاد داری دو سال پیش وقتی از تو پرسیدم چند نفر بدست تو مسلمان شده اند؟ گفتی پنجاه نفر، الآن تعداد آنها چقدر است؟

لبخندی زد و گفت: الحمدلله؛ بیش از صد نفر.

در پایان سخنی که هر مسلمانی را که برای دینش غیرتی نشان نمی دهد تکان می‌دهد، سخنی که افق‌ها را بر کسی که به گام نهادن خویش بر خوبی اکتفا نموده و و دمی به آن نیندیشده که خوبی را منتشر نماید، می‌گشاید را که در واقع همان سخن اوست که همواره به من می‌گفت یاد آور می‌شوم که: “فرایشان خوانید پیش از اینکه فرایتان خوانند”.

گواهی سلطان



عثمان نزار / ترجمه: عادل حیدری

اکنون در شهر بورصه قرار داریم، در دوران سلطان عثمانی “بایزید” معروف به “صاعقه”، فاتح بزرگ، فاتح بلغارستان و بوسنی و سلانیک و آلبانی.

پادشاهی که پیروزی چشمگیر وخیره کننده‌ای در مقابل سپاه صلیبی بدست آورد؛ سپاهی که پاپ “بونیفاس نهم” به قصد بیرون راندن مسلمانان از اروپا دستور لشکرکشی آن را داده بود و از ۱۵ کشور اروپایی از جمله انگلستان، فرانسه، مجارستان وغیره شکل گرفته بود. در پیکار مشهور و خونین “نیکوپولیس” در سال ۱۳۹۶م سلطان موفق به شکست این سپاه عظیم گردید.

این سلطان فاتح و پیروز روزی برای ادای شهادت پیرامون مسئله‌ای در دادگاهی حضور یافت که قاضی آن شیخ “شمس الدین فناری” بود، سلطان وارد دادگاه شد و مانند شاهدی عادی در مقابل قاضی ایستاد در حالی که دست در دست دیگر خود نهاده بود.

قاضی دیده‌ی خود را بسوی سلطان دوخت و با دقت به وی نگریست سپس به او فرمود: گواهی تو قابل قبول نیست زیرا نمازهایت را همراه جماعت بجای نمی‌آوری و کسی که نمازهای خود را همراه جماعت بجای نمی‌آورد امکان دارد در گواهی خود دروغ بگوید.

سخنان قاضی بسان صاعقه‌ای بر فرق حاضرین در دادگاه فرود آمد…

این سخن تهمتی بزرگ و بلکه توهینی بزرگ نسبت سلطان بایزید بود، حاضرین در جای خویش میخکوب شده بودند و نفس‌های خود را در سینه حبس نموده و منتظر بودند تا با اشاره‌ی سلطان سر قاضی از تنش جدا شود … اما سلطان چیزی نگفت بلکه با آرامش کامل از دادگاه خارج شد.

در همان روز سلطان دستور داد تا مسجدی چسبیده به قصرش بسازند و پس از آماده شدن مسجد سلطان شروع به ادای نمازهای خود با جماعت نمود.

این داستان واقعه‌ای است که مؤرخ ترک “عثمان نزار” صدها سال پیش در کتاب معروفش “حدیقة السلاطین” به رشته‌ی تحریر در آورده است.

آری! آنگاه که مسلمانان چنین علمایی داشتند چنین پادشاهانی را بدست آوردند!

سایت بیداری اسلامی