نمایش پستها با برچسب 5-اسلام ودشمنان. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب 5-اسلام ودشمنان. نمایش همه پستها
5-اسلام ودشمنان
5-اسلام ودشمنان
چگونه مانع ملحد شدن مردم شویم! جوانان ما در حال جذب شدن به آیین زرتشتی می باشند
نویسنده:
محمد باقرسجودى سوال: جوانان ما در حال جذب شدن به آیین زرتشتی می باشند و به بدون علم فقط با شنیدن سخنان کفار و رسانه ها از دین اسلام بدشان می آیید وظیفه اصلی ما در قبال برادرانمان چیست ؟؟؟؟
جواب ما: اول باید علت را پیدا کنیم
سبب : اول عملکرد حکومت است
زمان شاه این ملایان شیعه ظاهرا با حاکم ظالم برخورد می کرده اند و این باعث دلخوشی مردم بود، ولی اکنون خود روحانی تبدیل به شاه و حاکم شده است و آن روحانی نماینده دین شده و دین را نیز با سیاست یکی کرده است, ولی در مسئله امر به معروف و نهی از منکر، دین ایشان از سیاست جدا شده است!!!!!! چون چنانچه کسی بخواهد روحانی حاکم را امر به معروف و نهی از منکر کند آنوقت می شود: ضد دین و مرتد و محارب با خدا و مفسد فی الأرض، و این باعث دلسردی و سرخوردگی مردم است و دنبال پشتیبان و تکیه گاهی برای جنگ با ظالم میگردند.
جواب ما: اول باید علت را پیدا کنیم
سبب : اول عملکرد حکومت است
زمان شاه این ملایان شیعه ظاهرا با حاکم ظالم برخورد می کرده اند و این باعث دلخوشی مردم بود، ولی اکنون خود روحانی تبدیل به شاه و حاکم شده است و آن روحانی نماینده دین شده و دین را نیز با سیاست یکی کرده است, ولی در مسئله امر به معروف و نهی از منکر، دین ایشان از سیاست جدا شده است!!!!!! چون چنانچه کسی بخواهد روحانی حاکم را امر به معروف و نهی از منکر کند آنوقت می شود: ضد دین و مرتد و محارب با خدا و مفسد فی الأرض، و این باعث دلسردی و سرخوردگی مردم است و دنبال پشتیبان و تکیه گاهی برای جنگ با ظالم میگردند.
سبب دوم کم کاری موحدین است موحدین با این تصور که صدای ما در مقابل صدای بی بی سی و سی ان ان و غیره کاربرد زیادی ندارد ساکت شده اند و این اشتباه است هر موحدی باید مبلغ دین راستین باشد (و ملایان ضد دین را رسوا کند) و باید یقین داشته باشد که خداوند در عمل نیک برکت میاندازد و چه بسا که یک حرف کوتاه او، در یک مجلس خصوصی بیشتر از جارو جنجال های ملحدین و منحرفین در رسانه های بزرگ، تاثیر گزار باشد (سبب دوم را دوباره بخوانید) پس اشتباه است که اصلا کاری نکنیم و باید یادمان باشد که برکت با حق است.
پس سبب دوم کم کاری و ناامیدی موحدین است زیرا متوجه (موضوع برکت در کار) نیستند و برای همین ساکت اند.
و بنظرم این سبب دوم علت اصلی پیشرفت کفار در خاک ماست
پس ای مومن
چون ز دستت میشود کاری بکن
و کار خود را حقیر نبین رسول الله صلی الله علیه وسلم فرموده است:
(لا تحقرن من المعروف شيئا ولو أن تفرغ من دلوك في إناء المستسقي ولو أن تكلم أخاك ووجهك إليه منبسط)
از کارهای نیک چیزی را حقیر مشمار حتی اگر این کار نیک کار کوچکی مثل ریختن آب در سطل برادرت باشد یا اینکه که وقتی با برادرت صحبت میکنی خوشرو باش ( کارهای تا این حد معمولی را هم کوچک مدان و انجام بده)حالا ای دوست موحد و مومن در پرتو این حدیث آیا نباید یک گمراه را دست کم نصحیت کنی؟ ولو با یک اشاره یا یک جمله ؟ و مطمئن باش نتیجه بلاخره مطلوب خواهد بود.
و نوشته ام را با کلام الله جل جلاله پایان میدهم
(فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ) «الزلزلة-7» پس هر كه هموزن ذرّهاى نيكى كند [نتيجه] آن را خواهد ديد.
islamtxt@islamtxt.net | www.islamtxt.net © 2009-2010
5-اسلام ودشمنان
سندی بر حقانیت اسلام در برابر ملحدین و منافقین و مذبذب ها
نویسنده:
محمد باقر سجــــودی براساس اطلاعات مرکز آمار ایران درسال ۱۳۸۵در مقابل۴۴۵۸۲۰۳ دختر ۲۰ تا ۲۴ساله كه معمولا با مردانی که 5 سال بزرگترند عروسی میکنند فقط وفقط ۳۵۷۹۸۷۵مرد ۲۵تا ۲۹سال وجوددارد بنابراین در"بازار ازدواج " دست کم تعداد ۸۷۸۳۲۸ دختر وجود خواهد داشت که هرگز قادر به یافتن همسر و ادامه مسیر طبیعی تشکیل خانواده نخواهند بود. یعنی اگر همه این مردان عروسی کنند باز 880000 زن شوهر نصیبشان نمیشود و بدانید و آگاه باشید که این فقط مربوط به زنان 20 تا 24 ساله است اما وضع زنان طبقات سنی دیگر بهمن صورت اسف بار است و خصوصا 29 به بالا که دیگر واویلاست!
اگر از این آمار چیزی سر در نیاوردید پس بیایید به حرف های خانم زهرا شجاعی مشاور رییس جمهور گوش کنید او خیلی ساده تر گفته:
زهرا شجاعی مشاور رئیس جمهور و رئیس مرکز امور مشارکت زنان گفت:
«حتی در صورت ازدواج همه پسران با همه دختران!! باز هم یک میلیون و ۷۰۰ هزار دختر در ایران بیشوهر می مانند»
اما عدد خیلی بیشتر از این حرف این خانم است! زیرا او میگوید در صورتی که پسران همه عروسی کنند و میدانم این محال ممکن است! چون خیلی از پسرها پول نمیابند که عروسی کنند و خیلی از آنها اصلا فاسد الاخلاقند و با صیغه و میغه و فاحشه ها امورات خود را میگذرانند و چون تحت فشار نیستند پس طوق ازدواج را به گردن نمیاندازند، یعنی اینکه به لیست و تعداد دخترانی که حتما بی شوهر خواهند ماند، باز هم اضافه شد!
برای این میگویم (حتما) چون شوهر نیست ! چونکه اصلا نیست!!نیست یعنی نیست!! و باز باید به این لشکر عظیم، زنان بیوه را هم اضافه کنید و تا حدی زنان مطلقه را هم! زیرا ما شش ملیون زن مطلقه داریم که اکثرا جوانند در مقابل فقط یک میلیون مرد طلاق داده مجرد داریم زیرا مرد ها براحتی بعد از طلاق زن سابقشان، دوباره زن بیابند! چون زن زیاد است!
گذشته از اینها، از اول انقلاب تا حالا خیلی از مردها بخاطر دلخوری از این انقلاب رفتند.
و خیلی از مردها بخاطر ترس از جنگ فرار کردند( حدود 4 میلیون) ولی زنها نرفتند، چون خدمت سربازی برای آنها اجباری نبود!
حالا هم خیلی ها، بخاطر وضع بد اجتماعی و اقتصادی از ایران میروند، البته درصد کمی از روندگان جدید زنها هستند، که در خارج آینده مبهمی دارند،
همه این حقیقت ها یعنی، بیشتر و بیشتر شدن مازاد زنان آماده به ازدواج در ایران! یعنی مصیبت بزرگ ، یعنی ویرانی جامعه!
و نکته تلخ این است که چون آمار مشاور رییس جمهور از دفتر ثبت احوال گرفته شده پس این سه گروه اخیر ذکر از نظر دولت ایران هنوز مردان مجرد هستند!!!!!!
یعنی برای مثال در دفتر ثبت احوال ایران هنوز من که سجودی باشم مجرد محسوب میشوم!!! چون شناسنامه ام در پیش دولت سفید است اما حقیقت غیر از این است و من در خارج عروسی کردم! و چندین و چند بچه دارم.
و مثل من صد ها هزار نفر در دفتر ثبت احوال بعنوان مجرد ثبت هستند در حالیکه درست نیست و در خارج عروسی کرده اند یا اصلا نمیخواهند برگردند ایران، زیرا تابیعت کشور دیگری را دارند! این یعنی چه؟ یعنی اینکه تعداد حقیقی مردان مجرد، بمراتب کمتر است از آمار رسمی
پس نتیجه چه شد؟ نتیجه این شد که ایران با شوهر نیافتن دختران، دچار یک بحران عمیق شد همراه دختران خانواده های آنها نیز روزگار خوشایندی نداشتند، و ندارند!
پس چاره چیست؟
یک راه حل این است که منکر حقایق شویم و سر خود را کبک وار زیر برف برده و بگوییم همه اینها دروغ است و مرغ ما یک پا دارد ودختر دم بخت از مردان خواهان عروسی کمتر نیستند!! بلکه مرد بیشتر از زن است!! و بعد بگوییم دلیل همه این بدبختی ها از وضع اقتصادی مملکت است و ایران ما توسط آخوندها زمینگیر شده و دودش به چشم جوانها میرود و نمیتوانند عروسی کنند پس راه حل این است که حکومت را عوض کنیم.
در این راه حل ارائه شده، حقیقتی با دروغی یکجا شده یعنی این درست است که سیاست های غلط دولت و دزدی های کلان سرمداران این حکومت مزید بر علت شده اما زبان آمار، دیگر دروغ نیست یعنی اگر اقتصاد مملکت اگر به سطح امارات هم برسد و اگر همه مردان توانایی عروسی هم داشته باشند باز معضل از بین نمیرود زیرا در امارات نیز از بین نرفته! در آنجا دولت علاوه بر صد نوع کمک ریز ودرشت و مستقیم و غیر مستقیم به هر زوج اماراتی که عروسی کنند تقریبا 25 هزار دولار میدهد باز هم اونجا زنها شوهر نمیابند در حالیکه نه جنگ داشتند نه مشکل فرار مردان نه ملت ناراضی است و نه هیچ... فقط و فقط چون مردها پول دارند و دنبال زنهای روسی و غیره میروند پس عروسی نمیکنند مشکل در آنجا نیز حاد شده تقریبا به اندازه ایران حاد است!
وانگهی عوض کردن حکومت هم تا حالا ممکن نشده، پس گناه دخترها چیست و تا کی باید صبر کنند؟!
چاره دوم این است که حالا چون یک دلیل عدم رغبت بعضی از مردان به ازدواج این است که عیاشند، پس زنها هم (باید) حق داشته باشند به دنبال مردان هرزه بروند ما در مقامی نیستیم که جلوی این (باید) را بگیریم عملا در همه جای دنیا و ایضا ایران، هستند زنانی که به دنبال هرزگی هستند (از سرناچاری یا تنوع) اما آیا این راه حل درستی است که هرکی به هرکی باشد؟
جواب یا این است: بله
و یا این است: نه
اگر گفتید بله یعنی ناخواسته به تعدد گردن نهادید زیرا بی بند وباری یک نوع تعدد است و بدترین نوع آن نیز هست!!زیرا هر مرد را تبدیل میکند به یک ناصرالدین شاه ثانی یا فتح علی شاه دوم یا شاه سلطان حسین!
و اگر گفتید نه پس راه حل شما چیست؟
باز فیل تان یاد هندوستان نکند که اگر این حکومت از بین برود همه چیز درست میشود! خب ببریدش از بین!! اما کی این زنگوله را در گردن گربه میاندازد بفرماید جلو! و پا پیش نهد!
و بعد گیرم از بین رفت و امارات شدیم آنجا هم همین مشکل است! گیرم که آمریکا شدیم آنجا هم همین مساله هست! و چاره ای نیست جز اینکه برای حل مشکل، یا تعدد خارج از ازدواج را برسمیت بشناسیم یا تعدد در چهار چوب ازدواج دوم را و
انتخاب با شماست! ولی در حال یک انتخاب است و آنهم تعدد و چند زن گیری!
حالا یک سخن با این دولت مذبذب و احتمالا منافق
ببین ای دولت مذبذب!
اسلام گفته در حالت اضطرار گوشت و شراب بخورید و خودت هم میدانی که اگر در آستانه مرگ بودی و آب و غذا نبود و تو گوشت خوک و شراب نخوردی آنوقت گناه کار میشوی یعنی نخوری گناه کار میشوی!
اینجا هم خودت اعتراف کردی برای یک میلیون هفتصد هزار نفر دختراصلا شوهر نداری! انسان را که نمیتوانی بسازی! و ثابت کردیم این عدد حدود 9 ملیون است، حالا برای همین یک میلیون هفتصد هزار نفر که اعتراف کردی؛ چه برنامه ای داری؟ رابطه جنسی خارج از ازدواج را هم که ممنوع کردی خب چاره کار چیست پیشنهاد تو چیست؟
همون ده هزار دختری ایرانی هم که هرسال، زن مردان افغانی میشدند را هم منع کردی! و گفتی اگر با افغانی عروسی کردید قلم پایتان را میشکنم و تابعیت ایرانی را از شما میگیرم!
پس راه نشان بده!
مثال تو مثال همون زنی است که رسول الله در حدیث بما خبر داد که از اهل جهنم است
رسول الله فرمود زنی گربه ای را بست نه بهش غذا داد نه رهایش کرد برود خودش غذا پیدا کند ، تا مرد برای همین خداوند آن زن را بجهنم برد!!
و تو اینکار را با حداقل 1700000 دختر انجام میدهی!
هنوز هم قانونی که شاه وضع کرده در کشور ما قانونی پابرجا و مقدس است بعد از سی دو سال از انقلاب این قانون هنوز مقدس است.
والله آفرین به شاه! مرد بود و مردانه عمل کرد و مذبذب نبود، او در مدارس غرب درس خوانده بود بهش یاد داده بودند که ازدواج دوم یعنی ظلم مطلق بر زن اول! پس بنا به عقیده خودش، بدون ترس و واهمه ازدواج دوم را منوط به داشتن اجازه از زن زن اول کرد! یعنی شرطی ناممکن گذاشت یعنی اگر شرط میگذاشت که جواز ازدواج دوم این است که شتر را از سوراخ سوزن رد کنی، باز آسان تر بود! در یک کلام ممنوع کرد، اما در عوض شهر نو و فاحشگی را آزاد و رسمی کرد! یعنی این نوع تعدد را قبول داشت تعدد اسلامی را قبول نداشت، در هر شهر ایران محله ای بود برای زنا!
و شما آمدید آن خانه ها را بستید ولی آیا شما در حوزه علمیه قم درس خوانده بودید یا در سویس؟ که 32 سال از رفتن شاه گذشته و هنوز این قانون اجازه از زن اول برایتان جذاب است و قانون شاه تا حالا کاربرد دارد؟ و ازدواج دوم ممنوع است!
پس من حق دارم شما را منافق بدانم زیرا اگر رییس جمهور تونس ازدواج دوم را ممنوع کرده ، یا اگر شاه ممنوع کرده بود، در عوض آنها هرگز ادعا نداشتند که ما نماینده اسلام ناب محمدی هستیم و هرگز نمیگویند ما نماینده خدا هستیم!
اما تو که فریادت، فریاد ( من اسلامم و اسلام فقط منم) تو گوش فلک را کر کرده، پس چرا پیرو شاه و آتاتورک هستی؟؟
جمع کن این سفره نفاق را! و طناب نفاق را از گردن این ملت باز کن. یا بگذار کار غربی ها را انجام دهد یا کار مسلمانهارا!!
تو خدا میداند که کیستی؟ هر کس هستی ، هستی، اما قسم به الله که اسلام نیستی!
اگر از این آمار چیزی سر در نیاوردید پس بیایید به حرف های خانم زهرا شجاعی مشاور رییس جمهور گوش کنید او خیلی ساده تر گفته:
زهرا شجاعی مشاور رئیس جمهور و رئیس مرکز امور مشارکت زنان گفت:
«حتی در صورت ازدواج همه پسران با همه دختران!! باز هم یک میلیون و ۷۰۰ هزار دختر در ایران بیشوهر می مانند»
اما عدد خیلی بیشتر از این حرف این خانم است! زیرا او میگوید در صورتی که پسران همه عروسی کنند و میدانم این محال ممکن است! چون خیلی از پسرها پول نمیابند که عروسی کنند و خیلی از آنها اصلا فاسد الاخلاقند و با صیغه و میغه و فاحشه ها امورات خود را میگذرانند و چون تحت فشار نیستند پس طوق ازدواج را به گردن نمیاندازند، یعنی اینکه به لیست و تعداد دخترانی که حتما بی شوهر خواهند ماند، باز هم اضافه شد!
برای این میگویم (حتما) چون شوهر نیست ! چونکه اصلا نیست!!نیست یعنی نیست!! و باز باید به این لشکر عظیم، زنان بیوه را هم اضافه کنید و تا حدی زنان مطلقه را هم! زیرا ما شش ملیون زن مطلقه داریم که اکثرا جوانند در مقابل فقط یک میلیون مرد طلاق داده مجرد داریم زیرا مرد ها براحتی بعد از طلاق زن سابقشان، دوباره زن بیابند! چون زن زیاد است!
گذشته از اینها، از اول انقلاب تا حالا خیلی از مردها بخاطر دلخوری از این انقلاب رفتند.
و خیلی از مردها بخاطر ترس از جنگ فرار کردند( حدود 4 میلیون) ولی زنها نرفتند، چون خدمت سربازی برای آنها اجباری نبود!
حالا هم خیلی ها، بخاطر وضع بد اجتماعی و اقتصادی از ایران میروند، البته درصد کمی از روندگان جدید زنها هستند، که در خارج آینده مبهمی دارند،
همه این حقیقت ها یعنی، بیشتر و بیشتر شدن مازاد زنان آماده به ازدواج در ایران! یعنی مصیبت بزرگ ، یعنی ویرانی جامعه!
و نکته تلخ این است که چون آمار مشاور رییس جمهور از دفتر ثبت احوال گرفته شده پس این سه گروه اخیر ذکر از نظر دولت ایران هنوز مردان مجرد هستند!!!!!!
یعنی برای مثال در دفتر ثبت احوال ایران هنوز من که سجودی باشم مجرد محسوب میشوم!!! چون شناسنامه ام در پیش دولت سفید است اما حقیقت غیر از این است و من در خارج عروسی کردم! و چندین و چند بچه دارم.
و مثل من صد ها هزار نفر در دفتر ثبت احوال بعنوان مجرد ثبت هستند در حالیکه درست نیست و در خارج عروسی کرده اند یا اصلا نمیخواهند برگردند ایران، زیرا تابیعت کشور دیگری را دارند! این یعنی چه؟ یعنی اینکه تعداد حقیقی مردان مجرد، بمراتب کمتر است از آمار رسمی
پس نتیجه چه شد؟ نتیجه این شد که ایران با شوهر نیافتن دختران، دچار یک بحران عمیق شد همراه دختران خانواده های آنها نیز روزگار خوشایندی نداشتند، و ندارند!
پس چاره چیست؟
یک راه حل این است که منکر حقایق شویم و سر خود را کبک وار زیر برف برده و بگوییم همه اینها دروغ است و مرغ ما یک پا دارد ودختر دم بخت از مردان خواهان عروسی کمتر نیستند!! بلکه مرد بیشتر از زن است!! و بعد بگوییم دلیل همه این بدبختی ها از وضع اقتصادی مملکت است و ایران ما توسط آخوندها زمینگیر شده و دودش به چشم جوانها میرود و نمیتوانند عروسی کنند پس راه حل این است که حکومت را عوض کنیم.
در این راه حل ارائه شده، حقیقتی با دروغی یکجا شده یعنی این درست است که سیاست های غلط دولت و دزدی های کلان سرمداران این حکومت مزید بر علت شده اما زبان آمار، دیگر دروغ نیست یعنی اگر اقتصاد مملکت اگر به سطح امارات هم برسد و اگر همه مردان توانایی عروسی هم داشته باشند باز معضل از بین نمیرود زیرا در امارات نیز از بین نرفته! در آنجا دولت علاوه بر صد نوع کمک ریز ودرشت و مستقیم و غیر مستقیم به هر زوج اماراتی که عروسی کنند تقریبا 25 هزار دولار میدهد باز هم اونجا زنها شوهر نمیابند در حالیکه نه جنگ داشتند نه مشکل فرار مردان نه ملت ناراضی است و نه هیچ... فقط و فقط چون مردها پول دارند و دنبال زنهای روسی و غیره میروند پس عروسی نمیکنند مشکل در آنجا نیز حاد شده تقریبا به اندازه ایران حاد است!
وانگهی عوض کردن حکومت هم تا حالا ممکن نشده، پس گناه دخترها چیست و تا کی باید صبر کنند؟!
چاره دوم این است که حالا چون یک دلیل عدم رغبت بعضی از مردان به ازدواج این است که عیاشند، پس زنها هم (باید) حق داشته باشند به دنبال مردان هرزه بروند ما در مقامی نیستیم که جلوی این (باید) را بگیریم عملا در همه جای دنیا و ایضا ایران، هستند زنانی که به دنبال هرزگی هستند (از سرناچاری یا تنوع) اما آیا این راه حل درستی است که هرکی به هرکی باشد؟
جواب یا این است: بله
و یا این است: نه
اگر گفتید بله یعنی ناخواسته به تعدد گردن نهادید زیرا بی بند وباری یک نوع تعدد است و بدترین نوع آن نیز هست!!زیرا هر مرد را تبدیل میکند به یک ناصرالدین شاه ثانی یا فتح علی شاه دوم یا شاه سلطان حسین!
و اگر گفتید نه پس راه حل شما چیست؟
باز فیل تان یاد هندوستان نکند که اگر این حکومت از بین برود همه چیز درست میشود! خب ببریدش از بین!! اما کی این زنگوله را در گردن گربه میاندازد بفرماید جلو! و پا پیش نهد!
و بعد گیرم از بین رفت و امارات شدیم آنجا هم همین مشکل است! گیرم که آمریکا شدیم آنجا هم همین مساله هست! و چاره ای نیست جز اینکه برای حل مشکل، یا تعدد خارج از ازدواج را برسمیت بشناسیم یا تعدد در چهار چوب ازدواج دوم را و
انتخاب با شماست! ولی در حال یک انتخاب است و آنهم تعدد و چند زن گیری!
حالا یک سخن با این دولت مذبذب و احتمالا منافق
ببین ای دولت مذبذب!
اسلام گفته در حالت اضطرار گوشت و شراب بخورید و خودت هم میدانی که اگر در آستانه مرگ بودی و آب و غذا نبود و تو گوشت خوک و شراب نخوردی آنوقت گناه کار میشوی یعنی نخوری گناه کار میشوی!
اینجا هم خودت اعتراف کردی برای یک میلیون هفتصد هزار نفر دختراصلا شوهر نداری! انسان را که نمیتوانی بسازی! و ثابت کردیم این عدد حدود 9 ملیون است، حالا برای همین یک میلیون هفتصد هزار نفر که اعتراف کردی؛ چه برنامه ای داری؟ رابطه جنسی خارج از ازدواج را هم که ممنوع کردی خب چاره کار چیست پیشنهاد تو چیست؟
همون ده هزار دختری ایرانی هم که هرسال، زن مردان افغانی میشدند را هم منع کردی! و گفتی اگر با افغانی عروسی کردید قلم پایتان را میشکنم و تابعیت ایرانی را از شما میگیرم!
پس راه نشان بده!
مثال تو مثال همون زنی است که رسول الله در حدیث بما خبر داد که از اهل جهنم است
رسول الله فرمود زنی گربه ای را بست نه بهش غذا داد نه رهایش کرد برود خودش غذا پیدا کند ، تا مرد برای همین خداوند آن زن را بجهنم برد!!
و تو اینکار را با حداقل 1700000 دختر انجام میدهی!
هنوز هم قانونی که شاه وضع کرده در کشور ما قانونی پابرجا و مقدس است بعد از سی دو سال از انقلاب این قانون هنوز مقدس است.
والله آفرین به شاه! مرد بود و مردانه عمل کرد و مذبذب نبود، او در مدارس غرب درس خوانده بود بهش یاد داده بودند که ازدواج دوم یعنی ظلم مطلق بر زن اول! پس بنا به عقیده خودش، بدون ترس و واهمه ازدواج دوم را منوط به داشتن اجازه از زن زن اول کرد! یعنی شرطی ناممکن گذاشت یعنی اگر شرط میگذاشت که جواز ازدواج دوم این است که شتر را از سوراخ سوزن رد کنی، باز آسان تر بود! در یک کلام ممنوع کرد، اما در عوض شهر نو و فاحشگی را آزاد و رسمی کرد! یعنی این نوع تعدد را قبول داشت تعدد اسلامی را قبول نداشت، در هر شهر ایران محله ای بود برای زنا!
و شما آمدید آن خانه ها را بستید ولی آیا شما در حوزه علمیه قم درس خوانده بودید یا در سویس؟ که 32 سال از رفتن شاه گذشته و هنوز این قانون اجازه از زن اول برایتان جذاب است و قانون شاه تا حالا کاربرد دارد؟ و ازدواج دوم ممنوع است!
پس من حق دارم شما را منافق بدانم زیرا اگر رییس جمهور تونس ازدواج دوم را ممنوع کرده ، یا اگر شاه ممنوع کرده بود، در عوض آنها هرگز ادعا نداشتند که ما نماینده اسلام ناب محمدی هستیم و هرگز نمیگویند ما نماینده خدا هستیم!
اما تو که فریادت، فریاد ( من اسلامم و اسلام فقط منم) تو گوش فلک را کر کرده، پس چرا پیرو شاه و آتاتورک هستی؟؟
جمع کن این سفره نفاق را! و طناب نفاق را از گردن این ملت باز کن. یا بگذار کار غربی ها را انجام دهد یا کار مسلمانهارا!!
تو خدا میداند که کیستی؟ هر کس هستی ، هستی، اما قسم به الله که اسلام نیستی!
5-اسلام ودشمنان
ای آزادی! بنام تو چه جنایتها که نکرده اند؟!
نوشته: مصطفي حسيني طباطبائي
برخی از روزنامهنگاران غربی همینکه ملاحظه کردند مسلمانان از تهمتهای سلمان رشدی خشمگین و خروشان شدهاند، بانگ و فریاد برآوردهاند که: «ای داد! پس آزادی کجا رفت؟!» حقّاً که این دسته، مفهوم آزادی را درنیافته و یا عمداً آنرا تحریف کردهاند. شک نیست که آزادی افراد، امری ارجمند و محترم است اما حدود آن تا کجاست؟ آری، آزادی فرد تا آنجا ميتواند گسترده باشد که برای دیگران زیانی ببار نیاورد، یعنی آزادی ایشان را سلب نکند و آبرو و حیثیت آنان را به بازی نگیرد. و فهم این مسئله در قرن بیستم کاری دشوار نیست که به توضیح و تمثیل نیاز افتد. اسلام هم ميگوید که انسانها آزادند، امّا نه آزاد برای آنکه به دیگران تهمت زنند و ناسزا بگویند و جامعه را بفریبند ...! این چنین آزادی، از زهر کشنده برای جامعه انسانی خطرناکتر است! آیا ميتوان باور کرد که روزنامهنگاران غربی این حقیقت را نميدانند؟! شگفتا که چون سلمان رشدی در کتاب «بچّههای نیمهشب» ایندیرا گاندی را بدون دلیل، مورد اتهام قرار داد و آنگاه در دادگاه مجرم و محکوم شناخته شد، کسی از روزنامهنگاران مزبور به رای دادگاه اعتراضی نکرد و آنرا برخلاف آزادی نشمرد ولی اینک که مسلمانان گیتی از تهمتها و دورغپردازیهای رشدی خشمناک شدهاند، آقایان، سنگ آزادی به سینه ميزنند! تاچر نخستوزیر انگلیس، به نام «آزادی» از سلمان رشدی حمایت ميکند ولی خود وی دستور ميدهد تا کتاب «شناسایی و شکار جاسوس[1]» را در انگلیس توقیف کنند و نسخههای آنرا جمع آورند! چرا؟ برای اینکه پیتر رایت نویسنده این کتاب، از وحشیگری سازمانهای جاسوسی انگلیس پرده برداشته است!
روزنامهها نوشتهاند که دنیس لمون، نویسنده مجله «کی نیوز» در سال 1979، به جرم نگارش سخنانی کفرآمیز به 9 سال حبس و پرداخت 500 پوند جریمه، در انگلستان محکوم شد. بنظر آقایان، این حکم با آزادی مباینت نداشته ولی محکومیت سلمان رشدی مخالف و مباین با آزادی محسوب ميشود!
برخی از غربيها بدون توجه به کتب دینی خود، ادّعا ميکنند که قرآن در محکوم شمردن کسانی که به پیامبر اسلام توهین روا ميدارند به راه افراط رفته است.!
گویا این افراد یکبار «کتاب مقدّس» را نخواندهاند و خبر ندارند که در تورات آمده است: هر کسی که پدر یا مادر خود را لعن کند، البته کشته شود! (سفر لاویان، باب 20).
این حکم چنانکه ملاحظه ميکنید برای کسانی است که بر پدر و مادر خویش نفرین فرستند تا چه رسد بکسانی که بر خدا یا پیامبرش ناسزا گویند.!
انجیل هم احکام تورات را تصدیق ميکند و آنها را حکم خداوند ميشمرد. با وجود این، در انجیل نیز ميخوانیم که مسیح -علیه السلام- فرموده است:
«هر که برادر خود را راقا[2] گوید مستحقِّ قصاص باشد و هر که احمق گوید مستحقّ آتش جهنّم بُوَد!» (انجیل متّی، باب 5).
امّا در سراسر قرآن کریم به هیچوجه سخن از این موضوع در میان نیست که ناسزاگویان به رسول خدا -صلى الله علیه وآله وسلم- را چگونه باید کیفر داد؟ روش قرآن مجید در رویارویی با استهزاء کنندگان پیامبر، اینست که اهانتها و سخریهها و شبهات آنان را مطرح ساخته و بدانها پاسخهای منطقی ميدهد یعنی با این زشتگوییها «مقابله فرهنگی» ميکند تا بیماريهای روانی دشمنان، روبه بهبود نهد.!
پیامبر بزگوار اسلام -صلى الله علیه وآله وسلم- نیز بسیاری از این ناسزاگویان و خائنان را به هنگام فتح مکّه، مورد عفو و بخشایش خود قرار داد چنانکه سلمان رشدی با همه دشمنی و خصومتش، این فضیلت را درباره پیامبر اسلام نتوانسته انکار کند و در خلال داستان خود (بطور خلاصه) مينویسد: «سلمان را که مرتد شده بود پس از فتح، دستگیر کرده و نزد پیامبر ميآورند، پیامبر فرمان قتل او را صادر مينماید ولی بلال میانجی شده و در نتیجه، پیامبر سلمان را عفو ميکند و او پولهایی که فراهم آورده بود به کشور خود باز ميگردد».!
هر چند رشدی، صحنه مزبور را از خود ساخته و کمترین سندی و مدرکی در تاریخ برای آن وجود ندارد ولی به هر صورت، رشدی روحیه پیامبر ارجمند اسلام -صلى الله علیه وآله وسلم- را در عفو مجرمان بدین نحو بازگو ميکند.
آری در شرح سیره پیامبر اسلام -صلى الله علیه وآله وسلم- ملاحظه ميکنیم مورّخان نوشتهاند گهگاه که افرادی رسول اکرم -صلى الله علیه وآله وسلم- را هجو ميکردند و بویژه قبائل عرب را با اشعار هجوآمیز خود بر ضدّ پیامبر برميانگیخته و به جنگ و خونریزی تشویق ميکردند، پیامبر -صلى الله علیه وآله وسلم- نیز حکمِ اعدام این ناسزاگویان و شاعران فتنهانگیز را صادر ميفرمود و اینکار را برای صیانتِ جامعه و حفظ مقدّسات آن، امری لازم و بایسته ميشمرد. چنانکه امروز هم اگر در میان مردم متمدّن جهان، کسی رهبران بزرگ مردم را به استهزاء و بهتان و ناسزا به سخریه گیرد و احیاناً آشوب و خونریزی به راه اندازد، گمان ندارم از رویارویی شدید با قانون معاف شود.
در پایان، از خدای بزرگ ميخواهم که دیدگان اهل ادراک و انصاف را در سراسر گیتی بروی اسلامِ راستین بگشاید تا برتریهای این آئین خدایی را به چشم بصیرت ببینند و با پیوستن به آئین محمّد -صلى الله علیه وآله وسلم- سعادت حقیقی را دریابند.
ایران – تجریش
مصطفی حسینی طباطبائی
[1]- Spay Catcher.
[2]- «راقا» واژهای سُریانی است که برای تحقیر افراد بکار ميرفته و در «قاموس کتاب مقدّس» اثر هاکس آنرا به معنای «باطل» ترجمه کرده است.
به نقل از کتاب: حقارت سلمان رشدي، نوشته مصطفي حسيني طباطبائي
5-اسلام ودشمنان
دلایل علیمحمد باب
نوشته: مصطفی حسینی طباطبایی
دلیلی جز نثری مغلوط و ناهموار در میان نیست!
شک نیست کسی که به ادّعای معقولی برخیزد و مردم را به مرام خود فرا خواند، بر آنان لازم است که از او دلیلی استوار بخواهند و از راه برهان، تسلیم سخنان وی شوند. اما اگر ادّعاهای وی متناقض باشد مثل آن که گاهی از بابیت دم زند و زمانی ادعای مهدویّت نماید و روزگاری خود را پیامبر خدا شمرد، و بالآخره سخن از ربوبیت خویش به میان آورد، از چنین کسی نباید دلیل و برهان طلبید، زیرا که نفس ادعاهای وی بطلان خود را اعلام میکنند و دعاوی ضد و نقیض اساساً دلیل نمیپذیرند.
این قضیه وصف الحالی است برای علیمحمد باب و دلایل او که با ادعاهای هفترنگ خویش دیگر جایی برای استدلال باقی ننهاده است. با این همه برای آن که متحریان وادی حقیقت، آگاهی یابند که دلایل سید علیمحمد بر چه پایهای تکیه دارد؟ ما شِبْه دلیلهای وی را از خلال آثارش میآوریم و به بررسی و نقد آنها میپردازیم.
علیمحمد باب در آثار خود مکرر تصریح نموده که هرکس بخواهد حقانیت وی را اثبات کند، تنها و تنها باید از کتاب وی دلیل آورد و حق ندارد هیچ «معجزهای» از او روایت نماید، چنانکه در باب هشتم از واحد ششم کتاب «بیان فارسی» مینویسد:
من استدل بغير کتاب الله وآيات البيان وعجز الکُلّ عن الإتيان بمثلها فلا دليل له ومن يروي معجزة بغيرها فلا حجة له!([1]).
یعنی: «هرکس به چیزی جز کتاب خدا و آیات بیان استدلال کند - با وجود آن که همه از آوردن کتابی همانند آن ناتوانند- هیچ دلیلی ندارد و کسی که معجزهای به جز آن گزارش کند هیچ حجتی او را نیست».
باز در کتاب «بیان عربی» میگوید:
ثم الثامن لا تستدلنَّ إلا بالآيات، فإن مَن لم يستدل بها فلا علم له، فلا تذکرنَّ معجزة دونها!([2]).
یعنی: «هشتم آن که جز به آیات، به چیز دیگری (در اثبات حقانیت من) دلیل میاورد و همانا کسی که استدلال به آیات نکند او را دانشی نیست، و هیچ معجزهای جز آیات، ذکر مکنید».
و نیز در «لوح هیکل الدین» تأکید میورزد:
لا تستدلنَّ إلاَّ بالآيات فإنها لتکفينکم عن شئون الاُخری لتعجز عنها کلُّ العالمون ومن لا يستکفی بها ويريد أن يشهد غيرها ما له من إيمان!([3]).
در این عبارت چند غلط آشکار دیده میشود، یکی «شئون الاُخری» است که لازم بود به صورت «الشئون الاُخری» آورده شود که صفت با موصوف خود در داشتن الف و لام باید هماهنگ باشد، دیگر آن که «کلُّ العالمون» واجب است به صورت «کلُّ العالمين» بیاید، زیرا «العالمين» مضاف الیه و مجرور است، و جرّ آن با «یاء» «نون» میآید نه با «واو»، از اغلاط مذکور که بگذریم، ترجمة عبارت علیمحمد چنین است:
«جز به آیات، استدلال مکنید که شما را از امور دیگر کفایت میکند و همة جهانیان در برابر آنها ناتوانند، و کسی که آیات را کافی نشمرد و بخواهد غیر آنها را گواه آورد، ایمان ندارد».
از آنچه گذشت معلوم شد که دلیل علیمحمد بر ادعاهای خود، همین آیهسازیهای پرغلط است و هیچکس از پیروانش حق ندارد برای او معجزهتراشی کند تا از این راه، تأیید یزدانی را در کار وی نشان دهد. با وجود این، در کتب بهائیان چندان خوارق عادات و معجزات و کرامات از علیمحمد باب گزارش کرده اند که به شمار نمیآید! چنانکه در کتاب «ظهور الحق» مینویسد:
«اما خوارق عادات به قدری از ایشان (علیمحمد باب) دیده شده که احدی از دوست و دشمن منکر نتوانند شد، و اغلب افراد این طائفه، کرامات عدیده مشاهده نموده اند»!([4]).
جالب آن است که علیمحمد باب همان اعتباری را که برای سخنان عربی خود قائل شده، در بارة سخنان پارسی خویش نیز ادعا کرده و آنها را معجزهای جاودانه شمرده است، چنانکه در کتاب «بیان فارسی» مینویسد:
«اگر کسی در کلمات فارسی به عین فؤاد نظر کند، فصاحت آیات را به عینها مشاهده مینماید و یقین میکند که غیر الله قادر بر این نوع کلام نبوده و نیست»!([5]).
یعنی: همین گفتار علیمحمد شیرازی طعنه بر نثر سعدی شیراز میزند و ادیبان بزرگ پارسی را به حیرت میبرد و عذوبت کلامش، شیرینی هر سخن را میزداید، و فصاحت بیانش دانش بلاغت را میآراید و همة سخنوران ایران از صدر تا ذیل، شرمنده میفرماید، و به قول شاعر:
شکرشکن شــوند هـمه طــوطیــان هند زیـن قند پــارسی کـه به بنـگـالـه مــیرود!.
در اینجا از پارسی زبانانی که به علیمحمد باب گرویده اند میپرسیم: آیا انصافاً در سخنان پارسی وی آیتی از شگفتی اعجاز ملاحظه میکنید؟ یا در بیان او نشانی از سحر بیان میبینید؟ آیا به راستی گویندة این سخنان را از همة سخنوران ایران بلیغتر میشمرید؟ آیا واقعاً منشی این آثار را سرآمد نویسندگان قرون میشناسید!؟ مثلاً در آنجا که مینویسد:
«اذن داده نشده که احدی حرفی از حروف بیان را بنویسد، إلا به أحسن خط و أحسن از برای هر نفسی در حد او است نه در حد فوق اون(!) و نه در حد دون آن و این را برای این(!) است که روح متعلق به آن حرف که در بیان است بأعلی ما یمکن فی إلا مکان فی حدّه مرتفع گردد که در مؤمنین بیان دیده نشود، شیء إلا آن که آن شیء در حد خود به کمال رسیده باشد، چنانچه امروز حروف الفیّه چگونه ممیّز در طرزیّت از سایر ملل همین قسم من فی البیان گردد(!) که اگر احدی از بیان در مشرق ارض باشد به نفسه از حُسن او و حُسن آنچه در نزد او است در حدّ خود محبوب گردد که این اعظم سبیلی است از برای جذب کل ادیان به دین واقع...»([6]).
آیا حقاً این نثر مغلوط و بیان نامربوط معجزة روزگار و برهان آفریدگار شمرده میشود!؟.
ناتوانی علیمحمد از عربینویسی
علیمحمد باب به نوشتههای عربی خویش بسیار میبالید، تا آنجا که همة جهانیان را در برابر آیهسازیهایش عاجز میپنداشت، ولی حقیقت آن است که خود وی در نگارش عبارات صحیح عربی، درمانده و ناتوان بود، و با این که مدتی از عمرش را با قرآن و حدیث گذراند و چندی هم در کربلا میان عربزبانان زیست، ولی آثارش از اغلاط گوناگون سرشار است، از این رو باید گفت که علیمحمد نه تنها معجزهای نشان نداد، بلکه نثر صحیح عربی همچون معجزهای، او را ناتوان و عاجز ساخت!.
در اینجا چند نمونه از عربینویسیهای وی را میآوریم تا شاهد گفتار ما باشد، و مایة داوری خوانندگان ارجمند را فراهم آورد.
بخش بزرگی از سخنان علیمحمد اقتباس و تقلید از آیات شریفة قرآنی است، چنانکه در کتاب «أحسن القصص» مینویسد:
آمن الذکر بما أنزل إليه من ربه والمؤمنون کل آمن بالله وبآياته ولا يفرقون بين أحد(!) من آياته وقالوا المسلمون بالحق(!) ربنا سمعنا نداء ذکر الله وأطعناه فاغفرلنا فإنک الحق وإليک المصير بالحق مآباً!([7]).
پیدا است که علیمحمد این جملات را از آیة 285 سورة شریفة بقره برگرفته و چون خواسته اندک تغییری در آنها پدید آورد، به خطاهایی چند درافتاده که بر آشنایان به زبان عربی پنهان نیست، جا دارد اصل آیة قرآنی را بیاوریم تا تفاوتهای سخن علیمحمد با کلام الهی روشنتر شود.
در سورة بقره چنین میخوانیم:
{ آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَمَلآئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ وَقَالُواْ سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا غُفْرَانَكَ رَبَّنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ } ([8]). (البقرة: 285).
در تعبیر علیمحمد اولاً: عبارت (بین أحد من آیاته) صحیح نیست و باید (بین إحدی آیاته) میگفت، به دلیل آن که واژة «آیات» مؤنث است و با «إحدی» باید آن را قرین کرد و نه با «أحد»، چنانکه در قرآنکریم میخوانیم: {أَهْدَى مِنْ إِحْدَى الأمَمِ} (فاطر: 42). ثانیاً: جمله (... وقالوا المسلمون بالحق) خطایی فاحش است از آن رو که «قالوا» خود از فعل و فاعل تشکیل شده و فاعل، به صورت ضمیر (با علامت واو) در آن دیده میشود که مرجعش «المؤمنون» است. بنابراین، بار دیگر از فاعل به صورت اسم ظاهر (المسلمون» نباید یاد کرد که ضمیر فاعلی و اسم ظاهر با یکدیگر جمع نمیشوند. ثالثا: با حذف { وَمَلآئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ } از آیة قرآنی، از ذکر مبانی ایمان خودداری ورزیده و به جای آن تعبیر زائد «بالحق مآباً» را در پی ﴿ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ ﴾([9]) افزوده است که تبدیل امر ضروری در کلام به سخنی زائد البته مخلّ بلاغت شمرده میشود، از همة اینها که بگذریم، این چه اعجازی است که آدمی گفتار کتابی را نقل کند و با اندک تغییری آن را به خود نسبت دهد و همه را از آوردن نظیرش عاجز شمارد!؟ مسیلمة کذاب هم به تقلید از سورة کوثر یعنی: { إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ (١)فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ (٢)إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الأبْتَرُ (٣) } گفته بود: إنَّا أعطينکَ الجَواهِر. فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَهَاجِرْ. وإنَّ مُبغِضَکَ رَجُلٌ کافِر!. چنانکه میبینید مسیلمه در وزن سخن و گزینش کلمات (و نه در معنا و مفهوم آیات) به اخذ و اقتباس ناشیانهای از قرآن مجید پرداخته، ولی آیا این کار دلیل بر صحت ادعای او شمرده میشود یا بر سرقت و افترای وی دلالت میکند؟.
باز علیمحمد در کتاب «أحسن القصص» مینویسد:
ولقد من الله علی المؤمنين إذ بعث فيهم باباً من أنفسهم ليتلوا عليهم آياته ويزکيهم ويعلمهم الکتاب والحکمة وإن کانوا من قبل لا يعلمون من علم الكتاب إلا ألفاً من الباء!([10]).
این عبارت نیز تقلیدی از آیة 164 سورة آل عمران است که میفرماید:
{ لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولا مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ (١٦٤) }([11]). (آل عمران: 164).
در اینجا علیمحمد واژة «رسولاً» را به کلمة «باباً» تبدیل کرده تا به ادعای بابیتش اشاره کند، و مقطع آیه را نیز دگرگون ساخته تا ذهن خواننده را از تقلیدی که رخ داده منصرف سازد، و سرانجام عبارت غلطی به شکل (...ألفاً من الباء معطوفاً)([12]) را به آیة قرآن افزوده است که باید آن را به صورت (ألفاً بالباء معطوفاً) میآورد، زیرا الف معطوف «به» باء (به صورت الفباء) میتواند شد، ولی معطوف «از» باء نمیشود!.
باید توجه داشت که اقتباس از سخن دیگری بر اهمیت گفتار «مقتبس منه» دلالت میکند، مثلاً: اگر سنائی گوید:
با مديحش مدايح مطلق زَهَقَ الباطل است وجاءَ الحق
و اگر خیام گوید:
«يُريدُ الجاهِلوُنَ لِيُطفِئوُهُ» «ويَأبَی اللهُ إلاَّ أن يُتِمَّه»
خود دلیل بر عظمت قرآن مجید است که این شاعران فاضل و نامدار (از آیة 81 سورة بنی اسرائیل و آیة 32 سورة توبه) اقتباس کرده اند، تا چه رسد به سخنان مغلوط باب که حق اقتباس را ادا ننموده و از مقام بلاغت به کلی دور افتاده است!.
بخش دیگری از سخنان علیمحمد هرچند از قرآنکریم برگرفته نشده، ولی با تعبیرات مضحک و مغلوطی همراه است، چنانکه در کتاب «بیان عربی» مینویسد:
ولتعلمن خط الشکسته(!) فإن ذلک ما يحبه الله وجعله باب نفسه للخطوط(!) لعلکم تکتبون!([13]).
یعنی: «باید خط شکسته یاد بگیرید که این همان چیزی است که خدا دوست میدارد و آن را باب خودش برای خطها قرار داده، شاید که بنویسید»!.
سید علیمحمد چون ادعای «بابیت» داشته و ضمناً «خط شکسته» را هم به نیکویی مینوشته، در اینجا خواسته است تا مقام بابیگری را به خط مزبور نیز عطا کند! و آن را «باب خطوط» قرار دهد، شاید مردم در نگارش بدین خط رغبت کنند، و به قول وی: «خط الشکسته» را بیاموزند، (البته فراموش کرده که در عربی به شکسته، منکسر میگویند و واژة فارسی را هم نباید با الف و لام عربی همراه نمود)!.
باز علیمحمد در کتاب «بیان عربی» مینویسد:
أنتم إذا استطعتم کلّ آثار النقطة تملکون ولو کان چاپاً(!) فإن الرزق ينـزل علی من يملکه مثل الغيث، قل أن يا عبادی خير التجارة هذا، إن أنتم بمن نظهره تؤمنون!([14]).
یعنی: «شما چون توانایی یافتید، تمام آثار نقطه را مالک شوید (منظور از نقطه خود علیمحمد است) هرچند که آن آثار چاپی باشند، (نه خطی) که البته رزق و روزی بر کسی که آنها را داشته باشد، همچون باران فرو میریزد. ای بندگان من! بهترین تجارت این کار (داشتن آثار باب) است، اگر شما کسی را که آشکارش میکنیم، باور دارید»!.
در اینجا نیز علیمحمد از یاد برده که در زبان عربی حرف چ و پ نیامده و عربزبانان به جای «چاپ» واژة «طبع» را به کار میبرند، از این رو جملة (ولو کان چاپاً) غلط روشنی به شمار میآید، ضمناً معلوم میشود که بهترین تجارت در مذهب بابی، کدام تجارت است!.
در بخش دیگر از آثار علیمحمد سخنان بیمعنی و واژههای بیرون از قیاس، فراوان آمده به گونهای که در هیچ لغتنامهای آنها را نتوان یافت، و حتی هیچ معنایی برای آنها نتوان یافت! نظیر آنچه در کتاب «پنج شأن» بدین صورت آمده است:
حمد مستجلل متجال، ومستجمل متجام، ومستبهی متباه، ومستعظم متعاظ، ومستنور متناو، ومستکبر متکاب، ومسقهر متقاح، ومستظهر متظاه، ومستعزز متعاز، ومستکمل متکام...!([15]).
یا مانند آنچه در کتاب مذکور میخوانیم که گوید:
قل إنا قد جعلناك نبلاناً نبيلاً للنابلين، قل إنا قد جعلناک جهراناً جهيراً للجاهرين، قل إنا قد جعلناک جرداناً جريداً للجاردين، قل إنا قد جعلناک سذجاناً سذيجاً للساذجين...!([16]).
شگفت آن که خود علیمحمد باب از اغلاط کتب و آثارش باخبر شده و در کتاب «بیان فارسی» از لغزشهای صرفی و نحوی آنها بدینگونه دفاع میکند:
«اگر نکتهگیری در اِعراب و قرائت یا قواعد عربیه شود، مردود است زیرا که این قواعد از آیات برداشته میشود، نه آیات بر آنها جاری میشود و شبهه نیست که صاحب این آیات، نفی این قواعد و علم به آنها را از خود نموده، بلکه هیچ حجتی نزد اولوالألباب از عدم علم به آنها و اظهار این نوع آیات و کلمات اعظمتر(!) نیست»!([17]).
این جواب ناصواب، دو موضوع عجیب و غریب را دربر دارد. یکی آن که سخنان علیمحمد را با قواعد زبان نباید تطبیق کرد، دوم آن که صاحب این کلمات علم به قواعد زبان را از خود نفی کرده است.
در اینجا باید پرسید که:
اولاً: چرا نباید سخنان علیمحمد را با قواعد زبان تطبیق کرد؟ مگر هر پیامبری به زبان قومش سخن نمیگفته تا مردم پیام وی را درک کنند؟([18]) در این صورت چرا باید علیمحمد با ادعای پیامبری قواعد مسلم زبان را رعایت نکند و مثلاً: بارها «صفت» را به جای «مضاف الیه» به کار برد؟([19])، مگر مقصود این نبوده که مردم سخنان وی را خوانده و بفهمند؟ پس چگونه به شیوهای سخن گفته که همه از آن دور و بیگانه بوده و هستند؟.
ثانیاً: اگر گویندة آن سخنان، علیمحمد شیرازی است نه خداوند جهان، در این صورت ادعای رسالت و پیامبری چه وجهی دارد؟ و چنانچه خداوند سبحان سخنان مزبور را نازل فرموده است، پس چگونه خدای دانا و آگاه از قواعد زبان بندگانش بیاطلاع بوده و علم بدانها را از خود نفی میکند؟ وانگهی نادانی و بیدانشی چه حجت و برهانی است که به قول علیمحمد: «اعظمتر»! از آن نیست؟ (در حالی که کلمة اعظمتر هم غلط است، و به اسم تفصیل پسوند «تر» را نباید افزود)!.
از این گذشته، چرا قرآنکریم که به زبان فصیح عربی نازل شده، قواعد مزبور را رعایت کرده ولی در کتاب علیمحمد آن قواعد رعایت نشده است، مگر نه آن که علیمحمد ادعا دارد که مصدر هر دو کتاب یکی است؟!.
در برابر این سؤال معمولاً بهائیان پاسخ میدهند که قرآن هم در پارهای از آیاتش با قواعد نحوی سازگاری ندارد! ولی این ادعا تهمتی بیش نیست و مفسران قرآن (امثال زمخشری صاحب تفسیر کشاف) وجوه اعراب و نکتههای نحوی آیات را نشان داده اند، و توافق قرآن را با قواعد نحو عرب به اثبات رسانده اند، و بهائیان اگر قول زمخشری و دیگر علمای نحو را نمیپذیرند لااقل باید به اعتراف میرزا حسینعلی بهاء گردن نهند که در کتاب «اقتدارات» اذعان میکند که بعضی علمای اسلام جواب اینگونه اعتراضات را داده اند، و در این باره مینویسد:
«قرآن من عندالله نازل شده و شکی هم نیست که کلمات الهیّه مقدس بوده از آنچه توهم نموده اند، چنانچه بعد معلوم و واضح شد که آن اعتراضات از غِلّ و بَغْضاء بوده، چنانچه بعضی علما جواب بعضی از اعتراضات را به قواعد داده اند»([20]).
شگفت آن که علیمحمد باب در کتاب «بیان فارسی» علمای اسلام را به هماوردی با خود فرا میخواند که اگر عاجز نیستند باید نظیر آیههای وی را بسازند، به شرط آن که از عبارات او تقلید نکنند، و در این باره مینویسد:
«اگر اینها میگویند ما عاجز نیستیم، چرا اتیان نمینمایند به آیة مثل آیات ما از فطرت، نه به نحو تکسب و سرقت»([21]).
اما خودش بارها از قرآنکریم تقلید میکند و آیات قرآنی را برگرفته چیزی بر آنها میافزاید یا از آنها میکاهد، آیا نام این کار «تکسب و سرقت» نیست؟!.
زیرنویس:
([1])- بیان فارسی، ص210.
([2])- لوح هیکل الدین، ص23.
([3])- بیان عربی، ص25.
([4])- ظهورالحق، ج3، ص34.
([5])- بیان فارسی، ص 54.
([6])- بیان فارسی، ص102 و 103.
([7])- أحسن القصص، چاپ سنگی، ص4.
([8])- یعنی: «پیامبر بدانچه از خداوندش به سوی او نازل شده، ایمان آورد و همة مؤمنان به خدا و فرشتگان او و کتابهای وی و فرستادگانش ایمان آوردند (و گفتند) میان هیچ یک از پیامبران او فرقی نمینهیم، و گفتند که شنیدیم و اطاعت کردیم، خداوندا، آمرزش تو را خواهانیم! و بازگشت به سوی تو است».
([9])- ترجمة «إليک المصير بالحق مآباً» این است که «بازگشت به سوی تو است به حق، به جهت بازگشت»!.
([10])- أحسن القصص، ص 82.
([11])- خدا بر مؤمنان منت نهاد، آنگاه که پیامبری از خودشان در میان آنها فرستاد که آیات او را بر آنان میخواند، و پاکشان میسازد، و کتاب و حکمت بدانها میآموزد، و همانا پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند!.
([12])- ترجمة «لا يعلمون من علم الکتاب إلا ألفاً من الباء معطوفاً» این است که «از دانش جز الفی که از باء معطوف شده چیزی نمیدانستند»! (لازم بود بنویسد: جز الفی که به باء معطوف شده [یعنی الفباء] چیزی نمیدانستند).
([13])- بیان عربی، ص26.
([14])- بیان عربی، ص42 و 43.
([15])- پنج شأن، ص52.
([16])- پنج شأن، ص174.
([17])- بیان فارسی، ص18.
([18])- چنانکه در قرآنکریم میخوانیم: { وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلا بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ} (ابراهيم: 4) هیچ پیامبری را جز به زبان قومش نفرستادیم تا (پیام خدا را) برای آنان بیان کند!.
([19])- به عنوان نمونه به کتاب «بیان عربی» صفحات 7 و 9 و 12 و 19 و 26 و 34... نگاه کنید.
([20])- اقتدارات، ص208، چاپ سنگی.
([21])- بیان فارسی، ص16.
به نقل از کتاب: ماجرای باب و بهاء [پژوهشی نو و مستند در باره بهاییگری]، نوشته: مصطفی حسینی طباطبایی
5-اسلام ودشمنان
نصرانی های دیروز و امروز
احمد فارسی
شنبه 14 اوت 2010 - 23 مرداد 1389
سنى نيوز: لشکر کشی به افغانستان و عراق بدون شک پروژه صلیبی است که آمریکا آن را رهبری می نماید اشغال این دو کشور اسلامی هدفى از اهدافی صلبیبی ها بود البته هدفی که می خواهند از این گذرگاه به اهداف شوم دیگر شان نایل گردند.
بوش پسر در همان اوایل از جنگ صلیبی سخن می زند با اینکه در جهان اسلام کسانی این عبارت را به تفسیر گرفتند و خواستند که آن را تحریف نمایند اما دیگر نمی شد چون حوادث بعدی همه نشان دهنده این حقیقت بود نبردی که آمریکایی ها و موتلفین آنها آن را به راه انداخته اند بدون شک که جنگ صلیبی است.
اما برخی ها مدعی اند که جنگ کنونی را نباید جنگ صلیبی دانست چون آمریکایی ها و اروپایی ها دیگر نصرانی نیستند بلکه ملحد اند و اصلا به این دیانت معقتد نیستند. البته این زعمی است که نیاز به حلاجی دارد خواستم که به گونه فشرده به این موضوع رسیدگی کنم.
اين مشکل خیلی ها است، گویا این ها می پندارند که همین نصرانيتي که درسالیان قبل جنگ صلیبی را علیه ما رهبری می کرد فعلا وجود فعال و بارزی ندارد.
باید بگویم که اروپا از همان نخست با نصرانيت محرف آشنا گردید نصرانیت اصلا در همان هنگام، شعار بود نصرانیت در اصل دیانت خالی از قوانین جامعه ساز است نصرانیت از همان هنگام نخستین تحريف، دیانتی گردید شبیه دیانت هاي هندی که در ترانه ها فشرده گردید.
نبرد امروزی عليه جهان اسلام بدون شک که آن را همان روح مشتعل صلیبی رهبری می کند بلکه نصوص شرعی نشاندهنده این حقیقت است.
نصرانی ها در همان روزها نخست تحريف مشرک بودند اما چون این ها به کتاب آسماني منسوب بودند قرآن،در تعامل با آنها قواعدی را گذاشت نه اينکه آن ها موحدان بودند بلكه آنها مشرکان بودند و هستند.
ابن عمر رضی الله عنهما مى فرمود: که آیا از این شرک بزرگتری است که میگويند که عيسى فرزند الله است پس این سخن صحابي نشان دهنده این است که صحابه همه براين بودند که اینها مشرکان اند اما نسبت آنها به کتاب آسمانی، تعامل با آنها را شکلی دیگری بخشيد.
در حدیثی صحیحی آمده است که الله عزوجل قبل از بعثت رسول الله صلی الله علیه وسلم به ساکنان زمين دید و همه را بد نگريست به جز بقایايى از اهل کتاب.
که مراد از بقایایى از اهل کتاب، همان های بودند که موحد بودند و به چرندیات موجود در انجیل های محرف ایمان نداشتند مانند ورقه بن نوفل ودیگران.
متأسفانه برخی ها می پندارند که گویا نصرانی ها قبل از بعثت رسول الله صلی الله علیه وسلم همه مسلمان بودند درحالیکه این مغالطهی بیش نیست.
نصرانیت امروزی به نصرانیت دیروزی تفاوتي ندارد این ها در حقيقت کافراند با اینکه موجی از الحاد فعلا در اروپا حاکم است اما بدون شک که این روح صلیبی است که این نبرد را شعله ور ساخته است اگر به اصطلاحات رهبران سیاسی غرب گوش فرا دهیم یا آن را به خوانش بگیریم همه اصطلاحات کتابهای مقدس شان است به گونه مثال محور شر و محور خیر که این دو اصطلاح توراتی است.
در این شکي نيست که برخى مردم به دین نصرانیت اصلا باوری ندارند اما جنگ را انگيزه ي بايد بود.
امروز کلیسا ها در پیشاپيش این نبرد قرار دارند و این تاخت و تاز ها علیه اسلام را که در اروپا می نگریم همه و همه زادۀ همان روح حاقد صلیبی است که تراوش های آن را روزانه مینگریم ویا میخوانیم
دیگر اینکه احزاب حاکم بر نظام ها در اروپا سیکولر های اند که با نصرانیت یکسره نبریده اند واین حقيقتی است که نباید از آن چشم پوشید اما آنانیکه را که در پوهنتونها/دانشگاهها میبینیم و یا در گوشه و کنار آن ها، در حقیقت بیان کننده موقف رسمی نظام ها حاکم بر جامعه نیستند.
موقف رسمی یک نظام به ويژه در حالت های حساس و دشوار سیاسی، زاده از طیف های فکري حاکم در جامعه است.
کلیساها چقدر انبار های از ثروت دارند؟ آيا پروژه تنصیر و یا نصرانی سازي یکی از پروژه های آمریکا و موتلفین آن در افغانستان نيست؟
نه اینکه اوباما و رهبران سیاسی غرب کافر نصرانی اند و یا به آن به دیده عظمت می بینند بلکه شايد به آن کافر باشند اما چون این پروژه، راه را به سوی استحمار یک ملتی فراهم می کند مي بینیم که این کشور ها به چه پيمانه وسیع این پروژه و پروژه های مشابه آن را مانند بهاییت وقادیانیت بلکه رافضيت کمک می کنند.
سنى نيوز: لشکر کشی به افغانستان و عراق بدون شک پروژه صلیبی است که آمریکا آن را رهبری می نماید اشغال این دو کشور اسلامی هدفى از اهدافی صلبیبی ها بود البته هدفی که می خواهند از این گذرگاه به اهداف شوم دیگر شان نایل گردند.
بوش پسر در همان اوایل از جنگ صلیبی سخن می زند با اینکه در جهان اسلام کسانی این عبارت را به تفسیر گرفتند و خواستند که آن را تحریف نمایند اما دیگر نمی شد چون حوادث بعدی همه نشان دهنده این حقیقت بود نبردی که آمریکایی ها و موتلفین آنها آن را به راه انداخته اند بدون شک که جنگ صلیبی است.
اما برخی ها مدعی اند که جنگ کنونی را نباید جنگ صلیبی دانست چون آمریکایی ها و اروپایی ها دیگر نصرانی نیستند بلکه ملحد اند و اصلا به این دیانت معقتد نیستند. البته این زعمی است که نیاز به حلاجی دارد خواستم که به گونه فشرده به این موضوع رسیدگی کنم.
اين مشکل خیلی ها است، گویا این ها می پندارند که همین نصرانيتي که درسالیان قبل جنگ صلیبی را علیه ما رهبری می کرد فعلا وجود فعال و بارزی ندارد.
باید بگویم که اروپا از همان نخست با نصرانيت محرف آشنا گردید نصرانیت اصلا در همان هنگام، شعار بود نصرانیت در اصل دیانت خالی از قوانین جامعه ساز است نصرانیت از همان هنگام نخستین تحريف، دیانتی گردید شبیه دیانت هاي هندی که در ترانه ها فشرده گردید.
نبرد امروزی عليه جهان اسلام بدون شک که آن را همان روح مشتعل صلیبی رهبری می کند بلکه نصوص شرعی نشاندهنده این حقیقت است.
نصرانی ها در همان روزها نخست تحريف مشرک بودند اما چون این ها به کتاب آسماني منسوب بودند قرآن،در تعامل با آنها قواعدی را گذاشت نه اينکه آن ها موحدان بودند بلكه آنها مشرکان بودند و هستند.
ابن عمر رضی الله عنهما مى فرمود: که آیا از این شرک بزرگتری است که میگويند که عيسى فرزند الله است پس این سخن صحابي نشان دهنده این است که صحابه همه براين بودند که اینها مشرکان اند اما نسبت آنها به کتاب آسمانی، تعامل با آنها را شکلی دیگری بخشيد.
در حدیثی صحیحی آمده است که الله عزوجل قبل از بعثت رسول الله صلی الله علیه وسلم به ساکنان زمين دید و همه را بد نگريست به جز بقایايى از اهل کتاب.
که مراد از بقایایى از اهل کتاب، همان های بودند که موحد بودند و به چرندیات موجود در انجیل های محرف ایمان نداشتند مانند ورقه بن نوفل ودیگران.
متأسفانه برخی ها می پندارند که گویا نصرانی ها قبل از بعثت رسول الله صلی الله علیه وسلم همه مسلمان بودند درحالیکه این مغالطهی بیش نیست.
نصرانیت امروزی به نصرانیت دیروزی تفاوتي ندارد این ها در حقيقت کافراند با اینکه موجی از الحاد فعلا در اروپا حاکم است اما بدون شک که این روح صلیبی است که این نبرد را شعله ور ساخته است اگر به اصطلاحات رهبران سیاسی غرب گوش فرا دهیم یا آن را به خوانش بگیریم همه اصطلاحات کتابهای مقدس شان است به گونه مثال محور شر و محور خیر که این دو اصطلاح توراتی است.
در این شکي نيست که برخى مردم به دین نصرانیت اصلا باوری ندارند اما جنگ را انگيزه ي بايد بود.
امروز کلیسا ها در پیشاپيش این نبرد قرار دارند و این تاخت و تاز ها علیه اسلام را که در اروپا می نگریم همه و همه زادۀ همان روح حاقد صلیبی است که تراوش های آن را روزانه مینگریم ویا میخوانیم
دیگر اینکه احزاب حاکم بر نظام ها در اروپا سیکولر های اند که با نصرانیت یکسره نبریده اند واین حقيقتی است که نباید از آن چشم پوشید اما آنانیکه را که در پوهنتونها/دانشگاهها میبینیم و یا در گوشه و کنار آن ها، در حقیقت بیان کننده موقف رسمی نظام ها حاکم بر جامعه نیستند.
موقف رسمی یک نظام به ويژه در حالت های حساس و دشوار سیاسی، زاده از طیف های فکري حاکم در جامعه است.
کلیساها چقدر انبار های از ثروت دارند؟ آيا پروژه تنصیر و یا نصرانی سازي یکی از پروژه های آمریکا و موتلفین آن در افغانستان نيست؟
نه اینکه اوباما و رهبران سیاسی غرب کافر نصرانی اند و یا به آن به دیده عظمت می بینند بلکه شايد به آن کافر باشند اما چون این پروژه، راه را به سوی استحمار یک ملتی فراهم می کند مي بینیم که این کشور ها به چه پيمانه وسیع این پروژه و پروژه های مشابه آن را مانند بهاییت وقادیانیت بلکه رافضيت کمک می کنند.
5-اسلام ودشمنان
خاخامهای یهود اعتراف می کنند که محمد رسول خداست
2010-8-12
به گزارش اخبار جهان اسلام به نقل از المختصر: برای اولین بار در تاریخ گروهی از متخصصان غربی در مقارنه ی ادیان، نبوت پیامبر اسلام _ صلی الله علیه و سلم_ را در تورات "عهد قدیم" اثبات می کنند، و این تحقیق در خلال یک فیلم مستند به زبان انگلیسی با زیر نویس عربی منتشر شد.
در این فیلم اعترافات خاخامهای یهود را نشان می دهد که به رسالت محمد_ صلی الله علیه و سلم_ اقرار می کنند و می گویند دشمنی آنها با اسلام فقط به خاطر اینست که نمی توانند بپذیرند عقیده ای بالاتر از عقیده ی آنان است!!!.
در این مستند، متخصصان در زبان عبری اثبات می کنند که اسم محمد در تورات بعینه آمده است و در برخی از کتابها به گونه ای اشتباه ترجمه شده است که با این کار رسالت محمدی را انکار کنند، همچنین این فیلم مجموعه ای از تصحیح های دیگر را در تورات نشان می دهد که می گوید ادیان پشت سر هم خواهند آمد و همچنین دین اسلام نیز یکی از این ادیان خواهد بود.
5-اسلام ودشمنان
درسهایی که علیمحمد باب آموخت
سید علیمحمد در کربلا به حوزۀ درس سید کاظم رشتی وارد شد و چندی نزد او به تحصیل و تلمّذ گذارند. سید کاظم، برجستهترین شاگرد شیخ احمد احسائی به شمار میرفت، و پس از وفات شیخ، پیروان وی پیرامون سید کاظم را گرفتند و او را به استادی و رهبری پذیرفتند، اندیشههای سید کاظم بازگوکنندة افکار شیخ احسائی بود و نغمههای او را به تکرار مینواخت. بنابراین، باید دانست که شیخ احسائی چه آرای ویژهای آورده که از دیگر علمای شیعه جدا شده است تا معلوم شود که علیمحمد باب کدام درس را از وی فرا گرفته و سرمایة دعاوی خویش ساخته است؟ مخصوصاً که سید علیمحمد به پارهای از آرای غریب شیخ احسائی در کتاب «بیان فارسی» صریحاً اعتماد و استناد میکند([1]). از شیخ احسائی آثار متعددی برجای مانده ولی مشهورترین اثر او کتاب «شرح الزيارة الجامعة الکبيرة» است که سید علیمحمد آن را دیده([2]) و در «بیان فارسی» فقراتی از اصل آن زیارت را میآورد([3]). پس لازم میآید که ما شمهای از آرای غریب و اقوال عجیب احسائی را از کتابش در اینجا نقل کنیم.
آنچه بیش از هرچیز در «شرح زیارت جامعه» به چشم میخورد، غُلو و زیادهروی احسائی در بارة پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و خاندان ارجمند اوست، شیخ به صراحت آنان را نفس صفات الهی میشمرد! و در این باره مینویسد:
الأربعة عشر معصوماً هم صفات الله!([4]).
یعنی: «چهارده معصوم صفات خداوندی هستند»! باز مینویسد:
کونهم معانيه تعالی يعنی علمه وحکمه وأمره... وقدرته الجامعة!([5]).
یعنی: «مقصود از آن که ایشان (پیامبر و خاندانش) معانی الهی هستند، این است که آنان علم و حکم و فرمان... و قدرت فراگیر خداوندند».
شیخ که در بحث از عُلوّ اهل بیت رضی الله عنهم به غُلوّ درافتاده است در جای دیگر از کتابش ادعا میکند که:
وجودهم علة لوجود الموجودات ووجود الموجودات قائم بوجودهم قيام صدور!([6]).
یعنی: «وجود ایشان (پیامبر و خاندانش) علت هستی موجودات است و هستی موجودات بدانها وابسته و قائم میباشد، به نحوی که همگی از سوی ایشان صادر شده اند»!.
نتیجة این رأی آن است که همة بندگان خدا، بندگان پیامبر و امامان اند، چنانکه شیخ به تصریح از این معنی یاد میکند و مینویسد:
إن العباد عباد لهم عباد طاعة وإنما الکلام في أن العباد عباد لهم عباد رق والأخبار في بواطن تفسيرها ودليل العقل تدل علی ذلك إلا أنه من المکتوم الذی أمروا بکتمانه!([7]).
یعنی: «همانا بندگان (خدا) در مقام فرمانبرداری بندگان ایشانند، اما سخن بر سر آن است که بندگان خدا عبد رق یا بردگان پیامبر و خاندانش نیز هستند (یا نه؟) اخبار با توجه به تفسیر باطنی آنها و همچنین دلیل عقلی بر این معنا دلالت دارند، جز آن که این امر از چیزهایی است که ایشان به پنهانکردنش فرمان داده اند»!.
اینک چرا شیخ به آشکارساختن این راز پنهان پرداخته؟ و با اجازة چه کسی آن سرمکتوم را آشکار ساخته؟ ما نمیدانیم! اما در اینجا دو موضوع برای ما روشن است:
یکی آن که پیامبر ارجمند اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و خاندان گرامیش هرگز ادعا نکردند که آفریدگار موجودات هستند و آدمیان در آفرینش قائم به ایشانند، و همچنین ادعا نکردند که مردم بندگان و بردگان آنان شمرده میشوند.
دوم آن که اندیشههای شیخ احسائی در علیمحمد باب مؤثر افتاده و آن مقامات موهوم را برای خود قائل شده است، چنانکه در کتاب «بیان فارسی» مینویسد:
کل شیء به او (سید علیمحمد) خلق شده و میشود و او است قائم به نفس خود بالله، و کل شیء قائم به او است»!([8]).
و باز مینویسد: «ای اهل بیان! پناه به محبوب خود (علیمحمد) برده که طوق عبودیت او را بر اعناق خود داشته باشید، و در حق او روا دانید آنچه که در حق خود که عبید رق او هستید، روا ندانید»!([9]).
و همچنین میگوید:
«هرنفس مؤمن در بیان، عبد رق([10]) او (علیمحمد) بوده و هستند، چنانچه اولوالهیاکل([11]) در قرآن عبد رق رسول الله بوده و هستند»!([12]).
همانگونه که ملاحظه میشود تعبیر «قائمبودن» مخلوقات به کسانی جز خدا و «عبد رق» آنان شمرده شدن، عیناً از شیخ احمد احسائی به علیمحمد شیرازی سرایت کرده و در قرآنکریم به هیچ وجه از این تعبیرات حقارتانگیز و شرکآمیز خبری نیست، و پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بشری همچون دیگر افراد بشر به شمار آمده که در پرتو وحی قرار گرفته است و هرگز مردم را به بندگی خود دعوت نکرده، چنانکه در کلام ربانی میخوانیم:
{ قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أ...} (فصلت: 6) یعنی: بگو جز این نیست که من بشری همانند شما هستم، مرا وحی (الهی) فرا میرسد...!.
و نیز میخوانیم: { مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِبَادًا لِي ...} (آل عمران: 79) هیچ بشری را نسزد که خدا به او کتاب و حکم و پیامبری دهد، سپس به مردم گوید که بندگان من باشید...!. و نیز بنابر سخن امیر مؤمنان علی رضی الله عنه افراد بشر همگی آزاد آفریده شده اند و بندة کسی جز خدا نیستند، همانگونه که در نهج البلاغه مأثور است:
لا تکن عبد غيرك وقد جعلك الله حراً!([13]).
یعنی: «بندة دیگری مباش که خدا تو را آزاد آفریده است».
از درسهای دیگری که سید علیمحمد از شیخیگری فرا گرفت: «تأویل محکمات قرآن» بود که شیخ احسائی در این راه مبالغه مینمود و راه فرقة «باطنیه» را میپیمود، چنانکه کار را در «شرح زیارت جامعه» به جایی رسانده که آیة کریمة:{ وَلَقَدْ نَجَّيْنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ مِنَ الْعَذَابِ الْمُهِينِ (٣٠)} (الدخان: 30) را به نجات آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم تأویل میکند، و مینویسد:
یعنی: «نجينا آل محمد -صلى الله عليه وعليهم- من العذاب المهين»([14]) (آل محمد -صلى الله عليه وعليهم- را از عذاب خوارکننده رهایی دادیم)! با آن که بنی اسرائیل در قرآن مجید به سختی مورد نکوهش قرار گرفته اند، و تأویل آنان به آل محمد -صلى الله عليه وعليهم- دور از انصاف و برخلاف ادب و ثواب است، این افراط در تأویل آیات بدانجا میرسد که شیخ احمد «يوم القيامة» یا «الساعة» را نیز به تأویل میبرد و آن را به معنای «روز قیام حجت موعود» حمل میکند! و در این باره مینویسد:
وغيبة الحجة رضی الله عنه من أعظم الابتلاء لطول المدة وعدم التوقيت علی شدة الحاجة وهی الساعة التي! قال الله تعالی: { يَسْأَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَاهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِنْدَ رَبِّي لا يُجَلِّيهَا لِوَقْتِهَا إِلا هُوَ ثَقُلَتْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ لا تَأْتِيكُمْ إِلا بَغْتَةً } (الأعراف: 187)([15]).
یعنی: «غیبت حجت از بزرگترین آزمایشها است برای آن که مدتش دراز شده و زمان معینی برای آن تعیین نکرده اند با آن که نیاز بدان بسیار است، و این همان ساعتی است که خداوند متعال (در قرآن) میفرماید: از تو در بارة آن ساعت (الساعة) میپرسند که چه وقت فرا میرسد؟ بگو: آگاهی از آن ویژة خداوند من است و جز او کسی آن را در وقتش آشکار نمیکند، بر آسمانها و زمین گران میآید و شما را جز به طور ناگهان نیاید...».
پیداست که تأویل شیخ تأویلی علیل است چرا که ظهور مهدی موعود در زمین رخ میدهد، و با «آسمانها» پیوندی ندارد تا بر آنها گران آید! آنچه آسمانها قدرت تحملش را ندارند و با آمدنش نظام آسمانی درهم میریزد، همان قیامتی است که شرحش در آیات قرآنی به تفصیل آمده و از ضروریات اسلام بلکه همة ادیان شمرده میشود. باری، این شیوة تأویلگرایی از فرقة شیخیه به سید علیمحمد منتقل شد و او در آثار خود مقصود از قیامت قرآنی را قیام خودش معرفی کرد و تاریخ دقیق آن را مذکور داشت! چنانکه در کتاب «بیان فارسی» ابتدا مینویسد:
«مشاهده نمیشود که احدی از شیعه یوم قیامت را فهمیده باشد، بلکه همه موهوماً امری را توهّم نموده که عندالله حقیقت ندارد»!([16]).
سپس به پیروی از شیخ احمد احسائی، حقیقت قیامت را توضیح میدهد و با روزی که خود به ادعای موهومش برخاسته تطبیق میکند و میگوید:
«از حین ظهور شجرة بیان إلی ما یغرب، قیامت رسول الله (محمد ص) است که در قرآن مجید وعده فرموده که اول آن، بعد از دو ساعت و یازده دقیقه از شب پنجم جمادی الاولی سنة هزار و دویست و شصت که سنة هزار و دویست و هفتار بعثت میشود، اول یوم قیامت قرآن بود و الی غروب شجرة حقیقت([17])، قیامت قرآن است»!([18]).
از دیدگاه سید علیمحمد، او که «شجرة بیان» و «شجرة حقیقت» است همین که دعوت خود را آشکار ساخت، قیامت قرآنی به پا شد و بهشت و دوزخ موعود فرا رسید! پس هرکس دعاوی سید علیمحمد را باور نکرد، گرفتار آتش جاویدان شد و هرکس بدو ایمان آورد، در بهشت ابدی ورود نمود، چنان که این معنا را در کتاب «بیان» به تفصیل آورده است([19]). اکنون جای آن دارد که بپرسیم: آیا کافران قریش که با پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بر سر قیامت به سختی مخالفت میورزیدند، انصافاً برای همین امر منازعه مینمودند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میگفت: در هزار و دویست و اندی سال دیگر مردی برمیخیزد و آیندگان را به آیینی تازه فرا میخواند!؟ یا نزاع آنها از آنجا بود که میگفتند: {أَئِذَا كُنَّا عِظَامًا وَرُفَاتًا أَئِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقًا جَدِيدًا (٤٩)} (الإسراء: 49) «آیا چون استخوانهای پوسیده شویم باز از نو برانگیخته خواهیم شد؟» آیا اختلاف آنها با پیامبر بر سر ظهور مردی در ده قرن بعد بود؟ یا آن که مشرکان میگفتند:{مَنْ يُعِيدُنَا}، «چه کسی ما را به زندگی تازه باز میگرداند؟» و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پاسخ داد:{ الَّذِي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ }، «آن کسی که نخستین بار شما را آفرید»، چنانکه در سورة إسراء آیة 51 و دیگر سورههای قرآنی به تصریح آمده است.
به راستی موضوع قیامت و بهشت و دوزخ در قرآن، مقولهای نیست که اهل انصاف بتوانند رأی قرآن را در باره اش نادیده انگارند یا به تأویل برند، هرچند مسلمان هم نباشند، زیرا در این مرحله نصوص محکم قرآنی حکومت میکنند که احتمال معانی خلاف در آنها نمیرود.
علاوه بر آنچه گذشت، شیخ احسائی سخنانی به میان آورده که در خلال آنها با کمال شگفتی «قرآن» و «روح القدس» را به تأویل میبَرَد، و این امور را تعبیری از «عقل پیامبر» و «عقل امامان» معرفی میکند! و هرچند این معنا از عالمی مسلمان بسیار بعید است، ولی چه میتوان کرد که در کلمات شیخ به صراحت آن را میتوان یافت، چنانکه در «شرح الزيارة» مینویسد:
«وأما ما دلتْ عليه الأخبارُ من أن تلك الشهادة إنما هی بروحِ القدسِ لأنه هو الذی يسددهم ويحدثهم بل فی بعضها أن الإمام إذا غاب عنه المَلَكُ الـمُحَدِّثُ لا يَعلَم ويَغفل، فالمراد به العقل الأول عند الحکماء وهو القلم وهو عقل محمد وعقلهم »!([20]).
یعنی: «اما آنچه اخبار بر آن دلالت میکند این است که گواهی امامان به کمک روح القدس است، زیرا که او آنان را راهنمایی میکند و با ایشان سخن میگوید، بلکه در پارهای از اخبار آمده که چون فرشتة سخنگو از امام پنهان شود امام چیزی نمیداند و بیخبر میماند، مراد از این فرشته عقل اول به نزد حکما است که همان قلم باشد، و آن عبارت از عقل محمد صلی الله علیه و آله و سلم و عقل امامان است»!.
و باز در همان کتاب مینویسد:
إن القلمَ والعقلَ وما أشبهه من المذکورات يراد منها عقله صلى الله عليه وآله!([21]).
یعنی: «مراد از قلم و عقل و امثال این امور که ذکر شد، همان عقل پیامبر صلى الله عليه وآله است»!.
شیخ با این قبیل بیانات، راه را برای سید علیمحمد باز کرد و او با عقل و رأی خود سخنانی را ساخته و پرداخته کرد و آنها را از سوی خدا به شمار آورد، و از این رو دیده میشود که آشکارا خود را «مُنزِل آیات»! و «جَاعلِ آنها» میشمرد، نه کسی که فرشتة وحی بر او نازل شود و پیام خدا را بدو رساند، چنانکه در آثار وی میخوانیم:
«اگر کل علمای اسلام به فهم آیات الله اظهار شرف خود میکنند، آن (سید علیمحمد) به جعل آیات، اظهار شرف خود را نمود تا آن که از برای آنها تأملی در تصدیق به آن نباشد و قرآن که بیست و سه سال نازل شد، خداوند عزوجل قوه و قدرتی در آن حضرت (علیمحمد) ظاهر فرمود که اگر خواهد در پنج روز و پنج شب، اگر فصل به هم نرسد، مساوی آن نازل میفرماید»!([22]).
همانطور که ملاحظه شد، سید علیمحمد خویشتن را دارای «قوهای» میدیده که چون بخواهد آیاتی را جعل و نازل میکند! و این دعوی با ادعای پیامبران حق که خود را «مهبط وحی» میشمردند، نه «جاعل آیات» به کلی و از اساس تفاوت دارد.
آنچه در بارة تأثیر شیخ احسائی بر سید علیمحمد آوردیم، نهری از بحر و مشتی نمونة خروار بود، در اینجا تنها از اصول معارف دینی (توحید، نبوت، معاد) سخن در میان آمد، اما تأثیر شیخ بر علیمحمد بدانچه گفتیم محدود نیست، و در اموری دیگر نیز به نظر میرسد که از ذکر آنها صرف نظر کردیم.
([1])- بیان فارسی، اثر سید علیمحمد، ص276، چاپ سنگی.
([2])- در جلد سوم کتاب (ظهور الحق) اثر اسدالله مازندرانی (صفحه 263) نامهای از سید علیمحمد آورده که پس از فوت سید کاظم رشتی نوشته شده است، و علیمحمد در خلال آن به یکی از دوستانش مینویسد: «شرح احوال به نهج عریضة قبل است که مع کتاب شرح الزياره انفاذ گشته...» از این نامه معلوم میشود که کتاب «شرح الزيارة» نزد علیمحمد بوده و آن را برای دوستش ارسال داشته است.
([3])- بیان فارسی، ص134.
([4])- شرح الزيارة الجامعة الکبيرة، اثر شیخ احمد احسائی، ج1، ص27، چاپ کرمان.
([5])-شرح الزيارة الجامعة الکبيرة، ج1، ص25.
([6])- شرح الزيارة الجامعة الکبيرة، ج1، ص76.
([7])- شرح الزيارة الجامعة الکبيرة، ج1، ص73.
([8])- بیان فارسی، اثر سید علیمحمد، ص74، چاپ سنگی.
([9])- بیان فارسی، ص116.
([10])- مقصود از عبد رق، غلام خریداری شده است.
([11])- مقصود از اولوالهیاکل (صاحبان هیکل) مردان اند، نک: «لغات و اصطلاحات بیان» که در پایان آن به چاپ رسیده.
([12])- بیان فارسی، ص115.
([13])- نهج البلاغه، بخش دوم (نامهها و وصایا)، شمارة 31.
([14])- شرح الزيارة الجامعة الکبيرة، ج1، ص271.
([15])- شرح الزيارة الجامعة الکبيرة، ج3، ص87.
([16])- بیان فارسی، ص30.
([17])- مقصود از «شجرة حقیقت» خود اوست.
([18])- بیان فارسی، ص30 و 31.
([19])- بیان فارسی، باب 16 و 17 از واحد ثانی، از صفحة 57 تا 72.
([20])- شرح الزيارة الجامعة الکبيرة، ج1، ص41.
([21])- شرح الزيارة الجامعة الکبيرة، ج1، ص184.
([22])- منتخبات آیات از آثار حضرت نقطة اولی، ص84.
آنچه بیش از هرچیز در «شرح زیارت جامعه» به چشم میخورد، غُلو و زیادهروی احسائی در بارة پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و خاندان ارجمند اوست، شیخ به صراحت آنان را نفس صفات الهی میشمرد! و در این باره مینویسد:
الأربعة عشر معصوماً هم صفات الله!([4]).
یعنی: «چهارده معصوم صفات خداوندی هستند»! باز مینویسد:
کونهم معانيه تعالی يعنی علمه وحکمه وأمره... وقدرته الجامعة!([5]).
یعنی: «مقصود از آن که ایشان (پیامبر و خاندانش) معانی الهی هستند، این است که آنان علم و حکم و فرمان... و قدرت فراگیر خداوندند».
شیخ که در بحث از عُلوّ اهل بیت رضی الله عنهم به غُلوّ درافتاده است در جای دیگر از کتابش ادعا میکند که:
وجودهم علة لوجود الموجودات ووجود الموجودات قائم بوجودهم قيام صدور!([6]).
یعنی: «وجود ایشان (پیامبر و خاندانش) علت هستی موجودات است و هستی موجودات بدانها وابسته و قائم میباشد، به نحوی که همگی از سوی ایشان صادر شده اند»!.
نتیجة این رأی آن است که همة بندگان خدا، بندگان پیامبر و امامان اند، چنانکه شیخ به تصریح از این معنی یاد میکند و مینویسد:
إن العباد عباد لهم عباد طاعة وإنما الکلام في أن العباد عباد لهم عباد رق والأخبار في بواطن تفسيرها ودليل العقل تدل علی ذلك إلا أنه من المکتوم الذی أمروا بکتمانه!([7]).
یعنی: «همانا بندگان (خدا) در مقام فرمانبرداری بندگان ایشانند، اما سخن بر سر آن است که بندگان خدا عبد رق یا بردگان پیامبر و خاندانش نیز هستند (یا نه؟) اخبار با توجه به تفسیر باطنی آنها و همچنین دلیل عقلی بر این معنا دلالت دارند، جز آن که این امر از چیزهایی است که ایشان به پنهانکردنش فرمان داده اند»!.
اینک چرا شیخ به آشکارساختن این راز پنهان پرداخته؟ و با اجازة چه کسی آن سرمکتوم را آشکار ساخته؟ ما نمیدانیم! اما در اینجا دو موضوع برای ما روشن است:
یکی آن که پیامبر ارجمند اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و خاندان گرامیش هرگز ادعا نکردند که آفریدگار موجودات هستند و آدمیان در آفرینش قائم به ایشانند، و همچنین ادعا نکردند که مردم بندگان و بردگان آنان شمرده میشوند.
دوم آن که اندیشههای شیخ احسائی در علیمحمد باب مؤثر افتاده و آن مقامات موهوم را برای خود قائل شده است، چنانکه در کتاب «بیان فارسی» مینویسد:
کل شیء به او (سید علیمحمد) خلق شده و میشود و او است قائم به نفس خود بالله، و کل شیء قائم به او است»!([8]).
و باز مینویسد: «ای اهل بیان! پناه به محبوب خود (علیمحمد) برده که طوق عبودیت او را بر اعناق خود داشته باشید، و در حق او روا دانید آنچه که در حق خود که عبید رق او هستید، روا ندانید»!([9]).
و همچنین میگوید:
«هرنفس مؤمن در بیان، عبد رق([10]) او (علیمحمد) بوده و هستند، چنانچه اولوالهیاکل([11]) در قرآن عبد رق رسول الله بوده و هستند»!([12]).
همانگونه که ملاحظه میشود تعبیر «قائمبودن» مخلوقات به کسانی جز خدا و «عبد رق» آنان شمرده شدن، عیناً از شیخ احمد احسائی به علیمحمد شیرازی سرایت کرده و در قرآنکریم به هیچ وجه از این تعبیرات حقارتانگیز و شرکآمیز خبری نیست، و پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بشری همچون دیگر افراد بشر به شمار آمده که در پرتو وحی قرار گرفته است و هرگز مردم را به بندگی خود دعوت نکرده، چنانکه در کلام ربانی میخوانیم:
{ قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أ...} (فصلت: 6) یعنی: بگو جز این نیست که من بشری همانند شما هستم، مرا وحی (الهی) فرا میرسد...!.
و نیز میخوانیم: { مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِبَادًا لِي ...} (آل عمران: 79) هیچ بشری را نسزد که خدا به او کتاب و حکم و پیامبری دهد، سپس به مردم گوید که بندگان من باشید...!. و نیز بنابر سخن امیر مؤمنان علی رضی الله عنه افراد بشر همگی آزاد آفریده شده اند و بندة کسی جز خدا نیستند، همانگونه که در نهج البلاغه مأثور است:
لا تکن عبد غيرك وقد جعلك الله حراً!([13]).
یعنی: «بندة دیگری مباش که خدا تو را آزاد آفریده است».
از درسهای دیگری که سید علیمحمد از شیخیگری فرا گرفت: «تأویل محکمات قرآن» بود که شیخ احسائی در این راه مبالغه مینمود و راه فرقة «باطنیه» را میپیمود، چنانکه کار را در «شرح زیارت جامعه» به جایی رسانده که آیة کریمة:{ وَلَقَدْ نَجَّيْنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ مِنَ الْعَذَابِ الْمُهِينِ (٣٠)} (الدخان: 30) را به نجات آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم تأویل میکند، و مینویسد:
یعنی: «نجينا آل محمد -صلى الله عليه وعليهم- من العذاب المهين»([14]) (آل محمد -صلى الله عليه وعليهم- را از عذاب خوارکننده رهایی دادیم)! با آن که بنی اسرائیل در قرآن مجید به سختی مورد نکوهش قرار گرفته اند، و تأویل آنان به آل محمد -صلى الله عليه وعليهم- دور از انصاف و برخلاف ادب و ثواب است، این افراط در تأویل آیات بدانجا میرسد که شیخ احمد «يوم القيامة» یا «الساعة» را نیز به تأویل میبرد و آن را به معنای «روز قیام حجت موعود» حمل میکند! و در این باره مینویسد:
وغيبة الحجة رضی الله عنه من أعظم الابتلاء لطول المدة وعدم التوقيت علی شدة الحاجة وهی الساعة التي! قال الله تعالی: { يَسْأَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَاهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِنْدَ رَبِّي لا يُجَلِّيهَا لِوَقْتِهَا إِلا هُوَ ثَقُلَتْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ لا تَأْتِيكُمْ إِلا بَغْتَةً } (الأعراف: 187)([15]).
یعنی: «غیبت حجت از بزرگترین آزمایشها است برای آن که مدتش دراز شده و زمان معینی برای آن تعیین نکرده اند با آن که نیاز بدان بسیار است، و این همان ساعتی است که خداوند متعال (در قرآن) میفرماید: از تو در بارة آن ساعت (الساعة) میپرسند که چه وقت فرا میرسد؟ بگو: آگاهی از آن ویژة خداوند من است و جز او کسی آن را در وقتش آشکار نمیکند، بر آسمانها و زمین گران میآید و شما را جز به طور ناگهان نیاید...».
پیداست که تأویل شیخ تأویلی علیل است چرا که ظهور مهدی موعود در زمین رخ میدهد، و با «آسمانها» پیوندی ندارد تا بر آنها گران آید! آنچه آسمانها قدرت تحملش را ندارند و با آمدنش نظام آسمانی درهم میریزد، همان قیامتی است که شرحش در آیات قرآنی به تفصیل آمده و از ضروریات اسلام بلکه همة ادیان شمرده میشود. باری، این شیوة تأویلگرایی از فرقة شیخیه به سید علیمحمد منتقل شد و او در آثار خود مقصود از قیامت قرآنی را قیام خودش معرفی کرد و تاریخ دقیق آن را مذکور داشت! چنانکه در کتاب «بیان فارسی» ابتدا مینویسد:
«مشاهده نمیشود که احدی از شیعه یوم قیامت را فهمیده باشد، بلکه همه موهوماً امری را توهّم نموده که عندالله حقیقت ندارد»!([16]).
سپس به پیروی از شیخ احمد احسائی، حقیقت قیامت را توضیح میدهد و با روزی که خود به ادعای موهومش برخاسته تطبیق میکند و میگوید:
«از حین ظهور شجرة بیان إلی ما یغرب، قیامت رسول الله (محمد ص) است که در قرآن مجید وعده فرموده که اول آن، بعد از دو ساعت و یازده دقیقه از شب پنجم جمادی الاولی سنة هزار و دویست و شصت که سنة هزار و دویست و هفتار بعثت میشود، اول یوم قیامت قرآن بود و الی غروب شجرة حقیقت([17])، قیامت قرآن است»!([18]).
از دیدگاه سید علیمحمد، او که «شجرة بیان» و «شجرة حقیقت» است همین که دعوت خود را آشکار ساخت، قیامت قرآنی به پا شد و بهشت و دوزخ موعود فرا رسید! پس هرکس دعاوی سید علیمحمد را باور نکرد، گرفتار آتش جاویدان شد و هرکس بدو ایمان آورد، در بهشت ابدی ورود نمود، چنان که این معنا را در کتاب «بیان» به تفصیل آورده است([19]). اکنون جای آن دارد که بپرسیم: آیا کافران قریش که با پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بر سر قیامت به سختی مخالفت میورزیدند، انصافاً برای همین امر منازعه مینمودند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میگفت: در هزار و دویست و اندی سال دیگر مردی برمیخیزد و آیندگان را به آیینی تازه فرا میخواند!؟ یا نزاع آنها از آنجا بود که میگفتند: {أَئِذَا كُنَّا عِظَامًا وَرُفَاتًا أَئِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقًا جَدِيدًا (٤٩)} (الإسراء: 49) «آیا چون استخوانهای پوسیده شویم باز از نو برانگیخته خواهیم شد؟» آیا اختلاف آنها با پیامبر بر سر ظهور مردی در ده قرن بعد بود؟ یا آن که مشرکان میگفتند:{مَنْ يُعِيدُنَا}، «چه کسی ما را به زندگی تازه باز میگرداند؟» و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پاسخ داد:{ الَّذِي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ }، «آن کسی که نخستین بار شما را آفرید»، چنانکه در سورة إسراء آیة 51 و دیگر سورههای قرآنی به تصریح آمده است.
به راستی موضوع قیامت و بهشت و دوزخ در قرآن، مقولهای نیست که اهل انصاف بتوانند رأی قرآن را در باره اش نادیده انگارند یا به تأویل برند، هرچند مسلمان هم نباشند، زیرا در این مرحله نصوص محکم قرآنی حکومت میکنند که احتمال معانی خلاف در آنها نمیرود.
علاوه بر آنچه گذشت، شیخ احسائی سخنانی به میان آورده که در خلال آنها با کمال شگفتی «قرآن» و «روح القدس» را به تأویل میبَرَد، و این امور را تعبیری از «عقل پیامبر» و «عقل امامان» معرفی میکند! و هرچند این معنا از عالمی مسلمان بسیار بعید است، ولی چه میتوان کرد که در کلمات شیخ به صراحت آن را میتوان یافت، چنانکه در «شرح الزيارة» مینویسد:
«وأما ما دلتْ عليه الأخبارُ من أن تلك الشهادة إنما هی بروحِ القدسِ لأنه هو الذی يسددهم ويحدثهم بل فی بعضها أن الإمام إذا غاب عنه المَلَكُ الـمُحَدِّثُ لا يَعلَم ويَغفل، فالمراد به العقل الأول عند الحکماء وهو القلم وهو عقل محمد وعقلهم »!([20]).
یعنی: «اما آنچه اخبار بر آن دلالت میکند این است که گواهی امامان به کمک روح القدس است، زیرا که او آنان را راهنمایی میکند و با ایشان سخن میگوید، بلکه در پارهای از اخبار آمده که چون فرشتة سخنگو از امام پنهان شود امام چیزی نمیداند و بیخبر میماند، مراد از این فرشته عقل اول به نزد حکما است که همان قلم باشد، و آن عبارت از عقل محمد صلی الله علیه و آله و سلم و عقل امامان است»!.
و باز در همان کتاب مینویسد:
إن القلمَ والعقلَ وما أشبهه من المذکورات يراد منها عقله صلى الله عليه وآله!([21]).
یعنی: «مراد از قلم و عقل و امثال این امور که ذکر شد، همان عقل پیامبر صلى الله عليه وآله است»!.
شیخ با این قبیل بیانات، راه را برای سید علیمحمد باز کرد و او با عقل و رأی خود سخنانی را ساخته و پرداخته کرد و آنها را از سوی خدا به شمار آورد، و از این رو دیده میشود که آشکارا خود را «مُنزِل آیات»! و «جَاعلِ آنها» میشمرد، نه کسی که فرشتة وحی بر او نازل شود و پیام خدا را بدو رساند، چنانکه در آثار وی میخوانیم:
«اگر کل علمای اسلام به فهم آیات الله اظهار شرف خود میکنند، آن (سید علیمحمد) به جعل آیات، اظهار شرف خود را نمود تا آن که از برای آنها تأملی در تصدیق به آن نباشد و قرآن که بیست و سه سال نازل شد، خداوند عزوجل قوه و قدرتی در آن حضرت (علیمحمد) ظاهر فرمود که اگر خواهد در پنج روز و پنج شب، اگر فصل به هم نرسد، مساوی آن نازل میفرماید»!([22]).
همانطور که ملاحظه شد، سید علیمحمد خویشتن را دارای «قوهای» میدیده که چون بخواهد آیاتی را جعل و نازل میکند! و این دعوی با ادعای پیامبران حق که خود را «مهبط وحی» میشمردند، نه «جاعل آیات» به کلی و از اساس تفاوت دارد.
آنچه در بارة تأثیر شیخ احسائی بر سید علیمحمد آوردیم، نهری از بحر و مشتی نمونة خروار بود، در اینجا تنها از اصول معارف دینی (توحید، نبوت، معاد) سخن در میان آمد، اما تأثیر شیخ بر علیمحمد بدانچه گفتیم محدود نیست، و در اموری دیگر نیز به نظر میرسد که از ذکر آنها صرف نظر کردیم.
([1])- بیان فارسی، اثر سید علیمحمد، ص276، چاپ سنگی.
([2])- در جلد سوم کتاب (ظهور الحق) اثر اسدالله مازندرانی (صفحه 263) نامهای از سید علیمحمد آورده که پس از فوت سید کاظم رشتی نوشته شده است، و علیمحمد در خلال آن به یکی از دوستانش مینویسد: «شرح احوال به نهج عریضة قبل است که مع کتاب شرح الزياره انفاذ گشته...» از این نامه معلوم میشود که کتاب «شرح الزيارة» نزد علیمحمد بوده و آن را برای دوستش ارسال داشته است.
([3])- بیان فارسی، ص134.
([4])- شرح الزيارة الجامعة الکبيرة، اثر شیخ احمد احسائی، ج1، ص27، چاپ کرمان.
([5])-شرح الزيارة الجامعة الکبيرة، ج1، ص25.
([6])- شرح الزيارة الجامعة الکبيرة، ج1، ص76.
([7])- شرح الزيارة الجامعة الکبيرة، ج1، ص73.
([8])- بیان فارسی، اثر سید علیمحمد، ص74، چاپ سنگی.
([9])- بیان فارسی، ص116.
([10])- مقصود از عبد رق، غلام خریداری شده است.
([11])- مقصود از اولوالهیاکل (صاحبان هیکل) مردان اند، نک: «لغات و اصطلاحات بیان» که در پایان آن به چاپ رسیده.
([12])- بیان فارسی، ص115.
([13])- نهج البلاغه، بخش دوم (نامهها و وصایا)، شمارة 31.
([14])- شرح الزيارة الجامعة الکبيرة، ج1، ص271.
([15])- شرح الزيارة الجامعة الکبيرة، ج3، ص87.
([16])- بیان فارسی، ص30.
([17])- مقصود از «شجرة حقیقت» خود اوست.
([18])- بیان فارسی، ص30 و 31.
([19])- بیان فارسی، باب 16 و 17 از واحد ثانی، از صفحة 57 تا 72.
([20])- شرح الزيارة الجامعة الکبيرة، ج1، ص41.
([21])- شرح الزيارة الجامعة الکبيرة، ج1، ص184.
([22])- منتخبات آیات از آثار حضرت نقطة اولی، ص84.
به نقل از کتاب: ماجرای باب و بهاء [پژوهشی نو و مستند در باره بهاییگری]، نوشته: مصطفی حسینی طباطبایی
5-اسلام ودشمنان
حقارت سلمان رشدي
نوشته: مصطفي حسيني طباطبائي
رشدي که در کار نويسندگي، نه از ذوق ولتر برخودار است که لااقل بدستاويز تحريف تاريخ، افسانهاي هنرمندانه بيافريند و هيجان خواننده را برانگيزد و نه حوصلة و تتبّع لامنس و گلدزيهر را دارد که کتاب خود را از مراجع و مأخذ گوناگون پر کند هر چند مانند آندو تن، با غرضورزي به گزارشهاي تاريخي بنگرد! هنر او را در آيات شيطانياش، تغيير نامها و دشنامگويي به شخصيتها، و پر کردن فضاي داستان از رويدادهاي جنسي است! و اين امر بر حقارت سلمان رشدي در کار نويسندگي دلالت ميکند چرا که آميختن واقعيت با تخيلات شهواني و انباشتن کتاب از زشتگويي، پستترين نوع نويسندگي به شمار ميآيد که نفوس حقيري از نويسندگان بدان اقبال ميکنند و نيز معمولاً مورد پسند کساني از خوانندگان قرار ميگيرد که با نويسندة داستان، سنخيت روحي و تجانس فکري دارند.
آري رشدي، کتاب خود را با دشنامهاي گوناگون به ياران پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- همچون مثلّث تُفاله (براي سلمان و خالد و بلال) و کودنها و دلقکها و لندهورسياه[1] (براي بلالِ محروميت کشيده و شکنجه ديده) و امثال اين ناسزاها آراسته است! و همچنين بخش مبسوطي از کتابش را به توصيف «فاحشهخانهاي» اختصاص داده که زناني بدکار در آنجا بخدمت مشغولند! و رشدي نام همسران پاک پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- را بر اين روسپيان آلوده نهاده و در طول کتاب، به تدريج زنان پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را به لحاظ هويت، جانشين آنها ميکند. در سطوح ديگر کتاب نيز مسائل جنسي، بگونهاي انحرافآميز جلوه داده ميشود مثلاً در آنجا که «صلاحالدّين چامچا» توسّط مردي در خانة پدرش مورد تجاوز جنسي قرار ميگيرد، يا در آنجا که سرپرست جبرئيل (جوان هندي) با وي به عمل شنيع ميپردازد. پس شگفتآور نيست که کتاب «آيات شيطاني» در مغربزمين، ماية شادماني و پسند خاطر کساني واقع شده باشد که به حمايت از «همجنسگرايي» شهرت دارند و يا از روسپيگري و اهل فحشاء جانبداري ميکنند! چنانکه نشرية بدنام «اسکرو» چاپ نيويورک که بلندگوي روسپيان و منحرفان بشمار ميآيد، از کتاب «آيات شيطاني» سرسختانه حمايت کرده است! ... از سوي ديگر گيلون ريتکن، ناشر کتاب رشدي از يهوديان انگليس شمرده ميشود و برخي از نشريات يهودي نيز دفاع از رشدي را با حرارت بعهده گرفتهاند مانند روزنامة انگليسي سانديتايمز که به مديريت يهودي مشهور، رابرت مردوخ منتشر ميشود. سرپرست اين روزنامه ضمن تعريف و تمجيد از هنر رشدي! به مقامات مربوطه پيشنهاد نموده که جايزة ادبي سالانة انگليس را به وي اختصاص دهند و اين پيشنهاد به موقع قبول ميافتد و جوائز سنگيني به رشدي داده ميشود[2]. بعلاوه، دولت انگليس در عمل نيز حمايت خود را از رشدي اعلان مي دارد. اين همه تأييد و تشويق، آن هم دربارة يک قصّهنويس بيمايه، اهل فکرت را بدين گمان ميافکند که سلمان رشدي از آبشخور ديگري سيراب ميگردد و به جاي خدمت به فرهنگ و هنر، در خدمت توطئههاي يهوديان و سياستبازيهاي بريتانياي کبير! نقش بازي ميکند.
اساساً معلومات رشدي دربارة سيرت نبوي -صلى الله عليه وآله وسلم- در حدّي نيست که بتواند بصورتي ژرف و محقّقانه در اين زمينه اظهار نظر کند و مخصوصاً ابعاد معنوي اسلام را بخوبي بشناسد زيرا که او در سنّ 13 سالگي ترک وطن کرده و از هندوستان، رهسپار انگليس شده است و در انگليس نيز از معنويات اسلام بهرهاي نبرده، پس چگونه ميتواند از اين معني سخن بگويد و صاحبنظر شمرده شود.؟!
در اثبات اين مسئله لزومي ندارد که ما قلمفرسايي کنيم و سخن را طولاني نماييم زيرا خود سلمان رشدي ضمن کتاب «شرم» بر فقر معنوي خويش اعتراف نموده و در اينباره نوشته است: «وقتي کسي از سرزمين زادگاهش واکنده ميشود، او را مهاجر مينامند. وقتي کشوري اين کار را ميکند (مثلاً بنگلادش) کارش را جدايي يا انفصال ميگويند. ميدانيد بهترين ويژگي آدمهاي مهاجر و کشورهاي جدا شده چيست؟ به نظر من، اميدواري است ... ميدانيد بدترين ويژگي آنها چيست؟ اينست که چمدانهايشان خالي است! منظورم چمدانهاي معنوي است و نه آنهايي که از چرم و مقوّا ساخته شده است و تک و توکي يادگارهاي معنيباخته در آنها يافت ميشود. ما فقط از زادگاهمان واکنده نشدهايم، از تاريخ و ياد و زمان هم جدا شدهايم. شايد من هم چنين آدمي باشم و پاکستان هم چنين کشوري»[3].
ما اعتراف رشدي را دربارة اينکه «چمدانهاي معنويش خالي است»! ميپذيريم و چون به کتاب «آيات شيطاني» نظر ميافکنيم، خلأ معنوي و اخلاقي و فرهنگي را در نويسندة کتاب کاملاً درک ميکنيم چرا که متأسّفانه کتاب مزبور را سرشار از غلطگويي و انباشته از صحنههاي زشت و تيره ميبينيم. افسانهسازيهاي رشدي با هيچ مدرک و مأخذي قابل تطبيق نيست و جز عالم خيال! مرجعي براي آنها نتوان پيدا کرد. رشدي از ساختن و بهم انداختن اين افسانهها دو غرض اساسي را دنبال ميکند، يکي آنکه ميکوشد تا وحي محمّدي -صلى الله عليه وآله وسلم- را بکلّي منکر شود و ديگر آنکه سعي دارد همسران و نزديکان پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را به فساد متّهم سازد. امّا در هيچيک از اهداف خود موفّق نيست زيرا براي اثبات نخستين هدفش اين دورغ را از خود بافته که: سلمان پارسي (صحابه گرانقدر پيامبري) مردي شرابخواره و زنباره بود! ضمناً در شمار «نويسندگان وحي» نيز در آمد! سپس به ميل خود آيات قرآن را تغيير داد و حتّي آيهسازي ميکرد! و عجب آنکه پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- درنمييافت که آيات اصيل قرآني کدامين بوده و ساختة دروغين سلمان کدام است! از همينرو، سلمان دست از ايمان برداشت و به ارتداد گراييد[4]. رشدي از نگارش اين قصّه ميخواهد خواننده را در وحي محمّدي به انکار وادارد و در اعتقاد به صدق پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- رخنه پديد آورد با اينکه:
اوّلاً: مدارک تاريخي در گزارش از زهد و پارسايي و حقيقتجويي سلمان، همداستانند. و همگي استواري او را در ايمان به پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- تا پايان زندگي ياد ميکنند. سلمان رشدي اگر عادت ندارد که در اينباره، به تواريخ و أسناد اصيل عرب بنگرد لااقل به کتاب: «سلمان پاک و شکوفههاي معنويت اسلام در ايران[5]» اثر پروفسور ماسينْيون، پژوهشگر شهير فرانسوي نگاه کند و قدري خجالت بکشد.!
ثانياً: در هيچ يک از مأخذ تاريخي نيامده که سلمان پارسي از جملة نويسندگان وحي (مانند علي بن أبي طالب و عثمان بن عفّان و زيدبن ثابت و ديگران) بوده تا چه رسد به آنکه وحي نبوي -صلى الله عليه وآله وسلم- را بدلخواه خود دگرگون کرده باشد.!
ثالثاً: قرآن کريم همة سخنوران عرب را فراخوانده تا اگر در وحي قرآني ترديدي دارند بکوشند تا دست کم يک سوره همچون سورههاي قرآن بسازند و به نمايش گذارند[6]. و از ميان آن همه عربهاي فصيح – از شاعر و خطيب – که با اسلام سر دشمني داشتند، يک تن هم نتوانست چنين هنري از خود نشان دهد. آنوقت چگونه سلمان پارسي زبان، که عمري در ميان غير عرب گذرانده، از راه رسيده و چنان سورههايي ساخته که حتي خود پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- هم عبارات عربي او را از آيات بليغ قرآني باز نشناخته است؟! آخر دروغ هم حدّ و حسابي دارد!
رشدي در پي دروغپردازيهاي گذشتهاش، ميکوشد تا سلمان پارسي را در صحنههاي ديگر نيز به مخالفت با پيامبر متّهم سازد تا اين انديشه را در خواننده تقويت کند که سلمان، به هيچوجه وحي محمّدي را باور نداشت، مثلاً افسانة دراز و مکرّري پيش آورده مبني بر اينکه بتپرستان عرب به پيامبر پشنهاد کردند که با آنها از راه سازش درآيد و خدايان ايشان را بستايد. پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در انجام اين عمل با سلمان پارسي رايزني کرد و سلمان با اقدام بدينکار آشکارا مخالفت ورزيد ولي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- بياعتناء به رأي وي به ستايش بتها پرداخت! با آنکه همة تواريخ اتّفاق دارند که پيشنهاد بتپرستان به روزگار قبل از هجرت يعني دوران مکّه مربوط ميشود و سلمان پارسي چنانکه ابن هشام[7] و ابن سعد[8] و ديگران آوردهاند در دوران مدينه، بحضور پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- رسيد و در مکّه از سلمان پارسي خبري نبود! بعلاوه، قرآن کريم از اين ماجري به روشني حکايت نموده و به تصريح آورده است که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- به توفيق خدا از تمايل به پيشنهاد مشرکان خودداري نمود که اگر چنان نکرده بود سخت گرفتار عقوبت و مجازات ميشد[9]! پس سلمان رشدي جز اتّهام و افتراء چه دليلي بر ادّعاي خود دارد.؟
امّا در مورد همسران پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- بايد دانست که محمّدبن عبدالله -صلى الله عليه وآله وسلم- در حالي که بيست و پنج سال داشت با خديجه -عليها السلام- که پانزده سال بزرگتر از وي بود ازدواج کرد و تا خديجه در دنيا ميزيست همسر ديگري برنگزيد و خديجه در حدود 65 سالگي وفات کرد. بنابراين، پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- تمام دوران جواني خود را با تنها همسرش بسر آورد و اگر مردي هوسباز بود با توجّه به رواج چند همسري در مکّه ميتوانست در اين دوران همسراني ديگر نيز انتخاب کند. البتّه بعد از آنکه خديجه رخت از اين جهان بر بست پيامبر زناني را به ازدواج خود درآورد. امّا در اين زناشوييها، هرگز از اهداف مقدّس خود دور نشد و مصالح جامعة عربي را از ياد نبرد بدين معني که ازدواجهاي او ماية ايجاد رابطه با قبائل عرب، و ترک جنگ و خونريزي، و نقض رسوم خرافي و سرپرستي زناني که شوهرانشان در جنگ کشته شده بودند و امثال اين مصالح ميشد که شرح يکايک اين امور در اين رسالة کوتاه نميگنجد و ما در بخش چهارم از کتاب «خيانت در گزارش تاريخ» در اين زمينه به طور گسترده سخن گفتهايم و از کساني که در غرب بسر ميبرند و بر چند همسري پيامبر ما خرده ميگيرند در شگفت هستيم مگر «کتاب مقدّس» خود را نخواندهاند که گزارش ميدهد پيامبراني چون ابراهيم و يعقوب و داود و سليمان -عليهم السّلام- هر کدام بيش از يک همسر داشتند؟ پس چرا به پيامبران مزبور اعتراض ندارند؟ امّا چنانچه بر هيچ ديني پايبند نيستند، شگفتي ما از ايشان افزونتر است! زيرا که ايندسته هر چند رسماً از يک همسر برخوردارند ولي در عمل با دهها زن ارتباط جنسي دارند و هيچ قيد و شرطي را نيز در اينکار لازم نميشمرند، آنگاه از مسلمانان که براي چند همسري، شرائطي بس دشوار را بايد تحمّل کنند عيب ميگيرند! يا بر پيامبر بزرگشان اهانت روا ميدارند. آيا اينکار، شرط انصاف است.؟!
امّا زشتي کار سلمان رشدي که به همسران پاک پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- جسارت ورزيده از همه بيشتر است زيرا که اگر او يکبار تاريخ عصر نبوي را خوانده بود بخوبي درمييافت که مسلمانان در آنروزگار چه ارج و احترامي براي پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- و همسرانش قائل بودند بطوريکه، هر کدام از آنان را «اُمُّالمؤمنين» يعني مادر روحاني خود ميشمردند، آري چنان زنان مقدّسي را با روسپيان خيابانهاي انگليس، سنجيدن! به خوبي نشان ميدهد که چمدانهاي خالي سلمان رشدي را در انگليس از چه اخلاقي پر کردهاند.
[1]- An enormous black
[2]- رزنامهها نوشتهاند: هنگامي که سلمان رشدي کتاب آيات شيطاني را براي چاپ آماده کرد، 6 بنگاه انتشاراتي که اغلب بوسيله صهيونيستها اداره ميشد از کار رشدي استقبال نمودند و سرانجام، انتشارات «پنگوئن» با پيشنهاد پرداخت 000/580 پوند به نويسنده، چاپ و نشر کتاب او را بعهده گرفت. آيا اين سرمايهگذاري کلان براي چاپ کتابي بر ضد اسلام، توطئهآميز به نظر نميرسد.؟!
[3]- کتاب «شرم» اثر سلمان رشدي، ترجمه مهدي سحابي، صفحه 100.
[4]- در اين افسانه، رشدي ماجراي عبدالله بن سعد بن ابي سرح را تحريف کرده و سلمان پاک را بجاي او نهاده است؛ عبدالله هم هيچگاه توان آيهسازي نداشت بلکه بقول طبري (جامع البيان ج 7 ص 273) و ديگران، نامهاي خداوند را در مقاطع آيات قرآني تغيير ميداد و مثلاً به جاي: (عزير حکيم) دو کلمه (غفور رحيم) را مينشاند و البته پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- از خيانت او آگاه شد و از اينرو به مکّه گريخت و در فتح اين شهر مورد عفو رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- قرار گرفت.
[5]- Salm ân Pâk et Iesprémices Sprrituelles de Ĺ Islam Iranien.
[6]- اشاره به اين آيه کريمه است که: )وَإِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِّنْ مِثْلِهِ وَادْعُوا شُهَدَاءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ( (البقره / 23).
«اگر ازآنچه بر بنده خويش (محمّد) فرو فرستاديم در شک اندريد پس سورهاي همانند آنرا بياوريد و گواهان خود را که غير خداي يگانهاند به کمک فر خوانيد، اگر راستگوييد».
[7]- به سيره ابن هشام، القسم الأوْل، صفحه 219 بنگريد.
[8]- به طبقات ابن سعد، الجزء الرّابع، صفحه 56 نگاه کنيد.
[9]- اشاره به اين آيه کريمه است که: )وَلَوْلا أَنْ ثَبَّتْنَاكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلاً * إِذاً لَأَذَقْنَاكَ ضِعْفَ الْحَيَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنَا نَصِيراً( (الإسراء / 74 و75).
«اگر نه آن بود که پايداريت داده بوديم نزديک بود که اندکي به آنان متمايل شوي. آنگاه تو را دوچندان در دنيا و دو چندان در آخرت عذاب ميکرديم و سپس براي خود هيچ ياوري در برابر ما نمييافتي».
به نقل از کتاب: حقارت سلمان رشدي، نوشته مصطفي حسيني طباطبائي
اشتراک در:
پستها (Atom)