‏نمایش پست‌ها با برچسب 5-اسلام آورندگان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب 5-اسلام آورندگان. نمایش همه پست‌ها

یک پزشک و 8 مهندس چینی مسلمان شدند





شنبه 18 سپتامبر 2010 - 27 شهریور
http://t0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQBPNJaoZQAPZcqWHeKnT3HRCqM1CAfwyVUybW9Vf1ek0yBQ2s&t=1&usg=__SVws1HPramASUY5fP8VRUYS0tc8=1389
سنی نیوز: به گزارش خبرنگار سنی نیوز از عربستان سعودی، یک پزشک و 8 مهندس از کارمندان شرکت چینی که کار راه اندازی قطار مشاعر مقدسه را در حرمین شریفین بدوش دارند مسلمان شدنشان را در محفلی که به این مناسبت در دفتر دعوت و ارشاد منطقۀ شرایع مكه مكرمه برگزارشده بود اعلان نمودند.
در این محفل که به کمک و همکاری اهالی مسجد فردوس و دفتر دعوت و ارشاد منطقۀ شرایع مكه مكرمه برگزار شده بود هدیه های ارزشمندی به این مهمانان تقدیم گردید.
سپس شیخ "سامی محیمید" سخنرانی نموده با عبارات بلیغ از این مهمانان و برادران مسلمان که در ماه مبارک رمضان به اسلام مشرف شده بودند استقبال نمود. در این محفل شیخ "زید آل عبدالله" از مسؤلین دفتر دعوت و ارشاد و "حجب عصیمی" به نمایندگی از دفتر دعوت و ارشاد شرایع نیز حضور یافته بودند.
گفتنی است بیش از 1500 نفر از کارمندان شرکت چینی که مصروف راه اندازی قطار حرمين در مشاعر مقدسه اند تا بحال مسلمان شده اند و تلاش های پیگیری در این سدد جاری است و انتظار می رود که بیش از 5000 کارگر چینی به اسلام دعوت گردند.
اما موانعی که دعوتگران در زمینه دعوت و تنویر افکار با آن روبرو اند کمبود کتاب های دعوتی و راهنمایی به زبان چینی می باشد، چنانکه دعوتگران به همکاری مادی و وجود مترجمین زبان چینی بخاطر آماده سازی 10 عدد از کتابهای که دین اسلام را به زبان چینی معرفی می کند نیاز دارند.
تلاش واعظان و دعوتگران در این نقطه متوقف نشده بلکه در جستجوی كسانى از دانشجویان دانشگاه اسلامی هستند كه به زبان چینی مسلط هستند تا بقیه کارگران و کار مندان این شرکت بزرگ را به اسلام دعوت نمایند.
گفتی است که سبب هدایت این افراد بعد از لطف الله متعال اخلاق والای مسلمانان در حرمین شریفین بوده است.

رهبر قبیله ی وانشارا در تانزانیا مسلمان شد



2010-9-17


به گزارش اخبار جهان اسلام به نقل از المسلم : رهبر قبیله ی وانشارای تنانزانیا "سلوانوس انشاگوا امتونگور" در میان تکبیر و تهلیل حضار، شهادتین را تلفظ کرد و اسلام آوردن خود را اعلام کرد .
اسلام آوردن رهبر این قبیله به سبب یکی از داعیان جمعیت دعوت اسلامی تانزانیا به نام امیر سعید امیر بوده است .
رهبر این قبیله به دفتر جمعیت دعوت اسلامی در تانزانیا رفت و در دفتر این جمعیت با دبیر کل دفتر ، دیدار کرد و جناب مدیر از وی استقبال گرمی به عمل آورد و مسلمان شدنش را به وی تبریک گفت .
در پایان با یک توافق دو جانبه گروهی از داعیان به منطقه می روند و به آنها در خلال برنامه هایی برخی آداب اسلامی و فرهنگی را به آنها آموزش می دهند .
دبیر کل این جمعیت یک قرآن ترجمه شده به زبان سواحلی و یک نسخه ی دیگر به زبان انگلیسی و همچنین چندین کتاب با ارزش دیگر را به رهبر قبیله ی وانشارا هدیه داد که به وی در شناخت بیشتر اسلام کمک می کند .

 

دشمن اسلام ، مسلمان شد




2010-2-3


از مبارزه با مناره‏ ها تا در آغوش گرفتن اسلام

به گزارش ابنا «دانیل استریچ» عضو حزب مردم سوییس و سیاستمدار معروف، نخستین کسی بود که برای تحمیل قانون منع ساختن مناره برای مساجد تلاش کرد و تلاشش منجر به تعطیلی مساجد در سوییس شد.
او کسی است که جنبش ضد اسلامی خود را در سراسر کشور سوییس گسترش داد، بذرهای خشم و تحقیر اسلام را در میان مردم پاشید و راهی هموار برای برانگیختن افکار عمومی در مقابله با منبر و مناره های مساجد ایجاد کرد.
اما اکنون او علیرغم این تلاش‏های اسلام‏ستیزانه، از سربازان اسلام شده است. تفکرات ضد اسلامی، نهایتاً او را به اسلام نزدیک و نزدیک‏تر کرد تا جایی که اسلام را با آغوش باز پذیرفت.
دانیل که اکنون از اقدامات گذشته خود خجالت زده است آرزوی ساختن زیباترین مسجد اروپا در سوییس را در ذهن می پروراند.
نکته جالب توجه در این خصوص اینکه در حال حاضر 4 مسجد در سوییس فعال است و استریچ خواهان احداث پنجمین مسجد است. او با اینکار خود امیدوار است افکار غلطی که بر ضد اسلام گسترش داده بود آمرزیده شود. او اکنون بر خلاف جنبش قبلی خود برای پیشبرد آزادی دینی و زندگی مشترک و صلح آمیز تلاش می کند.
این بزرگ‏ترین ویژگی اسلام است که کسی که برای مقابله با او جلو می آید را با آغوش باز می پذیرد.
«عبد المجید عدلی» رییس سازمان‏های اسلامی OPI و NGO در این باره گفت: مردم اروپا تمایل زیادی برای دانستن درباره اسلام دارند. بسیاری از آنها می خواهند درباره رابطه اسلام با تروریست تحقیق کنند. درست همانگونه که استریچ اقدام کرد. او در حالیکه به مقابله با اسلام بر خواسته بود با قرآن مجید آشنا شد و شروع به مطالعه درباره اسلام کرد. او آرزو داشت که با شدت با اسلام بر خورد کند اما نتیجه آن طور دیگر شد.
گفتنی است اخیرا یک همه‏پرسی درباره منع ساخت مناره برای مساجد در سوییس برگزار شد و در نتیجه تبلیغات دشمنان اسلام، این طرح تبدیل به قانون شد!

89 نفر در عربستان سعودی مسلمان شدند




2010-8-30

مدیر دفتر دعوت و ارشاد و تنویر افکار اتباع خارجی در شهر "احسا" اعلام کرد: 78 نفر از ملیت‏های مختلف اعم از کارگران و مقیمین این شهر که در حوزه اداری این دفتر زندگی می‏کنند در نیمه اول ماه مبارک رمضان مسلمان شدند.


مهندس "عبدالرحمان جغیمان"، مدیر دفتر دعوت و ارشاد و تنویر افکار اتباع خارجی، در این زمینه توضیح داد که دعوتگران این دفتر کتب دینی، که شامل بیان محاسن و خوبی‏های اسلام، احکام و تعالیم و چگونگی عبادات به نحوۀ درست می‏باشند، را در دسترس تازه مسلمانان قرار می‏دهند.


مهندس جغیمان افزود: تعداد افطار کنندگانی که در "پروژۀ دعوتی تقدیم افطار به روزه‏داران" از ملیت‏های مختلف جهان در ماه مبارک رمضان شرکت دارند به 3000 نفر می‏رسد که در کنار آن برنامه‏های موعظه و سخنرانی و سیمنارهای کوتاه قبل از افطار و بعد از افطار که قبلاً در نظر گرفته شده بود، به منظور تنویر افکار آنان اجرا می‏گردد.


از سوی دیگر11 نفر از بانوان خارجی که از ملیت‏های مختلف جهان می‏باشند از طریق فعالیت‏های بخش زنان دفتر دعوت و ارشاد و تنویر افکار شهر "سکاکا" در نیمه اول رمضان مشرف به اسلام شدند که شش تن آنها از کشور فیلپین، دو نفر از کشور نپال و سه تن دیگر از کشور سریلانکا می‏باشند.


دعوتگران بخش زنان پس از گرایش این زنان به اسلام، کلمۀ شهادتین و ارکان اسلام و ارکان ایمان را به آنان آموزش داده و گرویدن آنها را به آیین مقدس اسلام گرامی داشته و هدایای ارزشمند و کتب دینی که به زبان خودشان ترجمه شده را به آنها تقدیم می‏کنند.

منبع: سنی نیوز

125 فیلیپینی در یک شب، در دبی مسلمان شدند



 

2010-8-30

125 فیلیپینی؛ 122 زن و 3 مرد، در یک جلسه سخنرانی در دبی کلمه شهادتین را بر زبان جاری کرده و مشرف به اسلام شدند.

به گزارش اخبار جهان اسلام به نقل از "مفکرة الاسلام"، 125 فیلیینی، که اکثر آنها را زنان تشکیل می‏دهند، در یک شب، در دبی مسلمان شدند.

این اتفاق مبارک پس از آن رخ داد که یکی از دعوتگران اسلامی به نام "عمر بانالبر" در یک جلسه رمضانی، که از سوی سازمان گردشگری تجاری دبی برگزار شد، به معرفی اسلام، محاسن و فضایل این دین آسمانی و نیز بیان سیرت و ویژگی‏های رسول اکرم صلی الله علیه وسلم پرداخت.

در این جلسه رمضانی که مخصوص برادران و خواهران فیلیپینی برگزار شده بود، از قسمت خواهران یادداشتی به شیخ عمر بانالبر رسید و از وی خواسته شد تا در مورد محاسن اسلام بیشتر صحبت کرده و از خصوصیات این دین در مورد زنان نیز سخن بگوید، شیخ عمر نیز فرصت را غنیمت شمرده و حدود 45 دقیقه از جلسه 2/5 ساعته خود را به بیان جایگاه و حقوق زن در اسلام اختصاص داد، که این سخنان نتیجه مثبت و قابل توجه خود را به جای گذاشت، به طوری که تمام 122 زنی که در قسمت خواهران شرکت داشتند، همگی مشرف به اسلام شدند و کلمه طیّبه «لاإله إلا الله و محمد رسول الله» را بر زبان جاری کردند.
 
در این جلسه همچنین 3 نفر از مردان نیز پس از شنیدن سخنان شیخ عمر بانالبر، خداوند آنان را انشراح صدر عنایت فرموده و مشرف به دین اسلام شدند.

مسلمان شدن یکی از حاکمان نیجریه






2010-8-18 م


یکی از حاکمان نیجریه به نام "الیاس"، در مراسمی که "جمعیت تعاون مسلمین" در جنوب نیجریه برگزار کرده بود، مشرف به دین اسلام شد.

به گزارش "مفکرة الاسلام"، جمعیت تعاون مسلمین، که فردی به نام " ابوسیف‏الله داود عمران ملاسا"، ریاست آن را بر عهده دارد، پس از موافقت حاکم روستای "ادوو" روز شنبه، مراسم دعوتی برگزار نموده و از حاکم این روستا هم برای شرکت در این مراسم دعوت به عمل آورد. در این مراسم، ملاقاتی بین شیخ داود و حاکم صورت گرفت که این ملاقات و نشست حدود 3 ساعت طول کشید و در این مدت شیخ داود، به تشریح اسلام و مبانی آن پرداخت، که پس از بحث و تبادل نظر فراوان، حاکم "ادوو" مسلمان شد و اعلام کرد که به عنوان یکی از اعضای جمعیت تعاون مسلمین، فعالیت خواهد کرد.

"الیاس" در مورد اسمش، (که یک اسم اسلامی است) گفته است که پدرش مسلمان بوده، ولی خودش به خاطر اینکه بتواند حاکم یکی از روستاها باشد، عضو جمعیت "ماسونی" نیجریه شده و عقیده شرکیه داشته است.

وی در ابتدای کار از جمعیت تعاون خواست تا در روستای محل حکومتش، مسجد و کلاس‏های درس دائر نمایند و به اهالی این روستا قرآن و دیگر تعلیمات اسلامی را آموزش دهند.

شیخ داود، همچنین شخصی را مسئولیت داد تا به الیاس تازه‏مسلمان، قرآن، نماز، روزه و دیگر تعلیمات اسلامی را آموزش دهد.

الیاس، قبلا یکی از نظامیان معروف نیجریه بوده که در پایگاه نظامی بین المللی در هند تعلیم یافته بود و حدود 20 سال در ارتش نیجریه فعالیت داشته است.

وی همچنین از بانیان و رهبران حرکت جدایی‏طلب "اودودو"، که مخالف اجرای شریعت اسلام در نیجریه بودند، به شمار می‏رود، که الحمدلله به برکت تعالیم اسلام، نه تنها از تفکرات اسلام‏ستیزانه خود برگشته است، بلکه به آغوش پر مهر اسلام آمده و مسلمان شده است.

گفتنی است که "جمعیت تعاون مسلمین" که بیشتر در مناطق روستایی نزدیک به شهرهای مسلمان‏نشین جنوب نیجریه فعالیت می‏کند، دارای 41 مجموعه است که در هر مجموعه حدود 40 تا 70 نفر مشغول فعالیت هستند

56 نفر در عربستان سعودی مسلمان شدند


 
پنج شنبه 12 اوت 2010 - 21 مرداد 1389


سنی نيوز: به گزارش خبرنگار سنی نيوز از عربستان سعودی، 56 نفر از اتباع کشور هاى آسيايى مقيم در شهر «خرج» عربستان سعودى طى ماه گذشته اسلامشان را اعلام نمودند.

مدير دفتر تعاونی دعوت و ارشاد و تنوير افکار اتباع خارجی مقيم عربستان در شهر "خرج"، شيخ صالح الدويله اظهار داشت: الحمد لله 56 نفر از اتباع کشور های آسيایی که در شهر خرج و اطراف آن اقامت داشتند بعد از نطق شهادتين به دين برگزيدۀ خدا در جهان و مذهب حق اهل سنت مشرف شدند. شيخ صالح افزود: 33 نفر از اين مجموعه تبعه کشور فیلیپين و 16نفر آنان از کشور سريلانکا و 6 نفر از نپال و يک نفر هندی می باشد.

شيخ صالح اضافه نمود: بعد از مسلمان شدن اين افراد، مترجمان متخصص معنای شهادتين و ارکان اسلام و ايمان را برای آنها شرح داده و يک جلد از قرآن کريم ترجمه شده به زبانهای آنان، نوارها و کتب دينی كه به زبانهای خود آنها ترجمه شده است و غير از آن هدایای ارزشمندی به آنها تقديم گرديد. وي سخنان خود را با اين عبارت به پايان رسانيد: دفتر دعوت و ارشاد و تنوير افکار در مورد مسلمانان جديد توجه خاصي داشته و با فرستادن واعظان و دعوتگران متخصص و آماده ساختن برنامه ها و فعاليت های فرهنگی مختلف، امور بنيادي دين مبين اسلام را به آنها آموزش داده و برای فراهم نمودن فضای محبت و دوستی ميان مسلمانان جديد و ساير برادران دينی آنان كار و فعاليت های چشمگیری را عملی می كند.

تشرف به اسلام از مسیحیت: کریمه سلاک رازی







به نام خداوند بخشاینده و مهربان


من در روز 20 سپتامبر 1991 شهادتین را بر زبان آوردم. اگر 5 سال پیش به من می گفتید اسلام بیاورم، هرگز ایمان نمی آوردم. با نظری به گذشته، معلوم می شود که هدایت و راهنمایی های خداوند آن چنان لطیف، دقیق و همیشگی بوده است که من اکنون کل زندگیم را سرآغازی برای همان لحظه می بینم. خلاصه نمودن تک تک عواملی که من را به دین اسلام رهنمون ساخت کار ساده ای نیست چون این یک مسافرت و یک فرایند بوده است که سه سال طول کشید. آن سه سال هم نشاط آور و هم طاقت فرسا بود. نگاه من به خود و جهان اطراف به طور قابل ملاحظه ای زیر و رو شد. برخی از باورهایم اعتبار یافتند؛ بقیه، از هم پاشید. بعضی وقت ها می ترسیدم که خود را گم کنم؛ گاهی نیز می فهمیدم که این مسیر سرنوشت من بوده و آن را می پذیرفتم. در طی آن سال ها، برخی از جنبه های اسلام من را شیفته ی خود کرده بود. به آرامی و به تدریج، مطالعاتم من را به روزی که در آن دین خویش را اظهار نمایم و شهادتین را بگویم، می کشاند.

پیشاپیش آشنایی با اسلام، من می دانستم که مشتاق تکامل معنوی بیشتری در زندگی ام هستم. اما، با اینحال، ظاهراً هیچ چیز قابل قبول یا دسترسی برای من پیش نمی آمد. من در اصل برمبنای شیوه ی انسانگرایی غیردینی تربیت شده بودم. اخلاقیات همواره مورد تأکید بودند اما هرگز به هیچ نوع هستی معنوی یا الهی منسوب نمی گشتند. دین اکثریت جامعه ی ما، مسیحیت، به نظر می رسید بارگناه بیش از حدی را برگردن بشر می نهد. من درحقیقت شناخت چندانی از ادیان دیگر نداشتم. کاش می توانستم آن را توصیف کنم، احساس خلاء معنوی که داشتم، من را رهسپار کاوشی معنوی نمود و ادیان مختلف را بطور عمیق مطالعه کردم. با اینحال، این کار در زندگی من بسیار راحت بود. خانواده ی من بسیار بامحبت و حمایتگر هستند و تعداد زیادی دوستان بسیار جالب و قابل اتکا دارم. از تحصیلات دانشگاهی نهایت لذت را برده و در دانشگاه بسیار موفق بودم. درعین حال "فرصتی" برای آشنایی با مسلمانان مختلفی بود که مرا به دین اسلام ترغیب نمودند.

شریف یکی از اولین مسلمان هایی بود که مرا مجذوب خود نمود. او مرد مسنی بود که در یک برنامه ی آموزشی اقدام مثبت کارمی کرد که به تازگی در آن نام نویسی کرده بودم. وی توضیح می داد که با اینکه شغلش درآمد چندانی برای وی ندارد و کل دستمزدی که نیاز دارد همان لذتی است که از درس دادن به دانشجویان دریافت می کند. او به آرامی و صادقانه صحبت می کرد. کردار او بیشتر از گفتارش من را مجذوب می ساخت، فکر می کردم "کاش وقتی به سن او می رسم آرامش روحی او را داشته باشم." این اتفاقات در سال 1987 رخ می داد.

همانطور که با مسلمانان بیشتری آشنا می شدم، نه تنها از آرامش درونی ایشان که از نیروی ایمانی که داشتند نیز متأثر می گشتم. این روح های لطیف با تصور خشونت و تبعیض جنسیتی که من از اسلام داشتم در تضاد بودند. همان زمان بود که با عمران، یکی از دوستان مسلمان برادرم، آشنا شدم و خیلی زود فهمیدم که او از آن تیپ اشخاصی است که دوست دارم با وی ازدواج کنم. وی شخصی باهوش، مستقل و در صلح و آشتی با خویشتن خویش بود. وقتی هردوی ما به این توافق رسیدیم که نیت درونی برای ازدواج بایکدیگر داریم، من مطالعات جدی ام را درباره ی اسلام آغاز کردم. در ابتدا قصد گرویدن به دین اسلام را نداشتم؛ تنها مایل بودم دین او را بفهمم چرا که مشخص بود می خواهد بچه هایش را بر اساس اسلام تربیت نماید. پاسخ من این بود: "اگر قرار باشد مانند او انسان هایی صادق، مسالمت جو و مهربان باشند، پس دیگر مشکلی نمی بینم. با این وجود لازم است که اول دین اسلام را بهتر بشناسم."

در نگاهی به گذشته، دریافتم که من برای آن مجذوب این ارواح آرام و باصفا شدم که کمبود آرامش و ثبات را در درون خودم حس کرده بودم. یک خلاء درونی وجود داشت که به طور کامل با موفقیت های دانشگاهی یا ارتباطات انسانی اقناع نمی شد. به هرصورت، تا آن زمان هرگز اظهار نکرده بودم که به خاطر خودم به دین اسلام علاقمند شده ام. بلکه آن را یک پیگیری عقلانی می دانستم. این دیدگاه با سبک زندگی دانشگاهی و کنترل شده ی من جور در می آمد.

از آنجا که خودم را یک فمنیست (مدافع حقوق زنان) می دانستم، مطالعات اولیه ی من حول محور زن در اسلام بود. فکر می کردم اسلام زنان را مورد ظلم و ستم قرار می دهد. در طول دوره ی مطالعات زنان درباره ی زنان مسلمان خوانده بودم که حق ترک کردن خانه را ندارند و مجبور هستند سرشان را بپوشانند. طبیعتاً حجاب را نوعی ابزار ظلم و ستمی می دانستم که بوسیله ی مردها تحمیل شده است و نه نشانه ای از محافظت از خویش و متانت زن. نتایج حاصل از مطالعاتم غافلگیرکننده بودند. دین اسلام نه تنها زنان را مورد ستم قرار نمی دهد، بلکه در واقع آنان را آزادی می بخشد بدینگونه که در قرن ششم حقوق آن ها را تضمین می نماید، حقوقی که در این کشور به تازگی و در همین قرن به آن دست یافته اند: حق مالکیت و دارائی و حفظ نام خانوادگی پس از ازدواج؛ حق دادن رأی؛ و حق طلاق.

این درک و شناخت به راحتی بدست نیامد...

در هر قدم این مسیر در برابر آن ایستادگی می کردم. اما همواره پاسخ هایی برای پرسش های من وجود داشتند. چرا در دین اسلام چند همسری وجود دارد؟ این کار تنها زمانی مجاز می باشد که مرد بتواند با هر چهار همسرش با مساوات رفتار نماید حتی اگر از آن ها خوشش نیاید. بهرحال، در برهه ای از تاریخ این مجاز بوده است که تعداد زنان بیشتر از مردان بوده اند، مخصوصاً در زمان های جنگ، برای آنکه زنانی از داشتن رابطه و فرزند محروم نشوند. بعلاوه، خیلی برتر از روابط نامشروعی است که در این جا رواج دارد برای آنکه زن حق قانونی حمایت مالی و داشتن فرزند را دارد. این فقط یکی از پرسش های بسیار من بود، پاسخ ها سرانجام به من ثابت کردند که زن در اسلام دارای حقوق کامل به عنوان یک شخصیت اجتماعی می باشد.

با این وجود تمام حقایق فاش شده چیزی از ترس من نکاستند. سال بعد یکی ازبحران های شدید احساسی بود. با به اتمام رساندن دوره های تحصیلات کارشناسی ارشد در رشته ی مطالعات آمریکای لاتین در بهار سال 1989، تصمیم گرفتم یک سال را به عنوان استاد جانشین کار کنم. این کار من را قادر ساخت تا زمان زیادی رابه مطالعه ی دین اسلام اختصاص بدهم. بسیاری از مطالبی که درباره ی اسلام می آموختم منطقی به نظر می رسید. با اینحال با دیدگاه من به جهان هستی جور در نمی آمدند. من همیشه مذهب همچون یک چوب زیر بغل می دیدم. ولی آیا حقیقتاً نیز می توانست چنان باشد؟ مگر دین باعث و بانی ظلم و کشت و کشتارهای بسیار بر این کره ی خاکی نبوده است؟ پس چطور می توانم تصور ازدواج با مردی را در ذهن داشته باشم که پیرو یکی از مذاهب عمده ی جهان می باشد؟ هر هفته با داستان تازه ای در اخبار رادیو یا روزنامه برخورد می کردم، که در مورد تحت ستم واقع شدن زنان مسلمان بودند. آیا من، یک فمنیست، واقعاً می توانستم به ازدواج با مردی ازچنین جامعه ای فکر کنم؟ ابروهایم بالا می رفتند. مردم با ناراحتی پشت سر من حرف می زدند. در عرض چند ماه، دنیای امن و امان 24 ساله ی من زیر و رو گشت. دیگر احساس نمی کردم که می دانم درست کدام است نادرست کدام. سیاه و سفید اکنون کلاً رنگ خاکستری به خود گرفته بود.

اما یک چیز مرا به جلو هل می داد. آن چیزی بیش از میل من به ازدواج با عمران بود. هر لحظه می توانستم مطالعاتم را درباره ی اسلام کنار نهاده و دوباره به دائره ی فمنیست ها، دوستان جامعه گرا و آغوش گرم خانواده ام برگردم. گو اینکه این اشخاص هرگز مرا ترک نکردند، مرا اسیر قدرت نفوذ خویش نموده بودند. نگران آن بودم که چه خواهند گفت یا اندیشید، به ویژه از آن رو که من همواره خودم را از دید دیگران مورد قضاوت قرار می دادم. بنابراین خودم را در انزوا قرار دادم. فقط با خانواده و دوستانی که می دانستم در مورد من قضاوتی انجام نمی دهند حرف می زدم. من فقط مطالعه می کردم.

دیگر این یک مطالعه ی برخاسته از علاقه و یا غرض ورزانه درباره ی اسلام نبود. من با هویت فردی خودم در کشمکش بودم. تا آن زمان کارهای تحقیقاتی زیادی را برای آن ترم تهیه نموده بودم. می دانستم چگونه تحقیق نمایم تا از پایان نامه ام دفاع کنم. ولی پیشتر هرگز شخصیتم در خطر نبود. برای اولین بار، دریافتم که من همواره برای خوشایند دیگران قلم زده ام. اکنون، داشتم به خاطر روح و درون خودم مطالعه می کردم. ترسناک بود. گرچه می دانستم که دوستان و خانواده ام من را دوست دارند، از پاسخ دادن به سؤالات من ناتوان بودند. دیگر نمی خواستم به امید پشتیبانی آن ها باشم. عمران همیشه برای پاسخگویی به من حاضر بود. با آنکه بردباری و ایمان او را که همواره بهترین نتایج را ارائه می داد، نمی خواستم خیلی بر او نیز تکیه کنم، به دلیل ترسی که داشتم از اینکه مبادا تنها به خاطر یک مرد این کارها را انجام می دهم و نه به خاطر خودم. احساس می کردم که هیچ کس و هیچ چیزی برای اتکا ندارم. تنها، بیمناک و پر از تردیدهای درونی، به خواندن ادامه دادم.

پس از آنکه کنجکاوی خود را در ارتباط با مسئله ی زنان در اسلام اقناع نموده و نتایج تعجب آوری را به دست آوردم، شروع به مطالعه درباره ی زندگانی پیامبر اسلام محمد (صلی الله علیه و سلم) و خواندن قرآن کردم. با مطالعه درباره ی پیامبر خدا محمد (صلی الله علیه و سلم)، اولین سؤال در ذهنم شکل گرفت که شاید او فقط یک رهبر استثنایی بوده است. صداقت وی پیش از دوران وحی، مهربانی، درایت و بصیرت وی در مورد زمان حاضر و نیز آینده، فرض نخستین مرا به چالش می کشید. پایداری وی در اوج سختی و مصیبت، و بعدها، فروتنی اش در برخورد با موفقیت های خارق العاده به نظر در تعارض با طبیعت بشری می آمد. حتی در اوج موفقیتش که می توانست از ثروت بی کران لذت ببرد، از داشتن چیزی بیشتر از صحابه ی فقیرش در اسلام سرباز می زد.

به آهستگی در قرآن عمیق و عمیق تر می شدم. از خود می پرسیدم: "آیا امکان دارد بشر را یارای نوشتن چنین کتاب ماهرانه و دور از دسترسی باشد؟" به علاوه، بخش هایی در آن هست که از قرار معلوم برای راهنمایی و یا توبیخ خود پیامبر می باشند. برایم نامعمول و باورنکردنی بود که پیامبر خودش را سرزنش کرده باشد.

همینطور که به آهستگی راهم را از طریق قرآن باز می کردم، این فعالیت بار عقلانی و ذهنی اش را کم کم از دست داده و بیشتر جنبه ی نوعی کشمکش شخصی به خود می گرفت. روزهایی بود که هر لغت آن را رد می کردم، دنبال راهی برای محکوم ساختنش می گشتم و روا نمی داشتم درست باشد. اما ناگهان به عبارتی برمی خوردم که داشت مستقیماً با من سخن می گفت. این حالت نخستین بار زمانی اتفاق افتاد که من کم کم آشفتگی های درونی و تردیدهای بسیاری را تجربه نموده و آیاتی را نزدیک به پایان سوره ی دوم می خواند که می گفت: "خداوند بر هیچ انسانی بیش از آنچه تاب تحملش را دارد بار مسئولیت نمی نهد." (2:286). گرچه نمی توانم بگویم که من در آن لحظه به الله باور داشتم، اما با خواندن این کلمات گویی سنگینی باری از قلبم برداشته شد.

همچنان در طی مطالعه ی دین ترس های زیادی داشتم. آیا من در صورت اسلام آوردن همچنان با خانواده ام رابطه ی نزدیکی خواهم داشت؟ آیا سرانجام به یک ازدواج اندوهناک و ظالمانه خواهم رسید؟ آیا من باز هم فردی "روشنفکر" باقی خواهم ماند؟ معتقد بودم که انسانگرایی غیردینی روشنفکرانه ترین رویکرد به زندگی می باشد. کم کم دریافتم که انسانگرائی غیر دینی نیز به همان اندازه اسلام یک ایدئولوژی و جزم اندیشی می باشد. دریافتم که هرکس ایدئولوژی خود را دارد و من نیز باید ایدئولوژی خودم را آگاهانه برگزینم. دریافتم که می بایست به عقل خویش اعتماد نموده و تصمیم خود را بگیرم، چنانکه بواسطه ی واکنش های منفی دوستان "روشنفکر" و "پیشرو" کم نیاوردم. در این مدت، شروع کردم به سازگاری بیشتر با خویش و از لحاظ عقلی بیش از هر زمان در طول عمرم آزاد گشتم.

دو سال و نیم بعد، قرآن را به پایان رساندم، سرخوش از توصیفات آن درباره ی طبیعت و گاه قوت قلبی از حکمت آن می گرفتم. از زندگانی خارق العاده ی پیامبر خدا حضرت محمد (صلی الله علیه و سلم) مطلع گشتم؛ از این ادراک قانع شدم که اسلام برابری زن و مرد را در عین تفاوت آنان درک می کند؛ و پی بردم که اسلام نه تنها برابر واقعی را به مردان و زنان، بلکه به تمام نژادها و طبقات اجتماعی، داده است و آنان را تنها بر اساس تقوا و پرهیزگاری شان مورد قضاوت قرار می دهد. من به اعتماد به خود و تصمیم هایم دست یافتم. آنموقع بود که به پایان نزدیک شدم، سؤال خطیر و حساس این بود: آیا من به خدا باور دارم؟ این اساس و پایه ی مسلمان بودن است. با رسیدن حس کنجکاوی من به قناعت درباره ی قوانین و ضروریات تاریخی اسلام، سرانجام به این سؤال حساس رسیدم، چکیده ی مسلمانی. چنان بود که گویی به عقب بازگشته ام: از جزئیات شروع نمودم پیش از آنکه بالاخره به پرسش معنوی برسم. می بایست در مسائل فنی و تکنیکی غوطه ور شده و جنبه ی علمی و دانشگاهیم را راضی کنم پیش از آنکه در نهایت به پرسش معنوی رسیدگی نمایم. آیا من می توانستم اعتمادم را به یک هستی برتر واگذارم؟ آیا می توانستم از رویکرد انسانگرایی غیردینی ام به زندگی چشم پوشی کنم؟

دوبار خواستم تا کلمه ی شهادتین را بگویم ولی هربار فردای آن نظرم عوض می شد. حتی یک روز بعد از ظهر، زانو زده و پیشانی ام را بر زمین مالیدم، همانگونه که دیده بودم مسلمانان چنان می کنند، و از خداوند طلب هدایت می نمودم. در این وضعیت آرامش عجیبی را حس می نمودم. شاید در آن هنگام قلباً مسلمان بودم، اما زمانی که به پا ایستادم، ذهن من آماده ی آن نبود که رسماً کلمه ی شهادت را برگیرد.

پس از آن لحظات چند هفته ی دیگر سپری شد. شغل جدیدم را آغاز کردم: تدریس در مدرسه. روزها به تندی می گذشتند، طوفانی از کارها: تدریس، نظم و انظباط و اوراقی که باید اصلاح می شدند. وقتی که روزهایم شروع کردند به تند گذشتن، به فکر افتادم که نمی خواهم از این دنیا رخت بربندم پیش از آنکه ایمان به الله را بیان کرده باشم. از لحاظ عقلی، دریافته بودم که اسناد موجود در سیره ی پیامبر (صلی الله علیه و سلم) و قرآن غیر قابل انکار هستند. همچنین، در آن لحظه، قلباً نیزآمادگی اسلام آوردن را داشتم. من زندگیم را در آرزوی حقیقتی گذرانده بودم که در آن قلب و ذهن، اندیشه و عمل و عقل و احساس بتوانند باهم سازگار باشند. من آن واقعیت را در اسلام پیدا کردم. همراه با واقعیت اعتماد به نفس حقیقی و آزادی فکری نیز حاصل شدند. چند روز بعد شهادتین را بر زبان جاری کردم، در نشریه ام نوشتم که سرانجام اعتبار و درستی افکار و ادراک درونی ام را در دین اسلام یافتم. با تصدیق و پذیرش الله، دروازه ای به سوی آزادی معنوی عقلی را پیدا کرده ام.


ترجمه: مسعود
سایت مهتدین
Mohtadeen.com

سرگذشت توبه یک وکیل مدافع زن




این زن، یک باره دست از وکالت برداشت و تبدیل به یک زن محجبۀ داعی شد که کارش سر زدن به مساجد و تشکیل جلسات وعظ و ارشاد برای همنوعان خویش ـ زنان و دختران ـ می‌باشد.

خودش در مورد سرگذشت خود چنین توضیح می‌دهد:

در اثنای ادای عمره، حالتی به من دست داد که به شدت می‌گریستم. هر چه بیشتر از چشمانم اشک می‌ریخت، احساس می‌کردم قلبم پاک‌تر و شفاف‌تر می‌شود. در همان چند لحظه با خود عهد بستم که شغلم را رها کنم.

پس از اینکه خودم را برای چنین تصمیمی قانع ساختم احساس کردم تمام وجودم از تصمیمی که اتخاذ نموده‌ام، ابراز رضایت می‌کند. همین که از سفر برگشتم، همۀ لباس‌هایی را که مغایر با پوشش اسلامی بود، درآورده و ملتزم به حجاب شرعی شدم. از آن روز به بعد، دروازۀ خانه‌ام را بر روی مشتریانی که برای وکالت مراجعه می‌کردند، بستم.

اعضای خانواده‌ام با این تصمیم من موافقت کردند به جز نامزدم که به طلاق تهدیدم نمود. خوشبختانه خودم قبلاً با او شرط گذاشته بودم که اگر مانع از این بشود که من به عنوان یک زن مسلمان واقعی، زندگی کنم، با او ازدواج نخواهم کرد. در نهایت، طلاق مرا از زندگی ذلت‌باری که در انتظارم بودم و من هرگز خواهانش نبودم، نجات داد.



نویسنده: محمدبن عبدالعزیز المسند
مترجم: عبدالله ریگی احمدی
 
سایت مهتدین
Mohtadeen.Com

دیپلمات فرانسوی متخصص علم فلسفه در شهر ریاض عربستان سعودى مسلمان شد


http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTQ0x-TBhi1tr5GFswDScTl0Em4JdAn5T_hFsfme-AI-5hviV0&t=1&usg=__MLOqHY2LNIcI8dYZ-z1lPZVYsBc=
جمعه 18 ژوئن 2010 - 28 خرداد 1389
سنى نيوز: "الکس" دیپلمات فرانسوی که در علم فلسفه تخصص دارد دیروز به دفتر دعوت و ارشاد شمال شهر ریاض پایتخت عربستان سعودی مراجعه کرده و اسلام خود را در محفل ساده ای که به این مناسبت برگزار شده بود اعلام داشت و نام خود را از "الکس" به "یوسف" تغیر داد.

"الکس" پژوهشگر در زمینه فلسفه و یکی از دست اندرکاران بارز این علم در فرانسه بوده و دوره دانشگاهی را در این مورد طی نمود و در پی كشف حقیقت شد.

"الکس" می گوید: اصول و قوانین و باورهای دین اسلام را عميق مطالعه نمودم و با حقایق و واقعیت های این دین آشنا شدم سپس تصمیم گرفتم تا مشرف به آن شوم.

وی از دفتر دعوت و ارشاد در شمال ریاض دیدار به عمل آورد و یکی از دعوتگران ورزیده که با زبان فرانسوی آشنایی دارد به سوالات وی جوابهای قناعت بخش ارایه نمود که باور های الکس نسبت به اسلام را هرچه بیشتر تقویت بخشید.

سپس الکس بطور آزادانه و با اعتقاد جازم اسلام خود را اعلام نمود و اینک داستان ایمان آوردن وی در سلسلۀ داستان های جالب سایر هدایت یافتگان افزوده خواهد شد.

يوسف اسلام، سفر به اسلام



ترجمه و ویرایش: ابوعامرhttp://t0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcRIHhr1qzY7CG69gqlu9UMehtEIVlDAGGWvCUsfpKy85DAlIm4&t=1&usg=__9iVZMtAQt8bhMv-ZmtETo5-Tp4E=
تابستان 1975
صحنه وحشتناكي بود…
استيون جورجيوي 18 ساله در حال شنا در درياست. ناگهان جريان ابي شديدي او را در بر مي گيرد. ‌احساس ضعف عجيبي به او دست مي دهد، تعادلش را از دست مي دهد و مرگ را در چند قدمي خود مي بيند. كسي در آن نزديكي نيست تا به او كمك كند… فريادهايش بي نتيجه مي ماند…
درست در لحظه اي كه خود را غرق شده مي بيند بلند فرياد مي زند: خدايا… اگر مرا نجات دهي كاري برايت انجام خواهم داد!
“كت استيونز” آن روزها در اوج جواني به عنوان پادشاه موسيقي راك اند رول در بريطانيا شناخته مي شد. خداوند فرياد كمك او را استجابت كرد و او را نجات داد و او هم به عهدي كه با خداوند در ميان گذاشته بود عمل كرد. …

سفر در جستجوي يقين

استيون جورجيو در 21 ژولاي 1947 در لندن در خانه اي مسيحي متعدد المذاهب به دنيا آمد. پدرش يوناني ارتدوكس بود اما مادرش سوئدي و كاتوليك؛ در حالي كه در انگلستان و طبق تعليمات كليساي پروتستان و در جامعه اي پروتستان زندگي مي كردند. مادرش او را به مدرسه اي مذهبي فرستاد تا استيونز ياد بگيرد “انسان اگر كارش را با دقت انجام دهد ممكن است به خدايي دست يابد” و او را تشويق كرد تا خوانندگي را فراگيرد. اين روحيه باعث شد تا قبل از سن بيست سالگي 8 كاست موسيقي منتشر كند و يكي از ترانه هايش در ليست ده ترانه برتر آن روز بريطانيا قرار بگيرد. پس از آن نامش را به “كت استيونز” تغيير داد و اين نامي بود كه با آن به شهرت رسيد و باعث شد در آسمان اروپا بدرخشد آن هم قبل از اينكه به 22 سالگي برسد!
اما پس از بيست و دو سالگي دچار بيماري سل شد كه باعث گرديد يك سال در بيمارستان و به دور از هياهو به مطالعه كتب فلسفه و تصوف شرقي بپردازد. در اين حين آرزو كرد كاش مي توانست راه رسيدن به يقين روحي را بيابد؛ او مي دانست علي رغم موفقيت هاي بزرگي كه بدانها دست يافته بود باز زندگي اش داراي بخش مجهول ناتمامي است. تصميم گرفت دوباره به موسيقي بازگردد اما اينبار با مفاهيم جديدي كه در اثناي بيماري به آنها دست يافته بود.
و واقعا هم توانست به فكر خود جامه عمل بپوشاند و ترانه “راه شناخت خدا” و “شايد امشب بميرم” به موفقيت خيره كننده اي دست يافت. بعد به مذهب بودا روي آورد با اين گمان كه سعادت در اين است كه از فردا باخبر شوي تا از بديهايش در امان بماني و اينچنين داراي عقايد قدري شد و به ستارگان و طالع خواني روي آورد. اما اين هم به طول نيانجاميد و به كمونيسم روي آورد زيرا گمان مي كرد خوشبختي در اين است كه تمام ثروتها ميان همه به تساوي تقسيم شوند اما بعدها دانست اين با فطرت سازگار نيست و از آن دست كشيد. پس از تمام اينها و پس از مايوس شدن از يافتن يقين واقعي رو به مواد مخدر و مشروبات الكي آورد تا اين سلسله زجر آور تفكر و حيرت را فراموش كند.
اما باز هم به تعاليم كليسا بازگشت. بر اساس اين تعاليم او مي دانست خدايي وجود دارد اما بايد براي رسيدن به او از واسطه استفاده كرد و اين باعث شد تا او موسيقي را به عنوان دين برگزيند و افكار و اعتقاداتش را در آن قالب عرضه كند.

اسلام

پس از نجات از غرق و يك سال بيماري سل و آن سفر فكري، برادرش از سفر بيت المقدس بازگشت و براي استيونز يك نسخه ترجمه شده از قرآن را هديه آورد. او در خاطراتش آن لحظه را اينگونه بيان مي كند:
“قرآن را باز كردم… ديدم با بسم الله شروع شده. جلد آن را نگاه كردم اما نام مولف بر آن نوشته نشده بود. سعي كردم كوچكترين اشتباه در آن بيابم اما نيافتم بلكه برعكس در كمال يكپارچگي و انسجام… و با اسلام آشنا شدم”
اينبار تصميم گرفت به بيت المقدس سفر كند… با ورود به مسجد الاقصي احساس آرامش كرد. در بازگشت به لندن با يك دختر مسلمان ديدار كرد و به او گفت دوست دارد اسلام آوردن خود را اعلام كند. آن دختر او را به مركز فرهنگي اسلامي در لندن راهنمايي كرد. آنجا او شهادتين را بر زبان آورد و اسلام آورد.

يوسف اسلام

بعد از اسلام آوردن يوسف اسلام از موسيقي غربي كناره گرفت و بهتر ديد از موهبتي كه خداوند در اختيار او قرار داده در خدمت دعوت استفاده ببرد و شروع به انتشار سرودهايي نمود كه خود سروده بود او همچنين براي برخوردار نمودن سروده هايش از روح اسلامي از جملات عربي نيز استفاده مي كند. از سال 1993 تا كنون او در مجموع ده آلبوم منتشر نموده …
از آن پس يوسف اسلام به مشهورترين دعوتگر اسلام در غرب تبديل شد.

هزاران دختر بریطانیایی مطمئن و آرام در سایه‌ی اسلام



 
سید جمال الدین «هروی»

دوشنبه 31 مه 2010 - 10 خرداد 1389

سنی نیوز: در این اواخر غربی‌ها با وقاحت تمام تبلیغات رسانه‌ای همه جانبه‌ای را بر علیه اسلام به راه انداخته اند. و پس از این‌که حربه‌ی تروریست خواندن مسلمانان کارگر نیفتاد و نیت‌های شوم پس پرده‌ی این تبلیغات برملا شد، عملا در اروپا علیه مسلمانان اقداماتی را روی دست گرفتند که شعار دموکراسی و آزادی بیان و ادیان آنها را برای جهانیان واضح ساخت که این آزادی صرف باید به نفع مسیحیت و برای اروپائی‌ها باشد.

اگر به پیامبر بزرگ اسلام توهین نمایند از این حربه استفاده می‌کنند، اما هرگاه مناره‌های مساجد را ممنوع کنند و دختران باشخصیت را از پوشیدن حجاب در پوهنتون‌ها/ دانشگاه‌ها باز دارند و یا هزاران بی‌‌گناه را در افغانستان و عراق به خاک و خون بکشند، این شعارها را فراموش می‌کنند.

اما در حقیقت احساس خطر سردمداران اروپا از جای دیگری است، و خوب می‌دانند که رحمت، محبت و آزادی بیان اسلام مردم این سرزمین را مشتاق خویش گردانیده است.

همه روزه عده‌ای زیادی از مردم چیزفهم و قشر درس‌خوانده و جوان از تاریکی مسیحیت و جهالت اروپا به روشنائی اسلام و مرحمت این دین داخل می‌شوند، و این خود چیلنج بس بزرگ برای سران متعصب کلیسا و تهدیدی است که قدرت آنها را نشانه رفته است.

آن‌ها درک کرده اند اگر وضع به همین منوال به پیش رود دیگر پاریس و لندن شهرهای اسلامی بوده و نژاد سفید با دین اسلامی و تفکر شرقی فسادهای آنان را ریشه کن کرده و تزاویرشان را به جهانیان نشان خواهند داد.

اروپائی‌ها با ملیاردها یورو سرمایه گذاری و به کشته دادن افسران ارتش0 خود در افغانستان در حقیقت با گسترش اسلام در اروپا مبارزه می‌کنند.

موضوعی را که مطالعه می‌کنید برگرفته از روزنامه‌ی «تایمز» لندن است که تازگی به چاپ رسیده و مناسب دانستیم خدمت مردم مؤمن خود ترجمه کنیم تا به نور تابانی که از شرق به تاریکی‌های اروپا راه پیدا کرده و بساط بربریت آن‌ها را در هم می‌پیچد امیدوار باشند.

روزنامه‌ی «تایمز» لندن در گذارش جدیدی خبر داده است هزاران دختر جوان بریطانیایی که در این کشور زندگی می‌کنند در این اواخر به دین اسلام گرویده‌اند، این تصمیم آن‌ها به دنبال موضوع بحث بر انگیز ممنوعیت برقع در اروپا بوده است.

این روزنامه که از لندن نشر می‌شود در گذارش روز شنبه (29. 05. 2010م) خود اضافه کرده: تعداد دختران جوانی که دین اسلام را قبول می‌کنند به سرعت رو به افزایش است در حالی‌که آنهائی که به کلیسا برای عبادت می‌روند به 2% هم نمی‌رسند.

خانم‌های که به مسجد مرکزی لندن در محله‌ی «ریجینتس پارک» برای ادای نماز می‌روند یک سوم مسلمان‌های جدید را تشکیل می‌دهند؛ آن‌ها تازه مسلمان شده اند و عمر بیشتر شان از سی سال کمتر است.

آماری که تعداد دین برگشته‌ها را نشان می‌‌دهد حکایت از این دارند که از سال 2001م تا اکنون بیش از سی‌هزار انگلیسی به دین اسلام گرویده اند.

به نظر کفین برایس از مرکز تحقیقات سیاسی مهاجرت – دانشگاه/ پوهنتون سوانسی هم اکنون این تعداد شاید به پنجاه هزار تن برسد که بیشتر آن‌ها را زنان تشکیل می‌دهند.

جالب اینکه از مجموع آمار و تحلیل‌ها به صراحت دانسته می‌شود بیشتر آنهای که مسلمان می‌‌شوند دخترهای دانشگاهی/ پوهنتونی و زنان بیست تا سی ساله اند.

داستان اسلام آوردن جوان بیلی (Joanne Bailey): یکی از راه یافتگان که جوان بیلی نام دارد. او که از اهالی «براد فورد» بوده، وکیل مدافع است و سی سال عمر دارد سرگذشت اسلام آوردن خود را برای روزنامه‌ی «تایمز» لندن چنین بیان کرده است:

هیچ کس انتظار نداشت او دین اسلام را بپذیرد، او در خانواده‌ای از طبقه‌ی مرفه جامعه در جنوب «یورکشایر» بزرگ شده است و حتی قبل از اینکه به دانشگاه/ پوهنتون راه یابد به ندرت با مسلمانی برخورد کرده بود.

چاشتگاه یکی از روزهای سال 2004م همه چیز در زندگی جوان بیلی تغییر یافت. در آنروز هنگامی که با دوست جدیدش که مسلمان بود در قهوه خانه‌‌ای چای می‌نوشید و گرم صحبت بودند، ناگهان دوستش متوجه شد «جوان» صلیب طلائی کوچکی را بر گردنش آویزان کرده است، پرسید: آیا بر این عقیده هستی که عیسی مسیح خدا است؟. او که صلیب طلائی را بیشتر برای تجمل می‌پوشید تا به اسباب دینی، در جواب دوست مسلمانش گفت گمان نمی‌کند مسیح خدا باشد. سپس دوستش در رابطه با دین خود (اسلام) برایش معلومات کافی داد.

او اضافه کرد: نخست سخنان دوستم را چندان اهمیت ندادم، اما کلامش در قلبم جای گرفت و به نظرم معقول آمد، و بعد از گذشت چند روز مشتاق شدم نسخه‌ای از قرآن مجید را در انترنت جستجو نمایم.

جوان در ادامه توضیح داد: من همه‌ی توان خود را متمرکز کردم و از فکر و بینش کار گرفتم تا گزینه‌ی غلط را انتخاب نکنم.

سپس به یکی از جمعیت‌های زنانه در شهر «لیدز» رفتم. درست به خاطر دارم هنگام ورود به دروازه‌ی این جمعیت چند دقیقه با خود کلنجار می‌رفتم که تو اینجا چکار می‌کنی و برای چه آمده‌ای؟.

او زیاد کرد: با خود اندیشیدم در اینجا با خانم‌های ملاقات خواهم کرد که از سر تا پا پوشیده‌اند، و از خود پرسیدم: کدام امر مشترک است که یک دختر بیست و پنج ساله‌ی انگلیسی با موهای زرد را با اینها یک‌جا می‌کند؟.

او در اخیر می‌افزاید: چون داخل مجمع شدم خانم‌های محجب و با شخصیتی را دیدم که بیشتر داکتر، مدرس و متخصص بودند، و از اطمینان و آرامشی که آنان را فرا گرفته بود مدهوش شدم.

این دختر هدایت‌یافته اعتراف می‌کند ملاقات با آن خانم‌ها از خواندن کتاب بیشتر بر او تأثیر گذاشته و به او قناعت بخشید مسلمان شود.

با آن مرکز در ارتباط بودم تا بالآخره در ماه مارچ سال 2008م در منزل یکی از دوستان شهادتین را بر زبان آوردم و زندگی جدید شروع نمودم.

او در ردّ ادعاهای پوچ غربی‌ها و غرب‌زدگان در کشورهای اسلامی گفت: بر عکس آنچه بر علیه اسلام تبلیغ می‌کنند اسلام دست و پای ما را نبسته است بلکه به ما شخصیت و عزت داده و من با وجدان مطمئن و قلبی سرشار از آرامش به امور خویش ادامه می‌دهم.

وصلی الله علی خیر خلقه محمد وعلی آله وصحبه أجمعین
 

مسلمان شدن يك زن يهودی حامی‌ فلسطين و تأثیر وی از شیخ "رائد صلاح"


 
2010-6-10


وی‌ در تشريح اين اقدام خود گفت: «شهر "ام ‏الفحم" را برای‌ اعلام مسلمان شدنم انتخاب كردم تا به مردم توضيح بدهم كه علت اصلی‌ مسلمان شدن من به آشنايی‏ام با "شيخ رائد صلاح"، رهبر جنبش اسلامی،‌ بر می‌گردد.»


يك زن يهودی‌ حامی‌ مساله فلسطين در شهر "ام ‏الفحم"، واقع در داخل اراضی اشغالی 48، در حضور تعدادی از رهبران جنبش اسلامی مسلمان شد.


به گزارش "مركز اطلاع‌رسانی‌ فلسطين"، "تالی‌ فحيما" 36 ساله از ساكنان شهر "ام‏الفحم" است و طی چند سال گذشته بارها در همايش‌‌ها و فعاليت‌های فلسطينيان در داخل اراضی اشغالی‌ 48 شركت كرده بود.


وی‌ در تشريح اين اقدام خود گفت: «شهر "ام ‏الفحم" را برای‌ اعلام مسلمان شدنم انتخاب كردم تا به مردم توضيح بدهم كه علت اصلی‌ مسلمان شدن من به آشنايی‏ام با "شيخ رائد صلاح"، رهبر جنبش اسلامی،‌ بر می‌گردد.»


وی‌ افزود: «زمانی كه شيخ رائد صلاح را برای نخستين بار ديدم به شدت از درون متحول شدم، حال اين كه اين رادمرد هنوز يك كلمه با من صحبت نكرده بود و چهره نورانی‌ و تواضع ايشان مرا به اسلام سوق داد.»


لازم به ذكر است كه در جريان مسلمان شدن اين زن تعدادی از رهبران جنبش اسلامی و‌ در پيشاپيش آنان "شيخ رائد فتحی" و "شيخ يوسف البازر" شركت داشتند.


گفتنی‌ است كه فحيما پس از شنيدن شرح مبسوطی از شيخ رائد فتحی‌ در مورد آموزه‌های‌ دين مبين اسلام راهی‌ خانه شيخ رائد صلاح در همين شهر شد تا مسلمان شدن خود را به وی‌ مژده بدهد.

امیر حیاوی، از هدایت تا شهادت





جمعه 23 اوريل 2010 - 3 اردیبهشت 1389 -
 data:image/jpg;base64,/9j/4AAQSkZJRgABAQAAAQABAAD/2wBDAAkGBwgHBgkIBwgKCgkLDRYPDQwMDRsUFRAWIB0iIiAdHx8kKDQsJCYxJx8fLT0tMTU3Ojo6Iys/RD84QzQ5Ojf/2wBDAQoKCg0MDRoPDxo3JR8lNzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzf/wAARCACnAN8DASIAAhEBAxEB/8QAGwAAAQUBAQAAAAAAAAAAAAAAAwACBAUGAQf/xAA8EAACAQMCBAQEBAQFAwUAAAABAgMABBEhMQUSQVETImFxBjKBkRQjQqFyscHRBzNDUvAVYuE0U4KS8f/EABkBAAMBAQEAAAAAAAAAAAAAAAECAwAEBf/EACARAAMBAAIDAQEBAQAAAAAAAAABAhEDIRITMUFRIjL/2gAMAwEAAhEDEQA/ANWBSzXM4FDZqZs4Qhaml6EWpc3rSNhPP/8AEZDHxaznA+eIqfcH+zVn2clRpjBrXf4jx81jaT9Y5uX/AOw/8VjEOeQHuP51Nl5/5Nvw8eFaRJ2UVKDnpUKJsIoHaic+lTbNgS4vo7YAyvjO3rQV41bMNZCPdTVDxaUtfSBj8uAPSogepunpeeNNGsHEbVzpOn3xRlniYeWRT7HNY7m9K7zD1oeQ3qRsuYHYilG5I7nJ+1ZASuNncexpy3U67TyD/wCVbyA+JmwyKYG8QOOYjppWXHErsf62fcCix8Yu1+Yow9sUfJC+qjR2j3NjH4dvKhQHPLItSjxScpiW2+sbZ/Y1mU45J+uAfRqOnHE/VC49iKH+WD10aOHidmo84MLYxhlK1U/FiNxiGOC1lUhfMSdRQF4xaMPMJAPVc0WHidipPhyIpO/lxRlJPUK5ozZ4BxBbfw8ISNiCaiPwbiEerWxOP9rCt3FewyEBZUPpmpAdTjKg1RP+CumjH/DiXsFywkidE7N3rcQTFCrA1HMcZbmC4zTtqZNiPs58W26zcPivkHnRuUnuD/wVnLKUPKzkfIuc+p0rWcQQT8BkTPUH9xWWaAxx8sIyXbf2qdp+Whl/5wliRSNga40SPrlh7UCPK/PnI6UccxAwN6ecf0z1GyLGhsdaTNigu+KuyKE74oTS+tAmmxmorSM5woJoDIgfGS/iOAXGNTGQ4+h/tmsCrY1B2r0q5sHu7WWCRuVZUKnvg1Ds/hnhcKqWgMrroWlYnJ9tqUpLxEG3lDQIe69aKJKuxZ26IEWFAvYKKG9hbN/pgexxU3LDpmOK2huCJoBmQDDKN2HTFUp0OCcEbg6Vun4VEfkdx+9R5OGSn9SP/Gu/7UjkrPJiMdk9Dmu8x9vetPLwvfntIz6rpUZ+FW/WCSPvg0uMquVFGH9a6HHerZuERuAUklGe65oD8Hb9EyH+IEUMG80QeYGuhhR24XdD5QjezihNY3i728hHcDP8qGB8kNBzTgcdaCySR/Mrr/EpFN5z3FDDaiSG71zIoIc1zn1xtWwOokgjpkHuDV/wK9ZwYZGyQMqT2rMc9W/w+rG4aXHlUEZppTTJciTRqef1rnPkb1H581wyACrnIW0DeNYzw53U1m7Ys0MIc6nJPoasbO45ZGx1HSuWfDpWfnccqjNNmsHxENoi1w5c4BOFA3b6VZx2EjogicIW6Ea/epkMC25yEHKT5j1NSMAMDH+k5GfamUIR0deQCok0u+tJ2LHCgkmnxQcnmk1f9hTAQBbZpPNISo7daOIUX5Bg9xRqXWs0MgJU7Bz66CugAaAYFPpp3oDJDCK5inVwjOopWMMNL60URMdhj3oixKu+ppWMkRI4X82VyM5DGjLbpjJAzUg4rmRSDEd7aJ/mRTQH4dA4wUPvnUVO5e1IqaAcKafg3/sTEf8Aa+tQpLC8jz5A2OxrSEhdq4zAjBxihhjLETp8yOB7UF+R9JI0b+JRWmkngDiMyxq3+0sNfpTZLWNz5kQ51JxR8QazLm1tH3t0+mRQn4ZZsdBIh9G/vWmk4fbtoEwTtg0I8JQ55GIA3JreLN5MzicJtwctJIw7ZAq0gCQoEjAVR0qS/C2HyPkdPWo8kDw/5jhR/wB1ZLAOmwgf1pvmlcRpqTTIk8WQRxyoznYA5q+suGiFMk8zHc4qkrSbeDbTh8cKhiQ7mpgZ0Om1IJyaAfc1x5mQeZAR6VaUTYYyoyjIAJqPcM0UZZN1OKE7QyAIW5ebYGo34nlVo5G86HGe4ogLCNFQeX6nvTs60NxyOoGhOdKKNqOGFTSdK6TTCQKVoZHTXFVmJwKOojdMxEZG+RXUOh0ApGOgaQdXOfanHlRdBj1pOXBz0qqvp5J52tImAZUL4BxzDTT+dbNM6wky8St4X5XkXPuNKNFcJMnMmqnb1rOvyPBKk9nykR88ZWHDD1PfWn8D5luXTOVVgMZ0z1oYLPI9NDkMfSncoIpq6mnA6YpC43bQ0mNOPr96h8SvYuH2klzO2EQZ9Seg96AdA8Y4nb8JtGubjJUaALux7CsLe/Gkspc28TISfKGbQDsQBUbjHEZ+LTrPxBjFAusUAB0Hc+tNhghlj/JAI9q2pfR1OlFNdSTTtM7nxGbJbOu9abgvxjdwcsN1iZdlc6EVBk4TFKpxo3pVNd2sltIQduhpppUZw0euWnF7W4naKIgyhQxUdvSpiXMc2ikDBxytvXjFpfXFpOJ4ZGEg653rVfDfHGueJGC8naSKVMrzjzK3YEDanSxkWmb9yF3HmPShSASDlbDZGoIz+1CVfDTSQt71Hur6CytnmuZeRVPbJPoBW6AkybY2UEc7vFEqs++BVzEAtYVPjiJHCwcPldAcczyhf2wau+G/F9hdMI51ktnOg8TVc+4ragOWaCUKynO/eqm5nWFykugOnMKnTScwBVgVIyCDkH2rP8c4hbQYjmfXdtM4qiJ5rFxQmK28VD8jAgiqd+IN45O+QKrOJ8eW4tWt7UvysfmaqyHiDxt5sH3pHXY6htHrYGAMnJrvSljXNLOuKqSGnehyDz/SiH5qY2pNDA6RzI8LF0+oPWjW92kuxweq0KZcqaiTQOQphJVgd6DkKZcGQ8vT61Q8XspmuRcQFgwzqG5frmpscsyACYgnuKMsiyHzfvQxoLyirsozLH40oaW5JwvO3OVX0Owq0hthGm2GxjQ5AowKjABFPqbTHmUgaBhudKJnAppIoFzOsETyNsoyaXB9I3GOLQ8Nt+ZvNK2kaDqayl3eXfEghvSMLqI1GFB7+poEl1JxK7a8mGAdIk/2rR1OBtUbr8R08cdayELZp3kUziPCkqvKDk4zrmqeyMni+Lb4U51UaA59KvZsHQJ5j61DjtjA3irgAd6M11jDUPeiwWPmQO45SegqBf2qXCMuzY0NOfiP5beEPP69ajLfLcDPLhxoy0qhp6F0mZ2eMxSFT0OKk8Ffk4pbSE8oWRSTXeKL+cHxvvROARiTi9shTmHNkj03rqT6Oej024mGdDpvpWV+KrkSzwQg55AWI9TtVtdXSwI8rHCoCTWQaZ7iV5pPmc5pWCUFiGMAbVIQ66Go6jJIojsIyoFIOaDgnGpOHgxTsXtyMqDryn0pnEQZLSa4m+aTLN/SqZGyfmOAc1fcaYLwliNuT+lUl9ELnGYpCMaUuYjcVzHbtpS5iN8VsKHscl6ihfK2pIphvlA0FCyPwviNsvmPtrQ3mhIAidZGb5QmpP2ruUI8p8lP9JCXMkh8ijHrTw8mdeUVVzXPELUoUt3kQ/MpTapMXEYXIWdXhfs4wPvQcDTbJu4prGmFyF5h5l6EUhICdBv3oeI3kNlGlMU830ojeZc0H5c4170MDqGvI6zZVjlR9xR4LvLcr6Z61H3Ocb1xk5hvrSudHmmWLv5dN6zHxXxJorX8JHnxZtD/AA9ashdMj8jnOdB3rI/F18TfrEFIMO+e5qFTh08b8h0bmG1DKoY9BtmgLxGZT+bAVHcHOKDb3ASDmlJKnvTomjdueFmbl+aNW1I7iufx1nZ5fwNa3a3E/wDmAxkYII1B70+9zJILeE5Xq1Vd/wArxlrcgBGy2BjP9jVtwtVNurY33rOEu0Gab6IzWcMZczcwUKcY3zVU/mijnUEMG5W7kVoL0K+x1FVF2EhhwPlBz7mml6hLWFdxBxjl3Jqd8KwZu3nKn8pcKfU1U4e6nCqCzOcACt3wrhy2NisYGXOrn1qyXRCqK7j7MbHOvKZBze1VMWARmrn4gjf8C3KNFYFvaqJTt70rDLJQyCzfagsZJZV5BnAOaPjKVbWdsqQBeXBYeYmhK0NVhWRMeQYHqc1pr7lazi5lDIwGQeoxVLaiCJmSXB6ZPWrSckWcAIwM4Ht0poXYnL80ouLcH/CxG6tTzW+dQd0/8etVKIXI7d61kl0Yn8HIKyAgqRpVU1kzkykJGp6qdKooTZL2YejQhzBFGI94152bYbZHqc0obSK1T8hQpG5xqamnbQaUGXPSurTgw7zZAPfWmTRJMnLIoYetdiHPHjqDpSydm0NEJVPavaOXs5OUfqjbVT/ajwzrMNuSQboTn7GpjAEbae1RZLdScjeibDsLgsUO/SmzHlTTqeWmjKSRvvhsH1HSiOg8bkb5R5q2djbiOtGV0J6b96GM5OdalFkcFe3WhxxNI3KmvrU6WDJ6GtbFMidxlsYX0rzH4rIbjN0c7SEfavYAoVEXsMbV5J8SQiTil6U1bxm2rn5Ds4kVcLxmM8/0FFsFPOzg/Loar3DI2MHNEhuGjBC51qTWl9LmW1aYMVOrjU1Ot1/D2ypnYb1UQXTRW+WbJY51O1dF6zqQMmpuWx1SRMuLkAE5qmufHvCOVeWMHqd6IYZ5ZBz6LnbrV1wvhklxIss4xGvyrjeqTOC1X6F4FwRLUiZ/PKdj29q0kcPlp8EACjTFSljwKvmHK33pRcRgV0eJho6kGsVGCJAp/SSK9D4hDufSsRe23g38qoNCeYfWp0inGw9sgaeIEZw2au1H8tKoLScW9zGZBkPp7VooyF8x6VoRrYGwsluI8suTmpfEECPHGNhR+DrmIN3yai8YuY7eUSythFzmqJdEW2yr4j+RMk7Acq75qomn8VyVyF7E6/WmXt9Jezc7+VB8qdh/ehA1lmjqf6e0sehAoTgGifMNa4VztXUkedoyBQUdWGTmuFwp5JdR0anLlH996HcuohZirNjXCjJNPnQNINzdWvi+HDewlgfMA2cVLHKwGMGsta/DN3LO0xIs0ZywG7AE9q1UFqtvEkZdpOX9T41+1Itf1Faz8YyaLxABGucMpJztilOynUgA4xR/l2xQ3UMNQPtTYLoC3MR+aRd9lO9T1mCjCRAAba1Ba3g3Mak9yNaHcR8qDlLDXocUrjQrka6RZNcS9FUfWsxxD4eglkklJk5pGLEhup9KnlrpW8k7EdmANSVMhTD4J7AYzQ9cje2jFzfDjyErHMrFf9y61WXnApraNpJQvKu+N/et7d+GjK06tDzaCTGn1NRLu0ee3YArIjAgGkfDDXQ657TMTa8Ka4fCISM6k1fWXA4lCGQZBOoxRbV2gYRTxmM7AkaGtBbKHUMAMCp+pIv7fIgw8Kt1bnEKrrppU6O1GdNqlONidgNKNHGFXLdq3iF02RhFhuWjeHptRYI+YtIRhdhT5MbVsF0qL6IlcisfxyGT8VEyjQrgn61u5ow6kVUXvD0mXBJXHalqNGisZQ8Os45IlMiBznQmp93HyKRjpVjbWccSBY1wBtUS+1uGUHIAoqcQKrWS+GJyW6jsKynxs+ZLdOhY/titjaLywj2rEfGT5u4R2DH9x/atSxGjuinXbSnZoKMMCnc1IizPdQoGoxTJTyjbH1poZug1pMHcYJX7V3I8hg4SDJiQ5J1AzR3jAzgYFQpoJACRo3Q0S1uvEAjl0cfvVEhf0Lnl60NtT2p7AZpjjXNBodMaaYSNKc2u1CYYGfWhgw9fMfQUKU8zcqjXtRYkLllG2dTRo4lXbU9TRwH6Bit0Rcvjm7UXnVANN6jPeQtdqgYkagEDT70WTBfOdKDWG0becssZBGR1HcVnLnhU1vKZ7C5eNDuqn+lXV1cLGfDOrspIHTAGp9qZDEZRy/pO5oYMqwqYHuzzC6WOVB1AwTUuzukSQKDyZ2Rtqs3s0xyoDtUd+GNJsNqVpsdVhJWRZZIwNBjPvUhEMzjORGDrjqe1VDRTWbBj5kHzY6Cp3DZmLK8cmUbUqdQf+d6m5LKtJ0znHKqkAaAUDw532GPerW3Ec2hA5h/zSj+Eg0xWUgbKFo5VB5kz9ajSKG/TV9MiAHaq6RFySSAOp7VmjJlNxBpIosQ4DYyT2A3qphBYMzHJZhrV9cRBoZ5SdCpCn0xVHZkSAcvQgftQaNpcR6Q/SvPfi588RQdo/wCpr0KXyW5x2rzf4rbm4sw7RqP51Pk+FeL/AKKtclvQVLht/EBZm5VG5qJAhaTuKsbj8tFgU5xq59agXZ7QQw0wKYxYbA09eb3p3NpqteijxmwQk5tDQ5bZX12I6ipBjRttDS5SoPWnQCOsvKwjl36NTnTvtXfDD5UjNNBaIYbVP3FMYZymmupCj3qSMEZGoprR1sG0fbLhDgaFjUG8umhV1j5cruzba7AfY/QGrOBfKB61m+IMzPOBnyxyyAezhf5A/eqzOgbIx/6g0yXDXccSnWOOQBVIO2QNgfvVjb3XihdOXI1XGikHBAP71Wt4vGuLRxrEYTEuSr6ldjkj6aDrRLYokzrCfIsjLGR1AAB/etS6CW1vH40pyMjY+tFitZIrjlYYiVMKc55s9akRNDY2njTHHcHcnsKrXvZ7hy7BwpPlUDGlT6wJaAxRbkZoE9wnNjUjsKhoZDurAdlz/Ourc+FJyCzkXorEZ5vrShHTI86FSoRCNdMkioSg8MVfwiAxqfMrnp6VP8eRt7d8UO4jM0R508MZGtCkmhpp6NbjMohWSCDkfYcxq44TxT8dAEuAI7nqBoH9v7VXwWluAC6lsaDSnPDb5z4Z+9RzDo3UW80eEbPzdKprslnW3Tc6v/akzudmkUdMPT7OIq/iMC+cEk6nPtWSFfQLiCcts0QGvIf5YrNcGQmJSRuSftgf0rVXy8xLAhlz0Of/AMqntYVjldUxgEn7sT/WhYEwt5/6cDvXmfxG3Pxif0wP2r02+H5YHpXmXEVafjNzgZ/NI+1R5PiL8L7bB2iCJTMw0Tb36VK4ba/inaWUnkBOSepoqWDSyJG3+UmmBuzdT7VZNELeFUjAAXtUcHdb8PTASuDmjgZGaVKu6Ty6OGMHcUwpy7NSpVRABp5zzKMMOneiBQw7UqVUACKeEcr8nVe3tR415gCOtKlTJBDRJyvjOh/nVHxyJbZZJwoymW0OrqcB1Pod6VKqSD9M1wqWeWW7NrOxMx1Z18wA9c9qtbIRQqJRzGNBhQdyep+tKlS18Hf0mCU3AEswzr5V7VPtLYyeeQ6dBSpVJfTaTRCqjAApco7bUqVUwGgnHQdKA6LKVVmwAck96VKlr4NPbDrCp0ErfRaG9mf0y5/iFKlUGdACRGQgOBjuDU21iGpU5AFKlSozI/EQqQM5GgHTf/m1U9mMl26lsUqVJX0yHX+3tXm1qPF4rO5OgdtPrSpVLk/C3H8ZpLe3Cx+IdSdqBcAH2pUqmxU+z//Z
سنی نیوز: امير حياوي (اميررضا حياوي‌نسب) خردادماه 1356 هجری شمسی در آبادان در خانواده‌اي كه از نظر مالي چندان در سطح بالايي نبودند، به دنيا آمده است. پدرش عبدالنّبي ابتدا در كشتيهاي مختلف ملوان بوده اما اكنون يك كارگر ساده شهرداري آبادان است. پدرش از خانواده های عرب خوزستان ( منطقه اهواز) می باشد و مادرش اصليتي بوشهري (دشتي) دارد. امير فرزند ارشد خانواده بود كه 3برادر و 2 خواهر ديگر هم داشت.

با شروع جنگ ايران و عراق، به همراه خانواده‌اش به اهواز-واحتمالاً بوشهر و شيراز- مهاجرت مي‌كند و سپس به آبادان باز می گردند.  بعد از تحصيلات اوليه، موفق ميشود كه در رشته حقوق دانشگاه همدان (ابوعلي سينا-دولتي) با رتبه سه رقمی 132 در کل کشور، قبول شود. در دانشگاه نیز از دانشجويان موفق و باهوش بوده است. در همين دانشگاه همدان بوده كه به لطف و فضل الله عزوجل مسير حق و هدايت برايش آشكار مي شود.  اما در سال آخر دانشگاه در حالي كه تا گرفتن ليسانس فاصله‌اي نداشته تنها به خاطر دین و عقیده اش از ادامه تحصیل باز می ماند.


چگونگی هدایتش :

وی در همان دانشگاه همدان پس از اینکه مانند بسیاری از جوانان کشورمان از دین خود خسته شده و به تنگ آمده اند،  ابتدا به مکتب کمونیسم روی می آورد و با توجه به هوش بالایی که داشت چنان در این فکر باطل رشد میکند که بعنوان یکی از داعیان کمونیسم در دانشگاه مطرح می شود.  اما (همانگونه که خودش می گفت) "همیشه دچار ترس و دلهره و اضطراب بودم و خوابها و کابوسهای بدی میدیدم".

ذهن کنجکاو و جستجوگر وی بدنبال حقیقت و دینی که دلش با آن آرام پذیرد به پیش میرود تا اینکه در دانشگاه با دانشجویان اهل سنت کردستان دوست شده و با آنان انس میگیرد و روز بروز بیش از پیش در مورد دین و عقیده شان میپرسد و بدین ترتیب به دین اسلام (اهل سنت و جماعت) می پیوندد و بعد از آن سفرهایی را به کردستان و بلوچستان داشته که در آن با بعضی از علماء دیدار میکند.  در طي اين رفت‌وآمدها مطالب زيادي از عقيده و فقه اهل سنّت مي‌آموزد و زندگي‌اش از بي‌ديني و كفر به سوي توحيد و دين‌داري اوج مي‌گيرد و با علاقه زياد كتب ديني اهل سنّت را در زمينه‌هاي مختلف مطالعه مي‌كند.



چگونگی هدایت یافتن امیر از زبان خودش :

داستان هدايت يافتن امير را از زبان خودش -همانگونه كه براي ما تعريف نموده- خدمت شما دوستان عزيز شرح ميدهیم.

مي گويد: « در زماني كه شيعه بودم همانند ساير جوانان همقطار خود دين و مذهب خود را پر از تناقضات و خرافات دیدم و به همین سبب چندان علاقه و پایبندی به آن نداشتم.  حال و روزم مثل آنها بود. كارهايي كه معمولاً جوانان در آبادان انجام ميدهند من هم انجام ميدادم. با ورود به دانشگاه با تفكر كمونيستي آشنا شدم و آن را به عنوان مسلك خويش پذيرفتم و تا حدي در اين مسلك پيشرفت كردم كه تبديل شدم به يكي از دعوتگران كمونيست و دين و نماز را مسخره ميكردم. حتي هنگامي كه پدر و مادرم نماز مي خواندند آنها را مسخره مي كردم. به تأسي از كمونيستها كه دم از حقوق كارگر مي زنند و تن به كارهاي سخت مي دهند، در يك كوره آجرپزي مشغول كار شدم.» اما اين مرام و مسلك نيز مانند مسلك قبلي روح و روان جستجوگر و زيرك امير عزيز را آرامش و طمأنينه نمي بخشد.

ادامه مي‌دهد: «در دانشگاه ما افراد زيادي از برادران كُرد تحصيل مي كردند كه اهل سنّت بودند؛ افكار و عقايد و نحوه عبادات آنها را از نزديك مي ديدم و با آنها رابطه دوستي خوبي داشتم كه اين باعث ناراحتي و عصبانيت همشهري هاي شيعي من مي‌شد. به یاد دارم روزي پيراهني از يكي از بچه‌هاي كُرد قرض گرفته و پوشيده بودم؛ يكي از همشهريهاي خوزستاني شيعي مرا ديد و به شدّت سرزنش كرد و گفت: تو اگر پيراهن مي خواستي خودم به تو مي دادم. چرا پيراهن اينها را مي پوشي؟ اينها نجس هستند! همين برخوردها مرا بيشتر به دوستي با بچه‌هاي كُرد ترغيب مي‌كرد.

در اواخر دوران كمونيستي، احساس خيلي بدي داشتم. انگار كه از در وديوار بر من نفرين و لعنت فرو مي‌باريد. خيلي پريشان و مضطرب بودم، حتي هنگام خواب هم دچار كابوس و حالتهاي وحشتناكي مي‌شدم. اگر مي‌خواستم دري را باز كنم و موفق نمي‌شدم، خيال مي‌كردم كه در و ديوار هم با من لج كرده‌اند.

شبي از شبها خيلي نگران و مضطرب بودم. همه جا برايم تاريك وسياه بود. نمي توانستم بخوابم. ناخودآگاه برخاستم،  مي خواستم نماز بخوانم-در اوج دوران كمونيستي-. نيرويي بيروني مرا بسمت دستشويي‌هاي (وضوخانه) خوابگاه مي‌برد. وضو گرفتم؛ همان وضويي كه از دوستان كُرد ديده بودم. احساس عجيبي داشتم. به اتاقم برگشتم. هنگاميكه تكبيرة الإحرام را گفتم؛ خواستم دستهايم را رها كرده و -مانند شيعه‌ها- پايين بيندازم؛ اما نتوانستم. انگار نيرويي قوي جلوي حركت دستم را گرفته بود. من هم كه ديدم نمي‌توانم دستم را پايين بياندازم؛ آنها را همان وسط راه همانند سنّي‌ها روي سينه قرار دادم و 2 ركعت نماز خواندم.

بعد از نماز احساس خيلي خوبي داشتم. احساس كردم كه تاريكي و ظلمتها از بين رفته است و ديگر از در و ديوار بر من لعنت و نفرين نمي‌ريزد. بسيار شاد و خوشحال بودم.»

رابطه با مسجد و جوانان اهل سنت آبادان:

در بازگشت به آبادان اولين كاري كه انجام مي‌دهد؛ پرسان پرسان مسجد اهل سنّت را مي‌يابد و با بچه‌هاي اهل سنّت آبادان آشنا مي شود. در مورد مسجد مي‌گويد: «خواب ديدم كه همه جا تيره و تار شده بود ؛ گويي قيامت برپا شده بود ؛ مردم از ترس و وحشت به هر سو فرار مي‌كردند. در آن لحظات وحشتناك سيدنا عيسي عليه السلام را ديدم كه مردم را ندا مي‌دهد و آنها را بخاطر كارهاي زشت و ناپسندشان سرزنش مي‌كند و از مردم مي‌خواهد كه وارد اين مسجد شوند تا نجات يابند.

از اين پس امير عزيز _رحمه الله_  رابطه عجيبي با مسجد برقرار مي‌كند. حتي سعي مي‌كند تمامي  نمازهاي پنج‌وقت را در مسجد بخواند.-بهتر است بدانيد به علت شرايط خاص آن زمان و آن مسجد بچه‌هاي اهل سنّت آبادان فقط مي‌توانستند نماز جمعه را به جماعت در آن مسجد بخوانند- اما امير با شوق و ذوق زياد حتي هنگام صبح و عصر كه امكان تاكسي سوار شدن هم نيست، با پاي پياده فاصله تقريباً طولاني خانه تا مسجد را طي مي‌كند، تا بتواند آنجا نماز بخواند.

آشنايي با بچه‌هاي اهل سنّت آبادان صفحه جديدي را در زندگي امير باز مي‌كند؛ زيرا اكثر آنها افراد تازه هدايت يافته بودند و شرايطي شبيه به امير داشتند و خوب او را درك مي‌كردند. و همينطور سنّي شدن امير به عنوان يك فرد تحصيلكرده و فهميده براي جماعت فتح بزرگي بحساب مي‌آمد و باعث تقويت و تثبيت روحيه ايشان بود.

در جستجوی علم و دانش:

از اين به بعد امير بيشتر علاقه‌مند مي شود كه در زمينه حديث و سنّت مطالعه كند. كمتر زماني بود كه بدون كتب حديث ديده شود. يا اينكه از حديثي يا سنّتي بحث به ميان نياورد. دوست دارد عقايد و عبادات خود را مطابق منهج قرآن و سنّت صحيح بياموزد و عمل نمايد. علاقه شديد به مطالعه حديث و سنّت باعث مي شود در مدّت كوتاهي احاديث زيادي را فرا گيرد و بخاطر بسپارد. اما اين عشق و علاقه او را آرام نمي‌گذارد به همين دليل بار ديگر راهي كردستان و سپس بلوچستان مي‌شود. به اميد آنكه به محضر علماء و مدارس ديني برسد و روح تشنه خود را از علم دين سيراب كند.- و همچنين از فشارهاي خانواده و ديگران بخصوص حكومت كه كم كم متوجه او هم مي‌شد، رهايي يابد. زيرا در يكي از شبهاي ماه مبارك رمضان توسط عدّه‌اي از اراذل و اوباش كه از طرف حكومت تحريك و حمايت شده بودند، به همراه دوستانش مورد ضرب و شتم قرار مي‌گيرد

پایه علمی وی در سفرهای بلوچستان و دیدار با علمای توحیدی و مجاهد آن دیار که یکی از آنها شهید باذن الله شیخ علی دهواری بود، شکل گرفت. وی همیشه رابطه ای صمیمی با شیخ علی و علمایی دیگر (که از ذکر نامشان معذور هستم ) داشت و بسیار تحت تاثیر عقیده صحیح و پایبندیشان به سنت و همچنین سادگی شان قرار گرفته که خود همیشه این را میگفت.

زندگی جدید (ازدواج) و اوج رشد علمی:

پس از اخراج از دانشگاه که مهمترین سبب آن عقیده وی و دعوت دانشجویان دیگر به این عقیده بود،  به شهرش آبادان بازمی گردد اما ( همانند بسیاری از جوانان هدایت یافته آن دیار) با آزار و اذیت خانواده و جاسوسان دولت و. .. روبرو میشود و ناچار به جنوب کشور (منطقه بندرلنگه و بندرخمیر ) سفرکرده و در آنجا با دوستان و همفکران جدیدش دوست شده و روز بروز انس و محبت بینشان بیشتر شده و زندگی و ماندن در آنجا را برمی گزیند و بالاخره امیر در همانجا ازدواج میکند و دیگر به شهر پدریش آبادان باز نمیگردد.

او به همسرش و خانواده ايشان بسيار علاقه‌مند و وابسته بود. در واقع آنها در قلب امير جايگزين خانواده پدريش شده بودند كه امير را آزرده و از خود رانده بودند.

زندگی جدید وی و اوج رشد علمی او در جنوب با دیدار بسیاری از علماء و دانشمندان اهل سنت جنوب ایران (در بندرعباس و جزیره قشم و بندرخمیر) و مطالعه کتابهای بسیاری در علوم اسلامی بخصوص درعقیده و حدیث و متاثر شدن از کتابهای شیخ آلبانی و شیخ ابن عثیمین  رحمهما الله علیه و ... شکل میگیرد.  



شهادت : 

وی در یکی از سفرهایی که (برای دیدار همسرش که در مدرسه دینی خواهران اهل سنت خنج _در استان فارس جنوب کشور_ مشغول به تحصیل بود) به شهر خنج داشت در بین راه به همراه چند تن از دوستان که در ماشین با وی بودند، دچار سانحه رانندگی میشوند که به هیچ یک از سرنشینان ماشین آسیبی جدی نمیرسد و تنها امیر بعلت درد شدیدی که در شانه احساس میکند و بعد دکترها گفتند که شکستگی جزئی و بسیار خفیف است به نزدیکترین بیمارستان که بیمارستان شهر رافضی گراش بود، برای مداوا انتقال می یابد.

درست بخاطر دارم که دو یا سه روز بعد با او تماس تلفنی داشتم و او مرا آسوده خاطر ساخت و گفت : الحمدلله چیزیم نیست و دکترها گفته اند که تنها یک شکستگی جزئیه، فقط احساس درد میکنم.  

در خلال این مدت که در بيمارستان گراش بستري مي‌شود، اتفاقاتي رخ مي‌دهد كه دوستان و اطرافيانش را مطمئن می‌سازد كه فوتش امري طبيعي نبوده و يك قتل ناجوانمردانه بوده است؛ زيرا در حالي كه روز‌به‌روز حالش رو به بهبودي بوده است در روز ششم بستري شدنش،  بعد از اینکه در شب قبلش (همانگونه که خودش به کسی که در بیمارستان همراهش بود گفته بود) چند نفر لباس شخصی با قیافه هایی کاملا بسیجی و اطلاعاتی به اتاق وی میروند و او بعلت خواب آلودگی ناشی از مصرف دارو،  متوجه حرفها و کارهایشان نمیشود  و بعد از رفتنشان پس از اینکه همراهش به اتاقش بازمیگردد به وی میگوید که چنین اتفاقی افتاده و از همراهش میخواهد و به وی می گوید،  دیگر هرگز مرا تنها نگذار چون این افراد کاملا مشکوک بودند و یه چیزیهایی را به من تزریق کردند که نفهمیدم. . .  فردای آنروز ناگهان حالش  به شدّت وخيم شده و در  ICU بستري و ممنوع الملاقات مي‌شود. بدين ترتيب از دسترس دوستان و خانواده‌اش نیز خارج شده و كلاً در اختيار مسؤلين كشتارگاه گراش قرار مي‌گيرد.

 رفتار بسيار نامناسب و خشن پرسنل بيمارستان و همچنین اظهارات دكترش در بيمارستان خصوصی دنای شیراز ( که بعد از وخامت حالش با اصرار نزدیکانش به آنجا منتقل شد) كه به يكي از دوستانش ميگويد: "ما كاريش نكرديم! هر كاري كردند در بيمارستان گراش كردند". هنگامي كه آن شخص از دكتر توضيح بيشتري مي‌خواهد، مي‌گويد: "در گراش كار امير را تمام كرده‌اند زيرا عفونت تمام اعضاي بدنش را فرا گرفته و از كار انداخته است و از دست ما كاري بر نمي آيد". و گفته پزشکی دیگر که می گوید: "کشتنش بعد آوردنش اینجا" و اینکه: "این عفونتهای داخلی آثار تصادف و حادثه رانندگی نیست" همچنين گرفتن تعهد توسط پزشك قانوني شيراز از خانواده‌اش مبني بر اينكه هيچ شكايتي از بيمارستان گراش و بيمارستان دناي شيراز نداشته باشند و بعد از تعهد گرفتن اعلام كردند كه گردن امير شكسته است!! در حالي كه امير هرگز از درد گردنش چيزي نگفته بود و از تصاوير موجود كه در بيمارستان گراش فيلبرداري شده است، هم مي توان تشخيص داد كه امير براحتي سر و گردن خود را بدون هيچگونه مشكلي حركت مي‌دهد!!!

همه اين موارد نشان مي‌دهد كه امير برخلاف اظهارات دكترهاي دجال‌صفت و جلّادپیشه اش بر اثر ايست قلبي فوت نشده است،  بلكه مظلومانه روي تخت بيمارستان در حالي كه قدرت هيچ دفاعي از خود نداشته و خانواده‌اش از مكر و حيله‌هاي شيطاني دشمنانش بي‌خبر بوده‌اند به قتل رسيده ‌است، يا بهتر بگويم؛ به اذن الله عزوجل به شهادت رسيده است.

بله اين پاداش تمام كساني است كه با شرك و بدعت و گناه مخالفت نموده و قصد اصلاح و هدايت و دعوت داشته باشند. امير_ رحمه الله _از قاعده مستثني نبود. او به گفته خودش تا زماني كه در كفر و گناه و معصيت بود، كسي كاري به كار او نداشت و مخالفتي در كار نبود. اما به محض اينكه پاي دين و ايمان و سنّت بميان آمد همه با او به مخالفت برخاستند. فشارها تا جايي پيش مي رود كه او حتي براي وضو گرفتن و نماز خواندن هم به مشكل برمي‌خورد و مجبور مي‌شود براي رهايي از زخم زبانها پنهاني و پشت درهاي بسته وضو گرفته و نماز بخواند. تنها راه حل براي او و امثال او فرار از خانه و پناه بردن به دامن مسجد و دوستان اهل مسجد بود.  

او ساده و غريب به جمع ما آمد و ساده و غريب و مظلومانه از بين ما رفت. ازدواجش و زندگي دوران تأهلش ساده و صميمي بود.

بعد از شهادت امیر،  امام جمعه قُصبا (اروند کنار)،  شیخ عبدالحمید دوسری و برادر مجاهد و دعوتگر فاروق را که از دوستانش و اهل آبادان است زندان می کنند و هر سه مسجد آبادان را تعطیل کرده و بسیاری از دعوتگران اهل سنت آن دیار را دستگیر و تعدادی را نیز به جرم وهابیت و تروریست و. .. رسماً اعدام میکنند.

 تا به امروز در اهواز و آبادان و شهرهای دیگر این استان صدها هزار نفر سنی شده اند که بسیاری از آنها در زندان هستند و تعداد زیادی هم شهید شده اند و تعدادی نیز مجبور به هجرت شده اند.

یک الگو و اسوه

زندگي ساده و بي رياي امير و سعي و تلاش خستگي ناپذيرش در كسب علم و دعوت و اصلاح تا سرحد توان و پايبندي به سنّت و  امر به معروف و نهي از منكر صريح و بدون هرگونه ترس از ملامت ملامت‌كنندگان و عشق علاقه فراوان به علماء و جواناني كه بر منهج صحيح گام برمي دارند و همه جنبه‌هاي زندگي او مي‌تواند براي ما جوانان اهل سنّت درس بزرگي باشد؛ تا با كمك اين الگوي عيني زندگي خود را بر منهج الله و رسولش وفق دهيم؛ هرچند كه مشكلات و موانع زيادي سر راه‌مان باشد.

بدين ترتيب با اينكه امير عزيزمان مدت اندكي به اندازه عمر يك گل در بين ما بود، امّا در همين مدّت اندك به فضل و لطف الله عزوجل توشه بزرگي را از گلستان قرآن و حديث براي خود فراهم كرده و با عقيده‌اي خالص و پاك از هرگونه شرك و بدعت از ميان ما رفت. امير با هوش بالايي كه خداوند نصيبش كرده بود و با زحمات و مطالعه مداوم رفته رفته به يك طلبه قوي و داعيه جوان تبديل شد. سعي مي‌كرد تا سر حد امكان عالم با عمل باشد و به احاديث و سنّتهايي كه آموخته دقيقاً عمل نمايد، و به ديگران هم برساند. از آنها هم انتظار داشت كه دقيقاً مطابق حديث و سنّت عمل نمايند. اگر كسي با موردي كه مي‌دانست صحيح است، مخالفت كرده و موضع ديگري مي‌گرفت، ناراحت مي‌شد. در امر به معروف و نهي از منكر با هيچ كس تعارف نداشت و عقيده خود را صريح و بدون واهمه در موضوعات مختلف و با سند و مدرك بيان مي‌كرد. از تقليد كوركورانه و بدون دليل خوشش نمي‌آمد و عاشق و شيفته علماء و جواناني بود كه بر منهج صحيح گام برمي‌داشتند - يكبار به در خانه یکی از مشایخ و دعوتگران جنوب کشور مي‌رود و هنگاميكه اهل خانه اظهار مي‌دارند كه شيخ تشريف ندارد؛ مي‌گويد:«كار مهمّي با شيخ نداشتم ؛ فقط آمده‌ام بگويم كه او را في الله دوست دارم. زيرا رسول الله _صلی الله علیه و آله_ فرموده‌اند اگر كسي را دوست داريد به او بگوييد.»- او تمامي اهل سنّت را طبق پايبنديشان به دين دوست داشت. اگر او را «امير دعوتگران جوان» بناميم شايد سخن گزافي نگفته باشيم.

رحمه الله رحمه واسعه و اسکنه فسیح جناته.

ارسالی توسط دو تن از دوستان نزدیک امیر رحمه الله

به نقل از سنی نیوز

امروز بدن تو را نجات میدهیم تا برای افراد پس از تو درس عبرتى باشد

[تصویر: bucaille.jpg]

هنگامی که فرانسوا میتران در سال 1981م زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت،از
مصر تقاضا شد تا جسد مومیایی شده فرعون برای برخی آزمایشها و تحقیقات از مصر به فرانسه منتقل شود .



هنگامی که هواپیمای حامل بزرگترین طاغوت تاریخ در فرانسه به زمیننشست،بسیاری
از مسئولین کشور فرانسه و از جمله رئیس دولت و وزرایش در فرودگاه حاضر شده و ازجسد طاغوت استقبال کردند

[تصویر: 513.jpg]

پس از اتمام مراسم،جسد فرعون به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال
داده شد تا بزرگترین دانشمندان باستانشناس به همراه بهترین جراحان و کالبد
شکافان فرانسه،آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع
کنند .

رئیس این گروه تحقیق و ترمیم جسد یکی از بزرگترین دانشمندان فرانسه بنام
پروفسور موریس بوکای بود که برخلاف سایرین که قصد ترمیم جسد داشتند،

[تصویر: ramesses.jpg]

او در صدد کشف راز و چگونگی مرگ این فرعون بود .تحقیقات پرفوسور بوکای همچنان ادامه داشت تا اینکه در ساعات پایانی شب نتایج نهایی ظاهر شد بقایای نمکی که پس از ساعتها تحقیق بر جسد فرعون کشف شد دال بر این بود که او در دریا غرق شده و مرده است و پس از خارج کردن جسد او از دریا برای حفظ جسد،آن را مومیایی کرده اند .

اما مسئله ی غریب وآنچه باعث تعجب بیش از حد پروفسور بوکای شده
بود این مسئله بود که چگونه این جسد سالمتر از سایر اجساد باقی مانده است در
حالی که این جسد از دریا بیرون کشیده شده است.

پروفسور موریس بوکای در حال آماده کردن گزارش نهایی در مورد کشف جدید (مرگ
فرعون بوسیله غرق شدن در دریا و مومیایی جسد او بلافاصله پس از بیرون کشیدن از
دریا ) بود که یکی از حضار در گوشی به یادآور شد که برای انتشار نتیجه تحقیق
عجله نکند،

  چرا که نتیجه تحقیق کاملا مطابق با نظر مسلمانان در مور غرق شدن فرعون است.

ولی موریس بوکای بشدت این خبر را رد کرده و آن را بعید دانست. او بر این عقیده
بود که رسیدن به چنین نتیجه ی بزرگی ممکن نیست مگر با پیشرفت علم و با استفاده
از امکانات دقیق و پیشرفته کامپیوتری.
در جواب او یکی از حضار بیان کرد که قرآنی که مسلمانان به آن ایمان دارند قصه
غرق شدن فرعون و سالم ماندن جثه‌ی او بعد از مرگ را خبر داده است. *

[تصویر: 768_652.jpg]

[تصویر: 767_180.jpg]

[تصویر: 769_783.jpg]

حیرت و سردرگمی پروفسور دوچندان شد و از خود سوال می‌کرد که چگونه این امر
ممکن است با توجه به اینکه این مومیایی در سال 1898م و تقریبا درحدود دویست سال
قبل کشف شده است، در حالی که قرآن مسلمانان قبل از 1400 سال پیدا شده است؟
چگونه با عقل جور در می آید در حالی که نه عرب و نه هیچ انسان دیگری از مومیایی
شدن فراعنه توسط مصریان قدیم آگاهی نداشته و زمان زیادی از کشف این مسئله
نمیگذرد؟ *



موریس بوکای تمام شب به جسد مومیایی شده زل زده بود و در مورد سخن دوستش فکر
میکرد که چگونه قرآن مسلمانان درمورد نجات جسد بعد از غرق سخن می‌گوید در حالی
که کتاب مقدس آنها از غرق شدن فرعون در هنگام دنبال کردن موسی سخن میگوید اما
از
نجات جسد هیچ سخنی بمیان نمیآورد.. و با خود میگفت آیا امکان دارد این مومیایی
همان فرعونی باشد که موسی را دنبال میکرد؟

و آیا ممکن است که محمد هزار سال قبل از این قضیه خبر داشته است؟

او در همان شب تورات و انجیل را بررسی کرد اما هیچ ذکری از نجات جسد فرعون به
میان نیاورده بودند.

پس از اتمام تحقیق و ترمیم جسد فرعون، آن را به مصر باز گرداندند ولی موریس
بوکای خاطرش آرام نگرفت تا اینکه تصمیم به سفر

کشورهای اسلامی گرفت تا از صحت خبر در مورد ذکر نجات جسد فرعون توسط قرآن
اطمینان حاصل کند. یکی از مسلمانان قرآن را باز کرد و این آیه را برای او تلاوت
نمود:

(فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً وَإِنَّ
کَثِیراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آیَاتِنَا لَغَافِلُونَ) [یونس:92]


امروز فقط بدن تو را نجات میدهیم تا برای افراد پس از خودت درسی باشد. هر چند خیلی از مردم از آیات ما غافلند...


این آیه او را بسیار تحت تآثیر قرار داد و لرزه بر اندام او انداخت و با صدای
بلند فریاد زد:

من به اسلام داخل شدم و به این قرآن ایمان آوردم.

موریس بوکای بار تغییرات بسیاری در فکر و اندیشه و آیین به فرانسه بازگشت و
دهها سال در مورد تطابق حقائق علمی کشف شده ذر عصر جدید با آیه های قرآن تحقیق
کرد و حتی یک مورد از آیات قرآن را نیافت که با حقایق ثابت علمی تناقض داشته
باشد.

وبر ایمان او به کلام الله جل جلاله افزوده شد
(لا یأتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه تنزیل من حکیم حمید).

حاصل تلاش سالها تحقیق این دانشمند فرانسوی کتابی بود بنام
( قرآن و تورات و انجیل و علم بررسی کتب مقدس در پرتو علوم جدید)

چرا می خواهم سنی شوم ؟



 
چهار شنبه 14 اوريل 2010 - 25 فروردین 1389
سنی نیوز : مقاله و یا داستانی که پیش روی شما کاربران محترم سنی نیوز می باشد، داستان زندگی یکی از هموطنان عزیزمان می باشد که ... بهتر است از خود ایشان بشنوید . اینک نامه ارسالی ایشان به پایگاه خبری سنی نیوز بدون هیچگونه دخل و یا تصرفی در اختیار شما خوانندگان محترم قرار می گیرد.

داستان زندگی من آنقدر ساده و معمولیست که فکر نمیکنم برای کسی جذابیت داشته باشد ولی تصمیم گرفتم خلاصه ای از آنرا که در نهایت منجر به آن شد که من مصمم شوم از مذهب تشیع تغییر مذهب داده و به دین واقعی اسلام که همانا مذهب اهل تسنن است در بیاییم را برایتان بفرستم.

من 31سال پیش در خانواده ای معمولی ولی مقید به مذهب تشیع در یکی از شهرهای ایران به دنیا امدم.وقتی شما در جامعه ای شیعی به دنیا میایید از همان ابتدای تولد رابطه تنگاتنگی بین شما و مذهب برقرار میشود هنوز یکسالگی تان تمام نشده شما را به کنار یا جلوی دسته های عزاداری امام حسین میبرند و احتمالا برایتان لباس یا دست بند سبز رنگ که نشانه ابوالفضل است نیز تهیه میکنند.وقتی 4یا 5ساله میشوید زنجیر به دست و یا سینه زنان قاطی همان دسته ها میشوید بی آنکه بدانید چه میکنید.یک کودک شیعه قبل از آشنایی با مفهوم خدا و گاها حتی قبل از شناختن اطرافیانش با مفهوم محرم و صفر آشنا میشود و می آموزد که ظلمی که به امام حسین و اطرافیانش شده در کل تاریخ بی همتاست و وظیفه همه است که تا قیام قیامت در سوگ او بگریند و جالب اینکه این گریه و زاری را کاری واجب و مملو از ثواب میدانند.راستی در کدامین دین یا مذهب به جز شیعه سیاه پوشیدن و گریه کردن آنهم چندین ماه اینقدر رایج است؟

کمی که بزرگتر میشوید بهتان می آموزند که دنیا بین دو نوع انسان تقسیم شده است شیعه و غیر شیعه که اولی اهل بهشت و دومی ساکن دوزخ خواهد بود. البته ممکن است این را کسی اینقدر رک نگوید ولی اگر منصفانه نگاه کنید خواهید دید که با نوعی فاشیسم پنهان شیعی رشد یافته اید.

هر نوع مکتبی درون پیروان خود عده ای شکاک به وجود میاورد که به اصول یا اصل وجود آن مکتب شک میکنند که از این عده تعدادی به هر نحوی قانع شده و ازشک خارج میشوند عده ای دیگر تا آخر عمر در شک میمانند ولی جرات ابراز یا تبلیغ آنرا ندارند وعده قلیلی نیز در نهایت از آن مکتب خارج میشوند که آنها را تلفات عقیدتی مینامیم. بسته به تعداد پیروان هر دین و مکتب و نیز قدرت پاسخگویی آن به سوالات بی انتهای بشری تعداد تلفات عقیدتی هر مکتبی با مکتب دیگر متفاوت است ولی مذهب تشیع به علت سیستم بسته و خفقانی آن که با حضور آخوندها و مراجع تقلید که حتی حق تفکر آزادانه را نیز از مردم گرفته اند دارای تلفات عقیدتی کمی میباشد ولی من از همان دوران کودکی به دیده شک و تردید به بسیاری از اصول این مذهب مینگریسته ام و آنرا پاسخگوی ذهن کنجکاو خود نمیدانستم. یادم می اید سال سوم ابتدایی کلاس نقاشی صحنه عاشورا را نقاشی کرده بودم,یک نقاشی شلوغ و پر از شخصیتهای مختلف,معلم که همچون دیگر شیعیان جرات شک در مورد عاشورا را هم نداشت و آنرا یکی از بزرگترین رویدادهای تاریخ بشر میدانست نگاهی خشم آلود به نقاشی من کرد و پرسید: این کیست؟ گفتم: حضرت ابوالفضل, پرسید: چرا اسب او سیاه و کوچکتر است؟پاسخ دادم:چون آن اسب نیست بلکه قاطر است و ادامه دادم ما که آنجا نبودیم شاید چون اسب سفید و بلند قامت یکی بیشتر نبوده به حضرت ابوالفضل قاطر رسیده. به هر حال سر آن نقاشی و آن حرفها کتک مفصلی از معلم و پدر خوردم به نحوی که تا مدتها خیال فکر کردن در مورد آنها را کنار گذاشتم.

برای یک نوجوان شیعه که در یک جامعه شیعی زندگی میکند فرقی بین سه خلیفه اول با ابی لهب که قرآن او را لعن و نفرین کرده وجود ندارد آنها به راحتی آب خوردن به اصحاب و یاران و حتی همسر پیامبر دشنام میدهند. یادم میاید وقتی نوجوان بودم در مورد دم حضرت عمر جک و لطیفه میشنیدم هنوز هم مثلی بین آذری های ایران رواج دارد که میگوید(عمر باشان دولانمارام اما حیف مجبورام)یعنی ای عمر دورسرت نمیگشتم(از تو خوشم نمیاید)اما افسوس که مجبورم. که اشاره به این است که محل دفن حضرت عمر کنار حضرت محمد(ص) میباشد. و یا بعضا دختران و زنان بدکاره را عایشه لقب میدهند. کینه و نفرت از بسیاری از یاران پیامبر آنچنان میان شیعیان به خصوص شیعیان مقیدتر (پایبندتر به مذهب) ریشه دوانده و آنچنان دچار انواع بدعتها شده اند و تنها خود را مسلمان واقعی میدانند که گاه از خودم میپرسم: وحدت میان شیعه و سنی امکانپذیر است؟ وقتی از آخوندها در مورد سنی ها میپرسم علنا میگویند: سنی ها کافرند ولی برای جلوگیری از خون و خونریزی باید این را آشکار نکنیم. واقعا نمیفهمم در این حوزه های به ظاهر علمیه به این آخوندها چه چیزی یاد میدهند؟اسلام و اصول آنرا یا اسلام و بدعتهای آنرا؟ خرافه پرستی آنچنان در میان تشیع رواج یافته که انسان حیران می ماند ، این حکومت خرافه پرست است که آنرا (خرافات رو) میان مردم ترویج میدهد یا مردم خرافه پرست حکومت خرافه پرست را سر کار میاورند؟

14یا 15ساله بودم که در شمال غرب ایران شایع شد که در مسجدی در شهر سلماس از شهرهای آذربایجان غربی امام زمان دیده شده و شروع کرده به شفای مریضان.والدین خرافه پرست من هم مادربزرگ مریض مارا برداشتند و به همراه بچه ها راهی سلماس شدند تا به خیال خود شفای مادر بزرگ را از امام زمان خیالی خود بگیرند و همین مسئله باعث شد من به عمق فاجعه ای به نام امام زمان در میان شیعیان آشنا شوم. وضعیت عجیبی بود شهر کوچک سلماس پر شده بود از کور و شل و دیوانه و خلاصه هر مرضی که شفای خود را از امام زمان میخواستند. یادم است هر موی آن اسبی را که میگفتند به دستور امام زمان از خوی به سلماس برگشته هزار تومان میفروختند و چون جمعیت زیاد بود و نمیتوانستند به مسجد امام زمان دسترسی داشته باشند از این مسجد به طول صدها متر طناب کشیده بودند تا مردم به آن آویزان شده و یا دست بزنند و به قول خودشان شفا بگیرند به هر حال مادر بزرگ ما شفا پیدا نکرد و ما به شهر خود برگشتیم ولی این مسئله باعث شد من مدتها در مورد امام زمان تحقیق و مطالعه کنم و در آخر به این نتیجه برسم که وجود امام زمان (انگونه که شیعیان میگویند) غیر ممکن است. پس چگونه ممکن است مذهبی که بیش از نصف آن بر افسانه ای به نام مهدی استوار است حق و راستین باشد؟ از همین جا شک و تردید من به مذهب آبا و اجدادیم قویتر شد.

سوال دیگری که بارها مرا در دانشگاه به دردسر انداخت این بود که چرا جانشین پیامبر باید حضرت علی بوده باشد و چرا چیزی به نام امامت باید وجود داشته باشد؟ اگر پیامبر اسلام خاتم انبیا و پایان بخش خط نبوت است چرا اسرار داریم آنرا با اختراع دوازده حلقه و رابط دیگر تا قیامت ادامه دهیم؟ واقعا اگر مسئله امامت اینقدر مهم است که از اصول دین به حساب میاید پس چرا حتی یکبار نیز صریحا در قرآن از آن یادی نشده است؟ وقتی چهل بار نام حضرت نوح میاید چگونه است که حتی یکبار هم نام حضرت علی نیامده و اگر انگونه که شیعیان میگویند نام حضرت علی با اشاره و ایهام آمده چرا خداوند متعال آنرا صریحا نفرموده تا این همه اختلاف بین مسلمانان به وجود نیاید مگر با کسی رودربایستی داشته است؟حال فرض کنیم حضرت علی جانشین پیامبر بوده است آیا این مسئله میتواند ثابت کننده وجود و حقانیت 11نسل پس از او باشد که حکومت مسلمین را حق خود میدانسته اند؟ امامی که 200سال یا بیشتر از پیامبر به دنیا امده چگونه خود را امام معصوم و ولی امر مسلمین میدانسته؟ صرفا از نسل پیامبر بودن برای این امر کافیست؟ اگر کافیست چرا در نسل دوازدهم قطع شد؟ آیا افراد سیدی که خود را از نسل پیامبر میدانند حالا میتوانند خود را صاحبان اصلی حکومت معرفی کنند؟ اصلا12نسل با 120نسل چه فرقی دارد؟اگر حکومت یا ولایت موروثی باشد هیچ فرقی بین 12 با 120وجودندارد. ادعای عجیب دیگری که شیعیان دارند اینست که:( خداوند جهان را به خاطر حضرت فاطمه آفریده است)هر فرد عاقلی میتواند به غیرمنطقی بودن این سخن پی ببرد.

پیامبر برای مبارزه با بتهایی برانگیخته شد که مردم آنها را شریک خداوند میدانستند و سنگها را پرستش میکردند ولی حالا شیعیان چه میکنند؟ مگر قبرها و سنگها و ساختمانهای روی آنها را پرستش نمیکنند؟ مطمئننا خواهند گفت نه ما به امامان توسل میکنیم تا شفاعت ما را نزد خداوند بکنند. خوب اولا چه کسی گفته آنها میتوانند شفاعت بکنند؟ثانیا داستان شیعیان داستان آن شخصی است که برای عبور از رودخانه قایقی ساخت وقتی به آن سوی رودخانه رسید به قایق چیسبید و ساحل را از دست داد,ثالثا نفس کار مهم است نه ظاهر آن,هر چیزی که میان انسان و خداوند حایل و میانه شود بت محسوب میشود حال چه یک بت سنگی باشد یا قبر یک امام.

راستی چند درصد مردم ایران نماز میخوانند؟ و چند درصد به زیارت امامان میروند یا به آنها توسل میکنند؟ مردم بیشتر در مورد خداوند و رضایت او سخن میگویند و عمل میکنند یا در مورد امامان؟ همسایه ای داریم که هر کار زشتی را انجام میدهد ولی در ایام محرم جلوتر از همه در دسته های عزاداری به خود کتک میزند, آیا عزاداری برای افرادی که 1400سال پیش به رحمت خدا رفته اند نوعی بیماری روانی یا خودآزاری نیست؟ اصلا چه اهمیتی دارد که سالها و قرنها قبل چه اتفاقاتی افتاده؟در حال حاضر ما چقدر به دستورات قرآن و پیامبر عمل میکنیم که بهشت را حق خود میدانیم؟ آنچه آخوندها به ما معرفی میکنند اسلام است یا تاریخ اسلام؟ اسلام مهمتر است یا تاریخ؟ آنهم این تاریخ نیمه جعلی. فاشیسم شیعی آنچنان با پان ایرانیسم آمیخته است که نمیدانیم ایران بر اساس تشیع شکل گرقته یا تشیع به شکل ایرانی درآمده, روزی در جلسه ای پیشنهاد دادم به جای کلمه خلیج فارس و یا خلیج عربی از لغت خلیج اسلامی استفاده شود ولی روحانی اداره قبل از همه چنان اعتراضی کرد که گویی به امامی یا کسی دشنام داده ام. میتوانم بگویم تا وقتی در ایران تقکر شیعی غالب است همان سلطانیسم برپاست. محمدرضا شاه میرود و خمینی یا خامنه ای شاه به جایش مینشیند,تنها راه چاره بازگشت مردم به اسلام واقعی و از بین رفتن فاشیسم خرافه پرست شیعی است. البته این کاری بس سخت و جانفرساست چون من که یک نفرم و به این مسئله ایمان دارم ، مدتهاست قصد تغییر مذهب دارم هنوز موفق به اینکار نشده ام. ولی میدانم هر چقدر دور هم باشد روزی پرچم واقعی اسلام و بیرق مقدس پیامبر در ایران نیز به احتزاز در خواهد آمد چون خداوند فرموده است پایان جهان متعلق به مستضعفین و صالحین است.

والسلام علیکم

15فروردین1389

عبدالرحمن تائب