‏نمایش پست‌ها با برچسب 4-صحابه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب 4-صحابه. نمایش همه پست‌ها

آزادی



باید دانست که در زمان خلفای راشدین، مردم در چارچوب مقررات اسلامی‌ از آزادی کامل برخوردار بودند، و این امر باعث می‌شد که جامعه تا حد امکان به پیشرفتهایی دست یابد. آزادی، حق اساسی افراد و جوامع به شمار می‌رفت و سلب آزادی به معنای سلب مهم‌ترین ارزشها تلقی می‌شد که چنین افراد و جوامعی بیشتر شبیه مردگان می‌باشند تا زندگان.http://al-sahabah.com/wallpapers/omarbinkhattab-2-800.jpg
می‌توان اصل آزادی را یکی از اصول کلی‌ای برشمرد که خلافت راشده بر آن استوار بود. این اصل، آزادی‌های عمومی مردم را در چارچوب شریعت تضمین می‌کرد. در واقع پیام آزادی بشریت، دعوتی بود که اسلام، قبل از سایر مکاتب، به آن پرداخت، و در طول تاریخ بشریت همتایی برای آن نخواهی یافت که‌ چنان گسترده‌ و وسیع به‌ این میدان پا نهاده‌ باشد. چنان که نخستین دعوت اسلام، دعوت به توحید و عبادت خدای یکتا است. و توحید یعنی آزادی کامل بشریت از بندگی نفس و شیطان و سایر مخلوقات. اسلام آزادی را با همه‌ی مفاهیم آن شناسایی و عرضه کرد. چنان که امر به معروف و نهی از منکر از طرفی و عدم اجبار مردم به پذیرفتن دین، از طرف دیگر، بیانگر همین آزادی است.  گاهی آزادی به معنی رحمت و عدل و مساوات تبلور می‌یابد، چرا که هر کدام از مبادی و اصولی که اسلام به آن فراخوانده است بدون آزادی تحقق پذیر نیستند.
اصل آزادی در دوران خلافت راشده، کمک بزرگی به گسترش قلمرو اسلامی و نشر دین مبین اسلام نمود. چرا که اسلام به انسانیت کرامت می‌بخشد. و او را وارد عالمی بزرگ و آزاد می‌نماید. و از طرفی در آن زمان، سیاست حاکم بر جهان زاییده‌ی نظام استبدادی فارس و روم بود که جز ظلم و استبداد و نابرابری چیز دیگری عاید ملتها نمی‌شد. به ویژه مخالفین سیاسی و اقلیتهای دینی با بدترین نوع ظلم و ستم و بی‏عدالتی مواجه بودند. به طور مثال: دولت روم، یعقوبی‏های مصر و شام را تحت فشار قرار داد تا مذهب ملکانی (دین رسمی‌روم) را بپذیرند و مخالفین اجرای این طرح را در آتش انداخته، زنده زنده سوزاند، آنان مردم را داخل کیسه‌های بزرگی که مملو از سنگ ریزه بود گذاشته و به اعماق دریاها می‏انداختند.
دولت فارس هم از رومی‌ها دست کم نداشت و کسانی را که پیرو آیین آسمانی بودند، به ویژه مسیحیان را به بدترین نوع، شکنجه و آزار می‌داد. ولی در اسلام چه در زمان رسول خدا صلی الله علیه سلم و چه در زمان خلفای راشدین همه مردم و پیروان ادیان مختلف از آزادی کامل برخوردار بودند.[1] که ما به نمونه‌هایی از این آزادی در دوران خلافت عمر فاروق  رضی الله عنه  اشاره می‌کنیم:

1ـ آزادی دینی
اصولا دین اسلام کسی را به پذیرفتن باورهای دینی اسلام مجبور نکرده و نمی‌کند، بلکه انسان‌ها را به تفکر در مورد خدا و مخلوقات و دین واقعی فرا می‌خواند و به پیروان خود دستور داده تا با مردم به نحو احسن در مورد دین اسلام گفتگو نمایند. چنان که خداوند می‌فرماید:  «لا إِكْرَاهَ فِی الدِّینِ» [البقرة: ٢٥٦]  (اجبار و اکراهی در (قبول) دین نیست)
همچنین می‌فرماید:  «فَإِنْ أَعْرَضُوا فَمَا أَرْسَلْنَاكَ عَلَیهِمْ حَفِیظًا إِنْ عَلَیكَ إِلا الْبَلاغُ» [الشورى: ٤٨] (اگر رویگردان شدند (غمگین مباش) چرا که ما تو را به عنوان مراقب و مواظب ایشان نفرستادیم بر تو رساندن پیام باشد و بس»)
و می‌فرماید: «ادْعُ إِلَى سَبِیلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ» [النحل:١٢٥] ((ای پیغمبر) مردمان را با سخنان استوار و به جا و اندرزهای نیکو و زیبا به راه پروردگارت فراخوان و با ایشان به شیوه هر چه نیکوتر و بهتر گفتگو کن چرا که بی‏گمان پروردگارت آگاه‏تر (از همگان) به حال کسانی است که از راه او منحرف و گمراه می‌شوند و یا اینکه رهنمود و راهیاب می‌گردند».
همچنین خداوند متعال می‌فرماید: «وَلا تُجَادِلُوا أَهْلَ الْكِتَابِ إِلا بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ إِلا الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَقُولُوا آمَنَّا بِالَّذِی أُنْزِلَ إِلَینَا وَأُنْزِلَ إِلَیكُمْ وَإِلَهُنَا وَإِلَهُكُمْ وَاحِدٌ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ» [عنكبوت: ٤٦] (با اهل کتاب (یهود و نصاری) جز به روشی که نکوتر باشد بحث و گفتگو نکن، مگر با کسانی از ایشان که ستم کنند، بگویید: به تمام آن‌چه‌ از سوی خدا بر ما و برشما نازل شده است ایمان داریم معبود ما و شما یکی است، و ما تنها تسلیم و فرمانبردار او هستیم.)
آیات متعددی در این مورد در قرآن کریم نازل شده است و بر اساس همین رهنمودهای قرآن بود که حضرت عمر فاروق- رضی الله عنه-  در دوران خلافت خود به آزادی‌های دینی اهمیت خاصی می‌داد و در این‌باره روش رسول خدا و خلیفه‌ اول را ادامه داد. چنان که اهل کتاب را بر دین خودشان گذاشت و از آنان جزیه دریافت نمود و معابد آنها را به حال خود رها کرد و این عملکرد ایشان برگرفته از این آیه‌ کلام الهی بود که می‌فرماید: «الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ بِغَیرِ حَقٍّ إِلا أَنْ یقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ وَلَوْلا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِیعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ یذْكَرُ فِیهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِیرًا» [الحج: ٤٠] (اصلاً اگر خداوند بعضی از مردم را به وسیله  بعضی دفع نکند دیرها و کلیساها و کنشت‏ها و مسجدها که در آنها خدا بسیار یاد می‌شود، تخریب و ویران می‌گردد».
در روند فتوحات زمان عمر فاروق  رضی الله عنه  احترام اسلام و خلیفه به ادیان دیگر و عدم اجبار افراد برای ورود به دین اسلام، به خوبی آشکار است. چنان که روزی پیرزنی نصرانی نزد ایشان آمد و کمک خواست. خلیفه قبل از این که به او چیزی بدهد، از روی نصیحت به او گفت: خداوند محمد صلی الله علیه و سلم را به حق فرستاده است. پس مسلمان شو تا در دنیا و آخرت در امن و سلامت به سر ببری. پیرزن گفت: من پیرزنی هستم که بر لب گور قرار دارم. آنگاه حضرت عمر رضی الله عنه حاجت او را برآورد و از این که او را به اسلام فراخوانده بود ترسید که مبادا دعوت او، اجبار به حساب آید، بنابراین استغفار کرد و گفت: بارالها! من او را راهنمایی کردم و قصد اجبار نداشتم.[2]
همچنین حضرت عمر رضی الله عنه  برده‌ای نصرانی به نام "اشق»"داشت. او می‌گوید: عمر رضی الله عنه  به من گفت: مسلمان شو تا بتوانم از تو در امور مسلمانان استفاده کنم، چرا که شایسته نیست در امور آنان از غیرمسلمان کار گرفته شود. من نپذیرفتم و مسلمان نشدم. عمر رضی الله عنه  گفت: « لا إِكْرَاهَ فِی الدِّینِ» «در دین هیچ اجباری در کار نیست».
وقتی بر بستر مرگ به سر می‌برد مرا آزاد ساخت و گفت: هر جا می‌خواهی برو.[3]
آری در زمان حضرت عمر بن خطاب- رضی الله عنه- اهل کتاب، به شعایر و عبادات دینی خود چه در عبادتگاهها و چه در خانه‌های خود آزاد بودند و کسی برای آنها ایجاد مزاحمت نمی‌کرد. زیرا اسلام به آنها حق آزادی دینی کامل داده بود. چنان که طبری، متن عهدنامه حضرت عمر- رضی الله عنه-  را که برای اهل ایلیا (قدس) نوشته بود ذکر کرده است، در قسمتی از این عهدنامه آمده است: «اهل ایلیا با جان و مال و صلیبها و عبادتگاه‌های خود آزاد و تحت محافظت حکومت اسلامی هستند.»[4]
همچنین در عهدنامه حضرت عمرو بن عاص- رضی الله عنه-، استاندار مصر، که برای مصریان نوشته، آمده است: «بسم الله الرحمان الرحیم. این امان‏نامه عمرو بن عاص به اهل مصر است که بر اساس آن، جان، مال، عبادتگاه و صلیب‌های آنان در همه جا از امنیت کامل برخوردار خواهند بود.» به خاطر توثیق عهدنامه در پایان آمده است: «مفاد این عهدنامه بر ذمه خدا و پیامبر و امیرالمؤمنین و سایر مسلمانان نوشته شده است.»[5]
فقهای اسلام[6] نیز اتفاق دارند که باید به آن دسته از کفاری که تحت سلطه‌ دولت اسلامی زندگی می‌کنند آزادی دینی داده شود تا شعایر مذهبی خود را آزادانه انجام دهند. نباید کسی برای آنها در این باره ایجاد مزاحمت نماید. مگر این که بخواهند در شهرهای مسلمان‏نشین شعایر دینی خود را آشکارا انجام دهند. مثلا بخواهند صلیبها را بیرون بیاورند. در این صورت جلوی آنها گرفته می‏‌شود. البته در شهرها و روستاهایی که صد در صد خودشان هستند، اشکالی ندارد.»[7]
شیخ محمدغزالی می‌گوید: «آزادی فکر و اندیشه آن طور که در اسلام مطرح است در هیچ یک از قاره‌های دنیا شناخته شده نیست. اصلا در دنیا جز برای اسلام برای هیچ آیینی این اتفاق نیفتاده است که پس از تسلط کامل بر بخشی از این کره خاکی به مخالفین خود حق آزادی فکری و عقیدتی بدهند.»[8]
حضرت عمر فاروق- رضی الله عنه-، آزادی فکر و عقیده را به عنوان یک قانون در جامعه رایج کرده بود و سیاستش در قبال یهود و نصاری در این جملات وی خلاصه می‌شود که فرمود: «ما به آنها تعهد داده‌ایم که در عبادتگاه‌هایشان آزاد باشند، هر کاری که دلشان می‌خواهد در آنجا انجام دهند، و ما آنها را مجبور به انجام چیزی نکنیم که از توانشان خارج باشد و آنها را در مقابل دشمن یاری دهیم، بر اساس احکام آیین خود، مسایل خود را حل نمایند. مگر این که با رضایت خود به ما مراجعه نمایند، آنگاه ما بر اساس احکام خویش در میان آنها قضاوت خواهیم کرد.»[9]
همچنین در مورد  حضرت عمربن خطاب- رضی الله عنه- منقول است که با ذمیان با تسامح برخورد می‌کرد و اگر از پرداخت جزیه عاجز می‌شدند آنان را معاف می‌کرد. چنان که ابوعبید در کتاب "الاموال" می‌نویسد: «روزی عمر- رضی الله عنه-  از جایی می‌گذشت، متوجه پیرمرد نابینایی شد که دست سؤال دراز نموده است. حضرت عمر- رضی الله عنه-  دست بر شانه پیرمرد گذاشت و گفت: از کدام گروه اهل کتاب هستی؟ مرد گفت: یهودی هستم. عمر- رضی الله عنه- گفت: چرا سؤال (گدایی) می‌کنی؟ گفت: به خاطر پرداخت جزیه، کهولت سن و نیازهای خود. عمر- رضی الله عنه-  دست او را گرفت و به منزلش برد و در حد کفاف به او مالی داد. سپس شخصی را نزد خزانه‏دار بیت المال فرستاد و به او گفت: رعایت این گونه افراد را بکنید، به خدا سوگند اگر قرار باشد ما دست‌رنج جوانی را بخوریم و وقتی پیر و ناتوان می‌شود او را رها سازیم، بی‏انصافی کرده‌ایم. سپس آن پیرمرد و همنوعانش را از پرداخت جزیه معاف کرد[10] و به همه کارگزارانش نوشت: با این گونه افراد چنین رفتار نمایند»[11]. این عملکرد و مشابه آن بیانگر میزان عدالت اسلام و خلیفه مسلمانان (عمرفاروق رضی الله عنه ) است که می‌خواهد پایه‌های حکومت خود را بر اساس عدالت استوار سازد تا جایی که با غیرمسلمانان این گونه برخورد می‌نماید. پس نتیجه می‌گیریم که آزادی دینی، یکی از نشانه‌های بارز حکومت خلفای راشدین بوده است.

2ـ آزادی نقل مکان و سیر و سیاحت و شغل
امیرالمؤمنین حضرت عمر- رضی الله عنه-  در زمینه تردد و نقل مکان افراد از جایی به جایی دیگر نیز سعی داشت هیچ گونه ممانعتی ایجاد ننماید. البته این قاعده‌ای عمومی نبود، بلکه افرادی از آن مستثنی بودند از جمله این که:
ـ عمر- رضی الله عنه- اصحاب بزرگ رسول خدا را از کوچ کردن از مدینه منع می‌کرد. مگر این که با هماهنگی وی و یا به خاطر مأموریتی سفر می‌کردند. این اقدام ایشان بدان خاطر بود که وی  وجود افراد بزرگ را پیرامون خود و در دارالخلافه، نعمتی بزرگ محسوب می‌کرد و می‌خواست او را در رهبری مسلمانان یاری نمایند. ضمناً انتشار اصحاب بزرگ در شهرهای مختلف باعث می‌شد که مردم پیرامون هر کدام از آنها جمع شوند و چندین مرکز تصمیم‏گیری و افتاء ایجاد شود و امت دچار تفرقه گردد.»[12]
ـ همچنین حضرت عمر- رضی الله عنه- نصارای نجران و یهودیان خیبر را مجبور به ترک وطن کرد. آنها را از قلب کشورهای عربی به عراق و شام فرستاد. زیرا آنها به تعهدات خود عمل نکردند و خانه‌هایشان به مراکز توطئه علیه اسلام و مسلمانان تبدیل شده بود. بنابراین خلیفه لازم دانست که این لانه‌‌های جاسوسی و توطئه را نابود سازد؛ اما بقیه یهود و نصاری، به زندگی عادی خود زیر سلطه‌ حکومت اسلامی‌ ادامه دادند و از تمام حقوق و مزایای یک شهروند برخوردار بودند.
بیهقی و عبدالرزاق از ابن مسیب و ابن شهاب نقل کرده‌اند که رسول خدا صلی الله علیه و سلم  فرمود: «لا یجتمع دینان فی جزیرة العرب» (دو دین در شبه جزیره‌ عربستان با هم کنار نخواهند آمد).
بعد از این که حضرت عمر- رضی الله عنه- به صحت این حدیث اذعان نمود، نصارای نجران و یهودیان خیبر و فدک را بیرون کرد.[13]
گفتنی است که یهودیان خیبر و نصارای نجران از متعصبین اهل کتاب و سر سخت‌ترین دشمنان اسلام بودند. بنابراین بر تعهدات خود با رسول خدا صلی الله علیه وسلم عمل نکردند و نقض پیمان نمودند. یکی از اسباب اخراج آنها از خیبر جریانی است که عبدالله بن عمر- رضی الله عنه- به آن اشاره می‌کند و می‏فرماید: «هنگامی که یهود خیبر او را زدند و دست و پایش را زخمی‌کردند، عمربن خطاب برخاست و سخنرانی کرد و گفت: همانا رسول خدا درباره‌ اموال خیبر با آنها قرارداد منعقد ساخت و فرمود: تا وقتی که خدا بخواهد شما را در خیبر خواهیم گذاشت. و اکنون عبدالله بن عمر رضی الله عنه  برای سرکشی اموالش به خیبر رفته است. شب هنگام در آن‌جا به وی حمله شده و دست و پایش مجروح گردیده است و ما در آن‌جا دشمنانی جز یهود نداریم. از این‌رو ما آنها را متهم می‌دانیم. لذا به نظر می‌رسد که باید از خیبر جلای وطن شوند.
عبدالله می‌گوید: هنگامی که عمر رضی الله عنه  عزم را جزم نمود تا آن‌ها را بیرون کند، فردی یهودی از قبیله‌ "ابوالحقیق" نزد او آمد و گفت: ای امیرالمؤمنین! آیا ما را از خیبر بیرون می‌کنی در حالی كه محمد صلی الله علیه و سلم  ما را بیرون نکرد و درباره اموال آن، طبق شرایطی با ما قرارداد بست؟ عمر رضی الله عنه  گفت: گمان می‌کنی سخن رسول خدا را فراموش کرده‌ام که خطاب به تو فرمود: چه حالتی خواهی داشت هنگامی که از خیبر بیرون کرده شوی و شترت تو را تا چند شب از جایی به جایی ببرد؟ آن مرد گفت: این فقط یک شوخی بود. عمر گفت: دشمن خدا! دروغ می‌گویی. سرانجام عمر رضی الله عنه  آنها را از خیبر بیرون راند و در عوض میوه‌هایشان به آن‌ها شتر و کالاهای دیگر از قبیل پالان شتر، ریسمان و چیزهای دیگری داد.»[14]
آری! یهودیان به تعهدات خود عمل نکردند و خیانت نمودند. پس طبیعی بود که باید بر اساس وصیت رسول خدا صلی الله علیه و سلم  از شبه جزیره عربستان اخراج می‌شدند. بنابراین عمر رضی الله عنه  آنها را اخراج و به سرزمین "تیماء" و "اریحاء" فرستاد.
همچنین نصارای نجران به شروط و تعهداتی که با رسول خدا صلی الله علیه و سلم و حضرت ابوبکر- رضی الله عنه- بسته بودند، عمل نکردند و به معاملات ربوی پرداختند. بنابراین عمر- رضی الله عنه- آنها را از نجران به عراق فرستاد و به امرای شام و عراق نوشت که از زمینهای مخروبه در اختیار آنان بگذارند تا برای خود آباد سازند. آن‌ها به عراق رفتند و محله‌ای به نام"نجرانیه" در نزدیکی کوفه ساختند.»[15]
ابویوسف می‌گوید: «عمر- رضی الله عنه-  از توطئه‌ نصارا علیه مسلمانان بیمناک بود. بنابراین خواست تا در میان آنها و مسلمانان فاصله ایجاد نماید. از این رو آنها را قبل از این که بتوانند نقشه‌های خود را علیه دولت نوپای اسلام عملی سازند، جلای وطن کرد.»[16].

3ـ حق امنیت و حرمت مسکن و آزادی ملکیت فردی
امنیت در اسلام جزو حقوق اولیه هر فرد به حساب می‌آید، چنان که این مطلب در چندین آیه و حدیث بیان شده است. خداوند متعال می‌فرماید: «فَلا عُدْوَانَ إِلا عَلَى الظَّالِمِینَ» [البقرة: ١٩٣] (تجاوز كردن جز بر ستمكاران (به خویشتن به سبب كفر و شرك) نیست).
همچنین اسلام حق زندگی افراد را خاطرنشان ساخته و آن ‌را فراتر از حق امنیت دانسته است، چرا که حق حیات و زندگی متضمن حمایت از یک انسان در مقابل تجاوز و تهدید است و این یک مسئولیت عمومی‌ است که بر عهده همه‌ مردم گذاشته شده است و تجاوز به فردی از افراد بشر، مانند تجاوز به همه‌ افراد بشر است[17]. چنان که خداوند متعال می‌فرماید: «أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَیرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الأرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًا وَمَنْ أَحْیاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْیا النَّاسَ جَمِیعًا» [المائدة:٣٢] (هركس انسانی را بدون ارتكاب قتل، یا فساد در زمین بكشد، چنان است كه گوئی همه انسان‌ها را كشته است، و هركس انسانی را از مرگ رهائی بخشد، چنان است كه گوئی همه مردم را زنده كرده است‌؛ (زیرا فرد، نماینده جمع و عضوی از اعضای جامعه است)).
از این رهگذر بود که حضرت عمر- رضی الله عنه- در دوران حکومت خویش به حق امنیت و حق حیات افراد اهمیت ویژه‌ای قایل بود و به مردم می‌گفت: «من کارگزاران خود را بر شما نگمارده‌ام تا شما را تنبیه کنند و هتک حرمت نمایند و مالهای شما را بخورند، بلکه آنها را استخدام نموده‌ام تا کتاب خدا و سنت پیامبر را به شما آموزش دهند. بنابراین اگر کسی از آنها بر شما ستم کرد، به من بگویید تا انتقام شما را از او بگیرم» همچنین از ایشان روایت است که فرمود: «مردی که به زور تهدید، مجبور به اعتراف باشد، حق امنیت از او سلب شده است.»[18]
این سخن وی بر عدم جواز گرفتن اعتراف به زور و شکنجه و تهدید دلالت می‌کند.
همچنین در نامه‌ای به حضرت ابوموسی اشعری- رضی الله عنه- نوشت: «به مدعی فرصت بده تا برای اثبات حق خویش دلیل بیاورد، اگر چنین کرد حقش را به او بازگردان و اگر نه علیه او قضاوت کن؛ زیرا این بهترین روش برای دفع شک و تردید است.»[19] این سخن حضرت عمر- رضی الله عنه- بیانگر تأیید و تصویب حق دفاع می‌باشد.[20]
در مورد حریم مسکن در قرآن، آدابی بیان شده که وارد شدن به خانه مردم را بدون موافقت ساکنان آن و از غیر درب ورودی ناجایز قرار داده است. چنان که قرآن می‌فرماید: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیوتًا غَیرَ بُیوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلَى أَهْلِهَا ذَلِكُمْ خَیرٌ لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ* فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فِیهَا أَحَدًا فَلا تَدْخُلُوهَا حَتَّى یؤْذَنَ لَكُمْ وَإِنْ قِیلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْكَى لَكُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ»  [النور: ٢٧ – ٢٨] (ای مؤمنان! وارد خانه‌هائی نشوید كه متعلّق به شما نیست، مگر بعد از اجازه گرفتن (با زنگ زدن یا در كوبیدن و كارهایی از این قبیل) و سلام كردن بر ساكنان آن. این كار برای شما بهتر است (از ورود بدون اجازه و سلام). امید است شما (این دو چیز را به هنگام رفتن به منازل دیگران رعایت و آنها را) مدنظر داشته باشید.‏ ‏ اگر كسی را در خانه‌ها نیافتید (كه به شما اجازه دهد ) بدان‌جاها داخل نشوید تا به شما اجازه داده می‌شود. اگر هم به شما (اجازه داده نشد و) گفتند: برگردید، پس برگردید (و اصرار نكنید). این (كار رجوع ، زیبنده‌تر به حالتان و) پاكتر برایتان می‌باشد. خدا از كارهایی كه می‌كنید آگاه است (پس با رهنمودهای او مخالفت نورزید)». ‏
همچنین فرموده است:«وَأْتُوا الْبُیوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا» [البقرة: ١٨٩] (و از درهای خانه‌ها به منازل وارد شوید).
و نیز فرموده است:«وَلا تَجَسَّسُوا» [الحجرات: ١٢]  (و جاسوسی و پرده‌دری نكنید).
بر اساس همین رهنمودهای قرآنی بود که در زمان خلفای راشدین، به ویژه دوران عمرفاروق- رضی الله عنه- حرمت خانه‌های افراد رعایت می‌شد و هر کس در خانه‌اش احساس آرامش و آسایش می‌کرد.»[21]
و اما حق مالکیت فردی تا آخرین حدی که در شریعت مجاز است، در دوران خلفای راشدین محفوظ بود. چنان که وقتی  حضرت عمر- رضی الله عنه- به خاطر شرایط سیاسی و نظامی مجبور به جلای وطن نصارای نجران و یهود خیبر از شبه جزیره‌ عربستان گردید، به استانداران خود در عراق و شام نوشت که در آن‌جا به آنها زمینهایی در مقابل زمینهایشان داده شود. این به احترام حق مالکیت فردی آن‌ها بود که اسلام برای ذمیان قایل است همانگونه‌ که‌ برای مسلمانان قایل می‌باشد[22].
همچنین زمانی که عمربن خطاب- رضی الله عنه- قصد گسترش مسجدالحرام را داشت و برای این منظور ناچار بود خانه‌های مسکونی اطراف مسجد را تخریب نماید، به صاحبانشان قیمت مناسب پرداخت نمود و کاملا رضایت آنها را جلب کرد؛ این عملکرد بیانگر میزان احترام وی به حق مالکیت فردی بود. البته این حق مالکیت فردی نیز بدون قید و شرط و مراعات حدود شرعی و مصالح عمومی نبود. چنان که "بلال بن حارث مزنی" در زمان رسول خدا صلی الله علیه و سلم  از ایشان (رسول خدا صلی الله علیه و سلم  ) زمینی طلبید. آنحضرت صلی الله علیه و سلم  زمین مورد نظر را به او داد. سپس عمربن خطاب- رضی الله عنه- در دوران خلافت خویش، بلال را احضار نمود و به او گفت: زمینی از رسول خدا صلی الله علیه و سلم  طلب کردی و ایشان درخواست کسی را رد نمی‌نمود، و اکنون زمین بسیار بزرگی در دست تو است که نمی‌توانی همه‌اش را آباد کنی. پس به اندازه‌ای که می‌توانی آباد کنی، برای خود بردار و بقیه را به من بسپار تا در میان مسلمانان تقسیم کنم. بلال نپذیرفت و گفت: رسول خدا صلی الله علیه و سلم  آن ‌را به من بخشیده است. عمر- رضی الله عنه- فرمود: به خدا تو چنین خواهی کرد. آن‌گاه عمر- رضی الله عنه- بخشی از زمین مورد نظر را از او گرفت که‌ نمی‌توانست آن‌ را آباد سازد و در میان مسلمانان تقسیم کرد.[23]
این عملکرد خلیفه بیانگر آن است که مالکیت فردی ارتباط محکمی با مصالح عمومی جامعه دارد. بنابراین اگر فردی در این زمینه سهل انگاری نمود، ولی امر می‌تواند در بخش متروکه‌ ملک فرد، به نفع جامعه تصرف نماید.[24]

4ـ آزادی بیان
در اسلام، افراد برای ارائه‌ رأی خود از آزادی کامل بهره‌مند هستند. این حق در زمان رسول خدا و خلفای راشدین محفوظ و محترم بود، و عمربن خطاب- رضی الله عنه- نیز کاملا به افراد مجال ابراز رأی و فرصت اجتهاد در مسایل غیرمنصوص  را می‌داد[25]. چنان که روزی با مردی ملاقات نمود و از او (در مورد جریانی) پرسید: کارت به کجا رسید؟ او گفت: زید و علی چنین و چنان کردند. عمر- رضی الله عنه- فرمود: اگر من به جای آنها بودم این طور قضاوت می‌کردم. مرد گفت: چه چیزی تو را از این کار باز می‌دارد در حالی که تو صاحب امر مسلمانان هستی؟. عمر- رضی الله عنه- فرمود: اگر در این مسأله نصی از قرآن و سنت وجود می‌داشت آن‌گاه من می‌توانستم چنین کنم، ولی آن‌چه‌ می‌گویم رأی من است که از رأی زید و علی بالاتر نیست.»[26]
بدین صورت عمرفاروق- رضی الله عنه- به اصحاب پیامبر مجال اجتهاد می‌داد و آنها را به پذیرفتن اجتهاد خویش مجبور نمی‌ساخت.[27]
همچنین در زمان خلفای راشدین همه‌ مردم به راحتی می‌توانستند انتقاد کنند، چنان که عمرفاروق- رضی الله عنه- روزی بر منبر رفت و گفت: «ای مردم! اگر در من کجی و انحرافی یافتید، آن ‌را درست کنید.» مردی برخاست و گفت: به خدا سوگند! اگر در شما انحراف و کجی ببینیم آن‌ را با شمشیرهای خود راست خواهیم کرد. عمر- رضی الله عنه- گفت: خدا را شکر که در میان این امت، مردانی یافت می‌شوند که کجی‏های عمر را با شمشیرهای خود راست می‌کنند.[28]
علاوه بر این، ایشان پس از خلیفه شدن در نخستین خطبه‌ خود گفت: «مرا امر به معروف و نهی از منکر نمایید و با نصایح خود مرا یاری دهید.»[29]
اصولا حضرت عمر فاروق- رضی الله عنه- آزادی سیاسی و نصیحت و کنترل امیر را از حقوق اولیه‌ رعیت می‌دانست و به آنها می‌گفت: «ای مردم! ما برگردن شما حقی داریم و آن عبارت است از نصیحت و دلسوزی غائبانه‌ شما و همکاری با ما در امور خیر.»[30] آری! عمر- رضی الله عنه- وظیفه هر فرد رعیت می‌دانست که کجی‏های او را راست کنند، حتی اگر با شمشیر باشد. و می‏فرمود: «محبوبترین فرد شما نزد من کسی است که عیوب مرا به من بازگو نماید.»[31].
همچنین خطاب به مردم می‏فرمود: «من از این می‌ترسم که دچار خطا بشوم، اما شما از ترس چیزی نگویید.» چنان که روزی مردی در حضور جمعی از مردم خطاب به ایشان گفت: ای عمر! از خدا بترس. حاضرین ناراحت شدند و می‌خواستند او را ساکت کنند. عمر- رضی الله عنه- گفت: «در شما خیری وجود نخواهد داشت، اگر به او نصیحت نکنید و در من نیز خیری وجود نخواهد داشت اگر به سخنان او گوش فرا ندهم.»[32]
همچنین روزی در میان مردم برای سخنرانی برخاست و فرمود: «ای مردم! بشنوید و اطاعت کنید.» مردی برخاست و سخنان وی را قطع کرد و گفت: نمی‌شنویم و اطاعت نمی‌کنیم. عمر رضی الله عنه  به آرامی ‌گفت: ای بنده‌ی خدا! چرا؟ مرد گفت: این لباسی که شما پوشیدید به هر کدام از ما به قدری رسید که فقط برای ستر عورت کفاف می‌کرد. شما بقیه را از کجا آوردید؟ عمر- رضی الله عنه- به فرزندش (عبدالله) گفت: برخیز و جواب او را بده. عبدالله برخاست و گفت: یکی سهم من بود که به پدرم دادم تا برای خود لباس کاملی بدوزد. آن‌گاه حاضرین قانع شدند و آن مرد با احترام گفت: ای امیرالمؤمنین! اکنون بگو تا بشنویم و اطاعت کنیم.[33]
همچنین روزی در خطبه‌ای به مردم گفت: مهریه‌ زنان را از چهل "اوقیه" بیشتر نکنید، و اگر بیشتر کنید؛ بقیه را به بیت المال خواهم داد. زنی اعتراض کرد و گفت: تو حق نداری چنین کنی. عمر- رضی الله عنه- گفت: چرا؟ زن گفت: به خاطر این که خداوند فرموده است: «وَإِنْ أَرَدْتُمُ اسْتِبْدَالَ زَوْجٍ مَكَانَ زَوْجٍ وَآتَیتُمْ إِحْدَاهُنَّ قِنْطَارًا فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَیئًا أَتَأْخُذُونَهُ بُهْتَانًا وَإِثْمًا مُبِینًا» [النساء:٢٠] (و اگر خواستید همسری را به جای همسری برگزینید، هر چند مال فراوانی هم مهر یكی از آنان كرده باشید، برای شما درست نیست كه چیزی از آن مال دریافت دارید. آیا با بهتان و گناه آشكار، آن‌ را دریافت می‌دارید؟! (مگر مؤمنان را چنین كاری سزد؟!)). آنگاه عمر- رضی الله عنه- گفت: زنی درست گفت و مردی خطا نمود.[34] و در روایتی آمده است که گفت: بار الها! مرا ببخش و افزود: همه از عمر رضی الله عنه  فقیه‌تر هستند. سپس بر منبر رفت و گفت: ای مردم! من شما را از افزایش مهریه‌ها منع کرده بودم، ولی اکنون اعلان می‌کنم که هر کس به هر اندازه‌ای که می‌تواند و توافق می‌کند مهریه بدهد و هیچ محدودیتی نیست.[35]
این روایت بیانگر اوج آزادی بیان و عقیده یک رعیت و نهایت انتقادپذیری حاکم جامعه اسلامی است.
در مورد آزادی رأی قبلا متذکر شدیم که باید در چارچوب شریعت و با رعایت مصالح عمومی ‌باشد. اما اگر ابراز رأی افراد به ضرر افرادی دیگر تمام می‌شد، چنین رأی و نظری حق آزادی ندارد و باید جلوی او را گرفت. چنان که عمربن خطاب کاملا متوجه این قضیه بود و اکنون نمونه‌هایی از آن به شرح زیر است:

أـ منع آرای گمراه کننده
روزی حضرت عمر- رضی الله عنه- در شام به ایراد سخنرانی پرداخت و گفت: «کسی را که خدا گمراه نماید، برای او هدایت‏گری وجود نخواهد داشت.» مردی که منکر تقدیر بود برخاست و گفت: خدا کسی را گمراه نمی‌کند. عمر- رضی الله عنه- او را تهدید کرد و گفت: «اگر در میان مردم به تبلیغ این افکار بپردازی تو را خواهم کشت.»[36]

ب ـ هتک حرمت مردم به نام آزادی بیان
شاعری به نام "حطیئه"[37] مردی به نام "زبرقان بن بدر"[38] را در شعرهای خود ناسزا گفته بود. عمر- رضی الله عنه- دستور به حبس شاعر داد. او گفته بود:
دع المكارم لا ترحل لبغیتها      واقعد فإنك أنت الطاعم الكاسی([39])
(دم از مردانگی و بزرگواری مزن و در خانه‌ات بنشین و بخور و بپوش).
هدف شاعر این بود که تو باید مانند زنان، خانه‏نشین بشوی، بخوری و بپوشی[40].
عمر- رضی الله عنه-، حطیئه را تهدید کرد که اگر در شعرهای خود به هتک حرمت مسلمانان ادامه دهد، زبانش را قطع خواهد کرد.
آنگاه "حطیئه" با سرودن اشعاری عواطف عمر- رضی الله عنه- را برانگیخت و معذرت خواهی کرد و چنین سرود:
ماذا أقول لأفراخ بذی مرخ                      ألقیت كاسبهم فی قعر مظلمة
أنت الأمیر الذی من بعد صاحبه                  زغب الحواصل لا ماء ولا شجر
فاغفر علیك سـلام الله یا عمر                   ألقى إلیك مقالید النهى البشـر
(به جوجه‌های محله بی‌حاصل "ذی مرخ" چه بگویم؟ که نه در آن آبی وجود دارد و نه درختی، تو نان‏آور آنها را در سیاه‏چال انداخته‌ای ای عمر! خدا تو را به سلامت بدارد، مرا ببخش).
بعد از این که اشعار فوق به گوش حضرت عمر- رضی الله عنه- رسید، دلش به حال او سوخت و دستور داد تا آزادش کنند، و از او تعهد گرفت که دوباره لب به ناسزاگویی مسلمانان نگشاید.[41]

5ـ رأی عمر رضی الله عنه  در مورد ازدواج با زنان اهل کتاب
پس از این که عمر رضی الله عنه  اطلاع یافت که حذیفه بن یمان با زنی یهودی ازدواج کرده است در نامه‌ای به او نوشت که با زنش متارکه کند. حذیفه در جواب نوشت: آیا فکر می‌کنی ازدواج با او کار حرامی‌ است؟ عمر رضی الله عنه  گفت: خیر، ولی می‌ترسم که آن‌ها را بر زنان مسلمان ترجیح دهید.[42]
ابوزهره می‌گوید: «لازم به یادآوری است که ازدواج مرد مسلمان با زن مسلمان بهتر است از ازدواج با زن اهل کتاب. زیرا در این‌جا الفت و منافع زناشویی به صورت کامل تحقق می‌یابد. بنابراین، عمر- رضی الله عنه- مسلمانان را از ازدواج با زنان اهل کتاب منع می‌کرد، مگر این که برای برقراری ارتباط سیاسی و تألیف قلوب باشد.»[43]
چنان که قرآن نیز بیان داشته است که ازدواج با زن مؤمن حتی اگر کنیزی باشد بهتر از ازدواج با زن مشرک آزاده است: «وَلا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكَاتِ حَتَّى یؤْمِنَّ وَلأمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَیرٌ مِنْ مُشْرِكَةٍ وَلَوْ أَعْجَبَتْكُمْ وَلا تُنْكِحُوا الْمُشْرِكِینَ حَتَّى یؤْمِنُوا وَلَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَیرٌ مِنْ مُشْرِكٍ وَلَوْ أَعْجَبَكُمْ أُولَئِكَ یدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَاللَّهُ یدْعُو إِلَى الْجَنَّةِ وَالْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ وَیبَینُ آیاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یتَذَكَّرُونَ» [البقرة:٢٢١] (و با زنان مشرك (غیر اهل كتاب) تا ایمان نیاورند ازدواج نكنید، و بی‌گمان كنیزی مؤمن از زنی (آزاد) مشرك بهتر است، اگرچه (زیبایی یا ثروت یا موقعیت او) شما را به شگفتی انداخته باشد (و دلباخته او بوده باشید)، و (زنان و دختران خود را) به ازدواج مردان مشرك در نیاورید، مادامی كه ایمان نیاورند. و بی‌گمان غلامی (برده) مؤمن از مردی مشرك بهتر است اگرچه (زیبایی یا ثروت یا موقعیت او) شما را به شگفتی انداخته باشد (و دل از كفتان ربوده باشد). آنان (اعم از زنان یا مردان مشرك) به سوی آتش (دوزخ) دعوت می‌كنند (و سبب شقاوت می‌گردند) و خدا به سوی بهشت و آمرزش به فرمان خود و توفیق خویش دعوت می‌كند (و پیروی از دستور او، وسیله سعادت می‌شود)، و خدا آیات خود را برای مردم روشن می‌سازد (و احكام شریعت را با دلائل واضح تفهیم می‌نماید) تا این كه (راه صلاح و سعادت خویش را بشناسند و) یادآور شوند». ‏
در این آیات خداوند صراحتاً مسلمانان را از ازدواج با زنان مشرک منع می‌کند، مگر این که آنها به وحدانیت خدا و نبوت پیامبرخدا ایمان بیاورند و کنیز سیاه‏پوست مسلمان، بر زن آزاده و صاحب جمال مشرک ترجیح دارد. همچنین زنان مسلمان از ازدواج با مردان مشرک منع شده‌اند، هر چند که آنها دارای مال و جمال و نسب باشند و یک برده سیاه‏پوست فقیر و مؤمن نزد خدا از آنها ارزش بیشتری دارد.[44]
پس ملاحظه کردید که ازدواج با زن مشرک به نص قرآن حرام است. اما ازدواج با زن اهل کتاب طبق نص دیگری از قرآن مباح اعلام شده است. چنان که می‌فرماید: «وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكُمْ» [المائدة:٥] (و (ازدواج با) زنان پاكدامن مؤمن، و زنان پاكدامن اهل كتاب پیش از شما، حلال است).
این آیه از حکم عام آیه‌ سابق، زنان اهل کتاب را مستثنی می‌کند و این نظر جمهور است.[45]
اما همه اتفاق نظر دارند که ازدواج با زن مسلمان بر زن اهل کتاب ترجیح دارد.
البته این مباح بودن در صورتی است که ازدواج با زن اهل کتاب، پیامد منفی برای فرزندان خانواده و جامعه نداشته باشد وگرنه به همان میزان ممنوع می‌شود. و این رأی برخی از علمای معاصر است.[46]
حضرت عمر- رضی الله عنه- با این استدلال که ازدواج با زنان اهل کتاب، اولاً؛ باعث بی‏رغبتی در ازدواج با دختران مسلمان می‌شود، و ثانیاً؛ زنان غیرمسلمان باعث فساد دین و اخلاق فرزندان مسلمان می‌شوند، با این امر مخالفت نموده و آن را منع می‏کرد.
اگر نتایج مفاسدی که در عصر حاضر از ازدواج با زنان یهود و نصارا متوجه جامعه اسلامی می‏شود، مورد بررسی قرار گیرد، صحت نظریه حضرت عمر و آینده‏نگری ایشان را به اثبات می‏رساند. استاد "جمیل محمد مبارک" به مجموعه‌ای از این مفاسد و مضرّات اشاره کرده است که برخی از آنان عبارت‌اند از:
أ ـ ممکن است زنان غیرمسلمان به عنوان جاسوس وارد خانه‌های مسلمانان بشوند.
ب ـ مسلمانان با تهاجم فرهنگی روبرو می‌شوند.
ج ـ مرد مسلمان مجبور می‌شود که برای خود شناسنامه کشور غیرمسلمان بگیرد.
د ـ عدم آگاهی مردان مسلمانی که با زنان اهل کتاب ازدواج می‌کنند باعث می‌شود که آنها مانند خمیر در دست زنان خود به اشکال گوناگون بچرخند.
هـ ـ چنین مردانی به خاطر عدم آگاهی از دین خدا، در مقابل اهل کتاب احساس حقارت و کمبود می‌کنند.[47]
اینها مفاسدی هستند که با استناد به آن، امروز نیز می‌توان به حرمت ازدواج با زنان اهل کتاب معتقد بود. موانعی که عمر- رضی الله عنه- برای ازدواج با زنان اهل کتاب پیش‌ روی مسلمانان قرار داد، همسو با منافع دراز مدت دولت و اهداف بزرگ جوامع اسلامی بوده و هستند. چرا که ملتهای بیدار، می‌دانند که ازدواج فرزندانشان با بیگانگان چه عواقب خطرناکی برای نسل و وطن آنها در بر خواهد داشت، و زنان اگر از همه‌ اسرار شوهرانشان مطلع نشوند، به هر صورت كه شده با توجه به محبت و مودتی که دارند به بخش عمده‌ای از آن اطلاع خواهند یافت. بنابراین حضرت عمرفاروق- رضی الله عنه- در این ابتکار خود، استادی فرزانه برای همه حاکمان بعدی به شمار می‌رود. چرا که او نخستین کسی بود که ضرر و زیان جبران‏ناپذیر ازدواج مرد مسلمان با زن اهل کتاب را احساس و ابراز نمود و آنها را جاسوسانی بیگانه دانست که وارد خانه‌های مسلمین می‌شوند و همواره مخالف با دین و آیین ما بوده و تا آخر بر دین خود باقی خواهند ماند و معاشرت اسلامی را نخواهند آموخت. عمر- رضی الله عنه- با بصیرت دینی و چشمان تیزبین خود این مفاسد را می‌دید و احساس می‌کرد و می‌دانست که چه چیزهایی به ضرر و یا به نفع مسلمین می‌باشد. بنابراین فوراً و بدون هیچ مسامحه‌ای، فرمان خود مبنی بر عدم ازدواج با زنان اهل کتاب را صادر نمود.[48]
باید دانست که در زمان خلفای راشدین، مردم در چارچوب مقررات اسلامی‌ از آزادی کامل برخوردار بودند، و این امر باعث می‌شد که جامعه تا حد امکان به پیشرفتهایی دست یابد. آزادی، حق اساسی افراد و جوامع به شمار می‌رفت و سلب آزادی به معنای سلب مهم‌ترین ارزشها تلقی می‌شد که چنین افراد و جوامعی بیشتر شبیه مردگان می‌باشند تا زندگان.
حق آزادی در اسلام، انگیزه‌ای درونی است که نشأت گرفته از ارتباط انسان با خدا است. انسان با این ارتباط به بالندگی و رشدی دست می‌یابد که وجودش، آماده‌ پذیرفتن کارهای نیک و مسابقه در انجام کارهای شایسته جهت به دست آوردن رضامندی پروردگار آسمان‌ها و زمین می‌شود. پس آزادی در اسلام یکی از پایه‌های مهم جامعه اسلامی به شمار می‌رود که در زمان خلفای راشدین به بهترین وجه متبلور بود.[49]

پی نوشت‏ها:
[1] نظام الحكم فی عهد الخلفاء الراشدین، حمد الصمد، ص:157،158
[2] معاملة غیر المسلمین فی المجتمع الإسلامی إدوارغالی ص41.
[3] نظام الحكم فی الشریعة والتاریخ الإسلامی (58/1).
[4] تاریخ الطبری (4/ 158).
[5] البدایه والنهایه 98/7
[6]السلطة التنفیذیة د. محمد الدهلوی (2/ 725).
[7] همان
[8] حقوق الإنسان بین تعالیم الإسلام وإعلان الأمم المتحدة ص111.
[9] نظام الحكم فی عهد الخلفاء الراشدین ص117.
[10]الأموال لأبی عبید ص57، أحكام أهل الذمة لابن القیم (1/ 38).
[11]نصب الرایة للزیلعی (7/ 453).
[12] المرتضی سیرة أمیر المؤمنین : أبی الحسن الندوی ص109.
[13] السنن الكبرى : بیهقی (9/ 208)، مصنف عبد الرزاق (6/ 53).
[14] البخاری، ك الشروط، رقم 2730.
[15] الأموال : أبی عبید ص245.
[16]الخراج : أبی یوسف ص79.
[17] نظام الحكم فی عهد الراشدین ص163.
[18] نظام الحكم فی عهد الراشدین ص164.
[19]نظام الحكم فی عهد الراشدین ص 165.
[20] القضاء ونظامه فی الكتاب والسنة د. عبد الرحمن الحمیض ص 48.
[21] نظام الحکم فی عهد الراشدین. ص165.
[22]همان مصدر ص 189.
[23] المغنی (579/5)، نظام الأرض. محمد أبو یحیى ص 207.
[24] نظام الحكم فی عهد الخلفاء الراشدین. حمد الصمد ص 192.
[25]السلطة التنفیذیة للدهلوی (735/2).
[26] اعلام الموقعین (65/1)
[27] السلطة التنفیذیة للدهلوی (738/2).
[28] اخبار عمرص331
[29] نظام الحكم فی عهد الخلفاء الراشدین ص 197.
[30]همان ص197.
[31] همان ص 198 الشیخان أبو بكر وعمرمن روایة البلاذری ص 231.
[32] نظام الحکم... ص197
[33] عیون الأخبار (55/1) به نقل از: محض الصواب (579/2).
[34] تفسیر ابن كثیر (213/2)
[35] مجمع الزوائد (283/4)
[36] الأهواء والفرق والبدع وموقف السلف منها د.ناصر العقل ص223.
[37] الحطیئة: او جرول بن مالك بن جرول ملقب به حطیئة است.
[38]الزبرقان بن بدر تمیمی ، یکی از صحابیان پیامبرr که‌ او را به‌ عنوان سرپرست صدقات قومش قرار داده‌ بود.
[39]السلطة التنفیذیة (745/2).
[40]تفسیر القرطبی (173/12، 174).
[41] الشعر والشعراء : ابن قتیبة (327/1)، عمربن الخطاب د. أحمد أبو النصر ص 223.
[42] تفسیر ابن کثیر (265/1)
[43] الأحوال الشخصیة : أبی زهرة ص104.
[44] فقه الأولویات دراسة فی الضوابط، محمد الوكیلی ص77.
[45] الفقه على المذاهب الأربعة، عبد الرحمن الجزائری (5/ 76،77).
[46] فقه الأولویات، محمد الوكیلی ص77.
[47] شهید المحراب، عمرالتلمسانی ص214.
[48] شهید المحراب التلمسانی ص214.
[49] المجتمع الإسلامی د. محمد أبو عجوة ص245.

از کتاب: ترجمه سیره عمربن خطاب رضی الله عنه، تألیف : دکتر علی محمد محمد صلابی

مسلم بن عقیل رضی الله عنه



مسلم ابن عقيل پسر عمو و داماد حضرت على رضي الله عنه است و با دختر حضرت على بنام رقيه ازدواج كرد كه مادرش يكى از كنيزان حضرت على رضي الله عنه بود.
حضرت حسين رضي الله عنه قبل از اينكه بطرف كوفه برود مسلم ابن عقيل را به كوفه فرستاد تا با اهل كوفه گفتگو كند كه ببيند آيا در نصرت حسين رضي الله عنه جدى هستند يا نه، و بعد از بررسى وضع كوفه توسط مسلم ابن عقيل كه مردمانش حاضر به نصرت حسين رضي الله عنه هستند نامه اى به حضرت حسين نوشت كه مسيرش را به طرف كوفه ادامه دهد، ولى چيزى نگذشت كه عبدالله ابن زياد امير كوفه شد، و بعلت اينكه اهل كوفه را تعذيب كرد، از نصرت حسين رضي الله عنه دست برداشتند، بنابراين مسلم ابن عقيل اشخاصى را بسوى حسين رضي الله عنه فرستاد تا او را از تغيير وضع مردم در كوفه با خبر كند تا به مسيرش بسوى كوفه ادامه ندهد، ولى عبدالله ابن زياد از اين تحركات با خبر گشت و اين اشخاص و همچنين مسلم ابن عقيل را دستگير کرد و نهايتا در قصرش روز نهم ذي الحجة سال 60 هجرى او را كشت.


والله اعلم
وصلي الله وسلم علي محمد و علي آله و اتباعه الي يوم الدين
سايت جامع فتاواي اهل سنت و جماعت
IslamPP.Com


اذیت و آزار یاران پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم



 
1-ابوبکر صدیق رضي الله عنه
اصحاب و یاران پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم با مصیبتها و مشکلات بزرگی مواجه شدند که کوههای سر به فلک کشیده و محکم را از پای در می‌آورد. آنان اموال و جانهای خود را در راه خدا فدا نمودند و خداوند نیز هیچ یک از بزرگان و اشراف مسلمانان را بدون امتحان نگذاشت و آنان را به انواع متعددی از مشکلات و گرفتاریها دچار نمود. در این میان ابوبکر رضي الله عنه نیز مورد اذیت و آزار مشرکان قرار گرفت. بر سرش خاک ریختند و در مسجد الحرام او را چنان زدند که او را بر اثر چهرۀ خون آلودش کسی نمی‌شناخت بنابراین، او را در لباسی پیچاندند و به خانه‌اش بردند[1]. عایشه رضی الله تعالی عنها روایت می‌کند که وقتی یاران پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم که هشتاد و سه نفر بودند، گردهم آمدند ابوبکر رضي الله عنه اصرار داشت که آشکارا بیرون بیایند. رسول خدا فرمود: «تعداد ما هنوز کم است.» اما ابوبکر همچنان پیشنهاد خود را تکرار می‌کرد تا اینکه پیامبر بیرون آمد. مسلمانان در گوشه‌های مسجد، هر یک در میان قبیله‌اش پراکنده شدند و ابوبکر در میان مردم به سخنرانی برخاست و پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم نشسته بود و بدین صورت این اولین سخنرانی و دعوتی بود که مشرکان را به سوی خدا و پیامبرش دعوت می‌داد. مشرکان بی‌درنگ به ابوبکر و مسلمانان یورش بردند. آنها، او را به شدت مورد ضرب و جرح قرار دادند و لگدکوب کردند. عتبه بن ربیعه بیش از دیگران به سر و صورت او می‌زد تا اینکه افراد قبیله بنی تیم آمدند و ابوبکر را از زیر دست و پای آنها بیرون کشیدند و در پارچه‌ای قرار دادند و او را به خانه‌اش بردند. آنها تردیدی نداشتند که ابوبکر خواهد مرد و گفتند به خدا سوگند اگر او بمیرد، عتبه بن ربیعه را خواهیم کشت. آنها با پدر ابوبکر در کنارش نشستند تا اینکه در قسمتهای آخر روز به هوش آمد. گفت: حال رسول الله چه طور است؟ افراد قبیله‌اش ناراحت شدند و او را گذاشتند و رفتند، ولی به مادرش گفتند مواظب او باشد. مادرش می‌خواست به او چیزی بدهد، اما ابوبکر چیزی نخورد و گفت: حال پیامبر چه طور است؟ مادرش گفت: من از حال رفیقت خبر ندارم. گفت: نزد ام جمیل بنت خطاب برو و از او حال پیامبر را جویا شو. مادرش بیرون آمد تا اینکه نزد ام جمیل آمد و گفت: ابوبکر حال محمد بن عبدالله را از تو جویا شده است. ام جمیل بنت خطاب گفت: نه ابوبکر را می‌شناسم و نه محمد بن عبدالله را. اگر دوست داری نزد فرزندت می‌آیم. گفت: برویم. ام جمیل همراه مادر ابوبکر به راه افتاد تا اینکه نزد ابوبکر آمد. وقتی او را بی‌هوش و ضعیف یافت، فریاد کشید و گفت: به خدا سوگند قومی که با تو چنین کرده‌اند، فاسق و کافراند. امیدوارم خداوند انتقام تو را از آنها بگیرد. ابوبکر گفت: حال پیامبر چطور است؟ ام جمیل گفت: مادرت می‌شنود. ابوبکر گفت: اشکالی ندارد. ام جمیل گفت: حالش خوب است. ابوبکر گفت: کجاست؟ ام جمیل گفت: او در خانه ارقم است. گفت: به خدا سوگند تا پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم را نبینم، آب و غذا نمی‌خورم. مادر ابوبکر و ام جمیل صبر کردند تا اینکه رفت و آمد کم شد و مردم در خانه‌ها آرام گرفتند. سپس او را در حالی که به آنها تکیه زده بود، بیرون آوردند تا اینکه نزد پیامبر بردند. پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم او را در آغوش گرفت و بوسید و مسلمانان همه گرد او جمع شدند. ابوبکر گفت: ای پیامبر خدا! پدر و مادرم فدایت باد من چیزی نشده‌ام به جز ضرباتی که آن مرد فاسق بر چهره‌ام زد و این مادرم نسبت به فرزندش مهربان است و شما شخصیت با برکتی هستید، او را به سوی خدا دعوت دهید و برایش دعا کنید. شاید خداوند به وسیلۀ تو او را از آتش جهنم نجات بدهد. پیامبر برای مادر ابوبکر دعا کرد و اورا به سوی خدا دعوت داد و او مسلمان شد.[2]

درسها و آموختنی ها
1- علاقۀ شدید ابوبکر به علنی ساختن دعوت اسلام و اظهار آن در برابر کافران: این امر بیانگر قوت ایمان و شجاعت وی می‌باشد. ابوبکر، شکنجه و آزار بزرگی را تحمل کرد تا جایی که خویشاوندانش فکر می‌کردند او خواهد مرد.
2- شیفتگی و محبت ابوبکر نسبت به پیامبر خدا به حدی بود که او در آن وضعیت دشوار از حال پیامبر جویا می‌شد و پافشاری می‌کرد که او را از حال پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم آگاه کنند. سپس سوگند می‌خورد که تا وقتی او را ندیده است، آب و غذایی نخورد. این محبت برای خداست و نماد اراده‌هایی است که بر دشواریها چیره می‌شوند و هر مصیبتی که در راه خدا و به خاطر پیامبرش به آنها برسد، آن را آسان و ساده می‌بینند.
3- تعصب قبیله‌ای در آن وقت در توجیه حوادث و رفتار و تعامل با افراد نقش به سزایی داشت؛ چنانکه با وجود اختلاف عقیده، قبیلۀ ابوبکر به حمایت او برخواستند و تهدید کردند که اگر بمیرد، عتبه را خواهند کشت.[3]
4- رعایت امور امنیتی توسط ام جمیل رضی الله عنها که او چند واکنش انجام داد که شاید مهم‌ترین آنها عبارت است از: پنهان‌کاری و ابراز نداشتن شناخت در مورد پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم و ابوبکر
وقتی ام‌الخیر از ام جمیل در مورد رسول الله پرسید، ام جمیل گفت: ابوبکر و محمد بن عبدالله را نمی‌شناسد. این واکنشی محتاطانه و مناسب بود؛ چون در آن وقت هنوز ام الخیر مسلمان نشده بود و ام جمیل اسلام خود را پنهان می‌کرد و دوست نداشت ام الخیر از مسلمان بودن او اطلاعی داشته باشد؛ از این رو محل اقامت پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم از ترس اینکه مبادا این موضوع را به قریش گزارش دهد، پنهان نمود.[4]
از طرفی دیگر ام جمیل در این صدد بود که اطلاعات خود را به ابوبکر رضي الله عنه برساند و آنها را برای ام خیر آشکار نسازد تا قضیه کاملاً سری و پنهانی باشد. بنابراین، ام جمیل از وضعیت موجود به نفع خود بهره‌برداری کرد وگفت: اگر تو دوست داری، من همراه تو نزد فرزندت می‌آیم.
همچنین ام جمیل از وضعیت موجود برای کسب اعتماد مادر ابوبکر و رام کردن وی با دیدن وضعیت ابوبکر که بیهوش و بیجان افتاده بود، داد و فریاد به راه انداخت و گفت: قومی که با تو چنین کرده‌اند، فاسق و کافراند.» شکی نیست که این موضع ام جمیل تا حدودی از حس انتقام‌جویی و ناراحتی ام خیر از کسانی که با فرزندش چنین کرده بودند، کاهش داد و ام جمیل راخیرخواه و دلسوز خود دانست و این گونه ام جمیل محبت و اعتماد ام الخیر را به خود جلب نمود و این کاری بود که وظیفه ام جمیل را در رساندن خبر و اطلاعات به ابوبکر رضي الله عنه آسان می‌نمود.[5]

انتخاب وقت مناسب برای اجرای مسئولیت
وقتی ابوبکر خواست که او را به خانم ارقم ببرند، ام جمیل بلافاصله خواسته او را نپذیرفت؛ بلکه در انجام آنچه او می‌خواست تأخیر کرد تا اینکه رفت و آمد کم شد و مردم در خانه‌های خود آرام گرفتند، آن گاه ام جمیل به همراه مادر ابوبکر او را بیرون آوردند و نزد پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم بردند.[6]
تحقق این اصل که نعمت بعد از مصیبت به دست می‌آید؛ چنانکه ام الخیر مادر ابوبکربه علت علاقۀ شدید ابوبکر به اینکه مادرش اسلام را بپذیرد و ابوبکر از پیامبر خدا خواست که برای مادرش دعا کند، مسلمان شد.[7]
خلاصه اینکه ابوبکر صدیق به خاطر اینکه از سایر صحابه در خدمت و همراهی پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم پیشتاز بود، مشکلات و مصائب بیشتری از جانب کفار و مشرکان، متحمل گردید.

2- بلال رضي الله عنه
اذیت و آزار مشرکان به پیامبر صلي الله عليه و سلم و یارانش روز به روز دامنه گسترده‌تری به خود می‌گرفت تا اینکه به آخرین حد خشونت و سنگدلی رسید و به ویژه رفتار آنان با مسلمانان مستضعف، رفتاری غیرمعقولانه بود؛ چرا که آنها را شکنجه می‌کردند تا از دین و عقیدۀ خود منصرف شوند و از طرفی با شکنجه‌کردن آنان، کینه و خشم خود را فرود نشاندند. عبدالله بن مسعود رضي الله عنه می‌گوید: «اولین کسانی که اظهار اسلام نمودند، هفت نفر بودند: پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم ، ابوبکر، عمار، مادرش سمیه، صهیب، بلال و مقداد. خداوند پیامبرش را به وسیلۀ عموی وی، ابوطالب و ابوبکر را توسط قومش مصون نگاه داشت، امّا مشرکان، سایر مسلمانان را با زرههای آهنین داغ می‌نمودند و آنها را در گرمای خورشید قرار می‌دادند. بیشتر آنها بر اثر فشارهای سخت به خواسته‌های مشرکان تن دادند به جز بلال که وجودش را در راه خدا ناچیز نمود. مشرکان او را به دست کودکانشان می‌سپردند و آنها او را در شهر مکه می‌چرخاندند، اما او با قاطعیت می‌گفت: «اَحدٌ احدٌ خدا یکی است خدا یکی است.»[8]
بلال، قبیله‌ای نداشت که او را حمایت نماید و شمشیرهایی نبود که از او دفاع کند و چنین انسانی در جامعه جاهلی مکه ارزشی نداشت. او در زندگی نقشی جز اینکه کار بکند و فرمان ببرد و مانند حیوانات در معرض خرید و فروش قرار بگیرد نداشت، اما اینکه دارای نظری مستقل و اندیشه‌ای و یا صاحب دعوت و یا قضیه‌ای باشد، چنین امری در جامعه جاهلی مکه برای کسی همچون بلال، جنایتی بسیار زشت و نابخشودنی به شمار می‌رفت، اما دعوت جدید، که جوانانان شتابان به آن گرویده بودند و با سنتها و رسوم پدرانشان مبارزه می‌کردند، در ژرفای دل این بردۀ فراموش شده نیز جای گرفته بود و از او شخصیتی جدید در میدان هستی ارائه داده بود.[9]
ایمان در اعماق قلب بلال رسوخ کرده بود و به خاطر عقیده و دینش در معرض شکنجه قرار می‌گرفت. دیری نپائید که آزاد مردی به شکنجه‌گاه بلال رفت و رو به امیه بن خلف کرد و گفت: آیا در مورد این بیچاره از خدا نمی‌ترسی؟! امیه گفت: تو او را فاسد کرده‌ای و اکنون او را از وضعیتی که می‌بینی نجات بده. ابوبکر گفت: چنین می‌کنیم. من بردۀ سیاهی دارم که از او قوی‌تر است و بر دین تو می‌باشد او را بگیر و بلال را به من بده. امیه گفت: پذیرفتم. ابوبکر غلامش را به او داد و بلال را در عوضش گرفت و آزاد کرد.»[10] و در روایتی دیگر آمده است که او را به هفت اوقیه یا به چهل اوقیه طلا خرید.[11] به راستی بلال شکیبا و سرسخت بود؛ چرا که او صادقانه اسلام آورد و قلبش پاک بود. بنابراین، استوار ماند و در برابر چالشها و انواع شکنجه‌ها، سست و زبون نگردید. شکیبایی و پایداری بلال مشرکان را به خشم می‌آورد و کینۀ آنها را شدت می‌بخشید به ویژه اینکه او تنها کسی بود که از مسلمانان ناتوان بر اسلام ثابت قدم مانده بود و او با کافران در آنچه می‌خواستند هماهنگ نشد و کلمۀ توحید را با صدای بلند در حالی که آنها را به مبارزه می‌طلبید سر می‌داد و وجودش را در راه خدا ارزانی کرده بود.[12]
بلال از شکنجه و عذاب و مصیبت رهایی یافت و از قید بردگی آزاد گردید و بقیۀ زندگی‌ خود را در رکاب پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم گذراند و پیامبر خدا در حالی که از بلال خشنود بود در گذشت و به او بشارت بهشت داد و فرمود: «... صدای کفشهای بلال را پیش از خودم در بهشت شنیدم.»[13]
بلال اگرچه در دوران جاهلیت به دلیل برده بودن خویش، ارزش و مقامی نداشت، امّا بعد از بعثت پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم و گرویدن به اسلام، ارزش و مقام والایی کسب نمود. عمر رضي الله عنه می‌گفت: «ابوبکر که سرور ماست، بلال را که او نیز سرور ماست، آزاد کرد.»[14]
آزادسازی بردگان مسلمان توسط ابوبکر، یکی از برنامه‌هایی بود که رهبری اسلامی برای مقاومت در برابر شکنجه‌ای که مستضعفان به آن گرفتار بودند، در پیش گرفته بود. ابوبکر اموال خود را در آزادکردن تازه مسلمانان از بردگی صرف می‌نمود و قبل از هجرت به مدینه شش برده که به اسلام گرویدند را آزاد نمود. بلال هفتمین آنها بود و بقیه عبارت بودند: از عامر بن فهیره که در جنگ بدر و اُحد شرکت نمود و در روز بئر معونه به شهادت رسید؛ ام عبیس و زنّیره که بعد از آزادی نابینا گردید. قریش می‌گفتند: لات و عزی بینایی او را گرفته‌اند. گفت: به خدا سوگند شما دروغ می‌گوئید؛ چرا که لات و عزی کوچک‌تر از آن هستند که به کسی ضرری برسانند. خداوند نیز بینایی چشمانش را برگردانید.[15]
همچنین گذر ابوبکر به کنیزی افتاد که عمر بن خطاب در دوران جاهلیت، او را ضرب و شتم می‌کرد. ابوبکر او را خرید و آزاد کرد.[16]
ابوبکر آزادی‌بخش و آزادکننده بردگان و شیخ با وقار و متین اسلام بود که در میان قومش معروف بود که به بینوایان کمک می‌نماید و پیوند خویشاوندی را برقرار می‌دارد و سختی را به دوش می‌گیرد و مهمان‌نوازی می‌نماید و از ستمدیدگان حمایت می‌کند. او مهربان و دوست‌داشتنی و نسبت به ناتوانان و بردگان دلسوز است. ابوبکر بخش بزرگی از دارایی خود را صرف خریداری بردگان نمود و آنها را در راه اسلام آزاد کرد.[17]
اهل مکه، ابوبکر رضي الله عنه را که دارایی خود را برای آزادکردن مستضعفان خرج می‌کرد، مورد تمسخر و استهزاء قرار می‌دادند، اما ابوبکر آنها را همسنگر و یاران خود در دین جدید می‌دانست و هر یک از آنها نزد او با تمام مشرکان و طاغوتیان روی زمین برابر نبودند و سنگ زیربنای دولت توحید و تمدن اسلامی توسط افرادی همچون بلال و سایر مؤمنان صدر اسلام، بنیانگذاری گردید. هدف ابوبکر از آزاد نمودن بردگان این نبود که مورد ستایش قرار گیرد و یا مقامی کسب نماید و یا به اهداف دنیوی دست یابد؛ بلکه او رضای خداوند متعال را جستجو می‌نمود. روزی پدرش به او گفت : «فرزندم تو را می‌بینم که بردگان ضعیف را آزاد می‌کنی. اگر به جای اینها مردان نیرومند و چابکی را آزاد می‌کردی که تو را حمایت می‌کردند بهتر بود؟ ابوبکر رضي الله عنه گفت: پدر! هدفم خشنودی خدا است.» پس شگفت نیست که خداوند در مورد ابوبکر صدیق رضي الله عنه آیه‌هایی در قرآن نازل نماید که تا روز قیامت تلاوت بشوند. خداوند می‌فرماید:
{ فَأَمَّا مَنْ أَعْطَى وَاتَّقَى (٥)وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَى (٦)فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرَى (٧)وَأَمَّا مَنْ بَخِلَ وَاسْتَغْنَى (٨)وَكَذَّبَ بِالْحُسْنَى (٩)فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْرَى (١٠)وَمَا يُغْنِي عَنْهُ مَالُهُ إِذَا تَرَدَّى (١١)إِنَّ عَلَيْنَا لَلْهُدَى (١٢)وَإِنَّ لَنَا لَلآخِرَةَ وَالأولَى (١٣)فَأَنْذَرْتُكُمْ نَارًا تَلَظَّى (١٤)لا يَصْلاهَا إِلا الأشْقَى (١٥)الَّذِي كَذَّبَ وَتَوَلَّى (١٦)وَسَيُجَنَّبُهَا الأتْقَى (١٧)الَّذِي يُؤْتِي مَالَهُ يَتَزَكَّى (١٨)وَمَا لأحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزَى (١٩)إِلا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الأعْلَى (٢٠)وَلَسَوْفَ يَرْضَى (٢١)}(لیل، 5 - 21)
«کسی که (در راه خدا دارائی خود را) بذل و بخشش کند و پرهیزگاری پیشه سازد و به پاداش خود ایمان و باور داشته باشد، او را آماده رفاه و آسایش می‌نماییم. و اما کسی که تنگ چشمی بکند (و به بذل و بخشش در راه خدا دست نیازد) و خود را بی‌نیاز بداند و به پاداش خود ایمان و باور نداشته باشد، او را آماده برای سختی و مشقت می‌سازیم. در آن هنگام که به (گور) پرت می‌گردد، دارائیش چه سودی به حال او دارد؟ مسلماً نشان دادن (راه هدایت و ضلالت به مردم) بر عهدة ماست و قطعاً آخرت و دنیا همه از آن ماست. من شما را از آتش هولناکی بیم می‌دهم که شعله‌ور می‌شود و زبانه می‌کشد. بدان داخل نمی‌شود و نمی‌سوزد مگر بدبخت‌ترین (انسانها) همان کسی که (حق و حقیقت را دروغ می‌داند و آن را) تکذیب می‌نماید و (به آیات آسمانی) پشت می‌کند ولیکن پرهیزگارترین (انسانها) از آن (آتش) به دور داشته خواهد شد. آن کسی که دارایی خود را (در راه خدا) می‌دهد تا خویشتن را پاکیزه بدارد، هیچ کس بر او حق نعمتی ندارد تا چشم به پاداش داشته باشد؛ بلکه تنها هدف او جلب رضای ذات پروردگار بزرگوارش می‌باشد. قطعاً (چنین شخصی از کارهایی که کرده است) راضی خواهد بود و (از پاداشهایی که از پروردگار خود دریافت می‌دارد) خشنود خواهد شد.»
همیاری و همکاری میان مسلمانان صدر اسلام، نماد بارزی از خیر و بخشش است و بردگان وسیلۀ اسلام، صاحبان عقیده و اندیشه‌ای گشتند که به خاطر آن مناقشه می‌کردند و از آن دفاع می‌نمودند و در راه آن جهاد می‌کردند. اقدام ابوبکر به خریدن بردگان و آزاد کردن آنان نه‌تنها بیانگر عظمت این دین است؛ بلکه بیانگر این موضوع است که دین جدید در ژرفای وجود ابوبکر صدیق نفوذ نموده بود و او را به خود مشغول نموده بود و به راستی مسلمانان معاصر برای احیاء نمودن روح همبستگی و همیاری و همکاری میان فرزندان امت که در معرض فروپاشی از جانب دشمنان عقیده و دین است، می‌بایست از رفتار و احساسات پاک مسلمانان صدر اسلام، الگو بگیرند.

3- عمار بن یاسر و پدر و مادرش
پدر عمار بن یاسر متعلق به یکی از قبیله‌های یمن به نام بنی عنس بود. همراه دو برادرش به نامهای حارث و مالک برای جستجوی یکی از برادرانشان به مکه آمدند. حارث و مالک به یمن بازگشتند و یاسر در مکه اقامت گزید و با ابوحذیفه بن مغیره مخزومی پیمان بست[18]. ابوحذیفه یکی از کنیزانش به نام سمیه بنت خیاط به ازدواج یاسر در آورد.
یاسر از سمیه صاحب فرزندی به نام عمار شد. ابوحذیفه او را آزاد کرد، اما دیری نگذشت که ابوحذیفه از جهان چشم فرو بست و با طلوع فجر اسلام، یاسر و سمیه و عمار و برادرش عبدالله بن یاسر مسلمان شدند. بنو مخزوم که اربابان آنها شمرده می‌شدند، خشمگین شدند و آنها را تحت فشار قرار دادند. ظهر که هوا به شدت گرم می‌شد، آنها را به سنگلاخ تافته و داغ مکه می‌بردند[19] و به پشت و رو می‌غلطاندند[20] پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم در حالی که آنها تحت شکنجه بودند، از کنارشان می‌گذشت و به آنان می‌گفت: ای خانواده یاسر صبر داشته باشید؛ بهشت در انتظار شماست.[21]
ابوجهل نزد سمیه آمد و گفت تو عاشق زیبایی محمد شده‌ای که به او ایمان آورده‌ای؟ سمیه در جواب ابوجهل سخنان تندی به او گفت. ابوجهل شمشیری در شرمگاه سمیه زد و او را به شهادت رساند و بدین صورت افتخار نخستین شهید اسلام به نام سمیه ثبت شد[22]. این موضع دلیرانه سمیه ستودنی است که بالاترین و گرانبهاترین چیزی را که در اختیار داشت یعنی وجود خود را در راه خدا تقدیم نمود و باید زنان مسلمان تا جهان باقی است، شاهکار او را فراموش نکنند و قلبشان در اقتدا به سمیه بتپد و همانند او از تقدیم نمودن هیچ چیزی در راه خدا دریغ نورزند.[23]
عثمان رضي الله عنه می‌گوید: «در حالی که پیامبر خدا دستم را گرفته بود و در سنگلاخ مکه قدم می‌زدیم از کنار خانواده یاسر گذشتیم. پدر عمار گفت: ای پیامبر خدا! روزگار چنین است. پیامبر گفت: صبر داشته باش. سپس فرمود: بار خدایا خانواده یاسر را بیامرز.[24]
دیری نپایید که یاسر هم زیر شکنجه، جان به جان آفرین سپرد. پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم نمی‌توانست برای خانواده یاسر که نماد و رمز جانفدایی و جانفشانی بودند کاری بکند؛ زیرا آنها برده بودند و رسول خدا از چنان قدرتی برخوردار نبود که با استفاده از قدرت خویش آنان را از شکنجه و عذاب برهاند؛ بلکه تمام آنچه پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم می‌توانست برای آنها انجام دهد، این بود که آنان را به آمرزش الهی و بهشت مژده بدهد و به بردباری و صبر تشویق نماید. تا این خانواده مبارک سرمشق و الگویی برای نسلهای آینده باشد؛ چنانکه در طول تاریخ مردم با خواندن جملات زیبای رسول الله که فرمود: «ای خانواده یاسر، بهشت در انتظار شماست.»[25] از آنان تجلیل می‌نماید.
عمار بعد از خانواده‌اش دچار انواع شکنجه‌ها و آزار و اذیتها گردید؛ چرا که او از زمرۀ مستضعفانی بود که در مکه قبیله‌ای نداشت تا آنها را حمایت نمایند و خودشان نیز نیرو و قدرتی نداشتند. قریش آنها را در زمین تافته و داغ مکه به هنگام گرمای ظهر، شکنجه می‌کردند تا آنان از دین خود بازگردند. عمار چنان شکنجه می‌شد که نمی‌دانست چه می‌گوید[26] و مشرکان او را نگذاشتند تا اینکه او را وادار نمودند پیامبر خدا را ناسزا بگوید و از معبودان و مشرکان به خوبی یاد نماید. وقتی نزد پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم آمد، رسول خدا پرسید: چه خبر داری؟ عمار گفت: خبر بدی آورده‌ام. به خدا سوگند، مشرکان مرا رها نکردند تا اینکه مجبور کردند به تو ناسزا بگویم و معبودانشان را ستایش نمایم. پیامبر فرمود: قلبت را چگونه می‌یابی؟ گفت: قلبم سرشار از ایمان است. پیامبر فرمود: اگر آنها شکنجه‌های خود را تکرار کردند، تو نیز گفته‌هایت را تکرار کن.[27]
خداوند نیز با نزول آیه‌هایی به ایمان راستین و صداقت عمار شهادت داد؛ چنانکه فرمود:
{ مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإيمَانِ وَلَكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ (١٠٦)} (نحل، 106)
«کسانی که پس از ایمان آوردنشان کافر می‌شوند به جز آنانکه وادار به اظهار کفر می‌گردند و در همان حال دلهایشان ثابت بر ایمان است. آری چنین کسانی که سینه خود را برای پذیرش مجدد کفر گشاده می‌دارند، خشم تند و تیز خدا گریبانگیرشان می‌شود.»
عمار در تمامی صحنه‌ها و جنگها در رکاب پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم بود.[28]
واقعه بلال و عمار حاوی درسهایی بزرگ و شامل بحث عزیمت و رخصت هستند. شایسته است که دعوتگران آن را به صورت کامل فرا بگیرند و در جای خود و بر حسب معیارهای دقیقش از آن استفاده نمایند.

4- سعد بن ابی‌وقاص رضي الله عنه
سعد بن ابی وقاص رضي الله عنه از جانب مادر کافرش در معرض فتنه قرار گرفت. مادرش اعتصاب غذا کرد و گفت آب و غذا نخواهم خورد تا وقتی که به دین پدرانت برگردی. طبرانی روایت نموده است که سعد گفت: این آیه در مورد من نازل شد که:
{ وَوَصَّيْنَا الإنْسَانَ بِوَالِدَيْهِ حُسْنًا وَإِنْ جَاهَدَاكَ لِتُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُمَا إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (٨)} (عنکبوت، 8)
«اگر آن دو (پدر و مادرتان) تو را مجبور کردند که با من شریک قرار دهی، چیزی که اصلاً بدان علم نداری، پس از آنان اطاعت مکن.»
سعد می‌گوید: به مادرم گفتم چنین مکن؛ زیرا من دینم را به خاطر هیچ چیزی ترک نخواهم کرد. سه شبانه‌روز متوالی چیزی نخورد تا اینکه سخت ضعیف و ناتوان گردید. وقتی من این حالت او را دیدم گفتم: مادرم تو می‌دانی به خدا سوگند، اگر صد جان داشته باشی و یکی را پس از دیگری از دست بدهی، من از دین و آئینم دست بردار نیستم. مادرم وقتی که وضعیت را چنین دید، غذا خورد.[29]
بر اساس آنچه مسلم روایت نموده است، آمده است: مادر سعد سوگند خورد که هرگز با سعد سخن نگوید تا وقتی که به دینش کفر نورزد و نیز آب و غذا نخواهد خورد و گفت: تو می‌گویی که خداوند تو را توصیه نموده است تا با پدر و مادرت به نیکی رفتار کنی و من مادرت هستم و تو را به این کار دستور می‌دهم. سعد می‌گوید: سه شبانه‌روز، مادرم از خوردن و آشامیدن امتناع ورزید تا اینکه به علت ضعف و ناتوانی بی‌هوش شد. یکی از پسرانش به نام عماره به او آب داد و سعد را دعای بد کرد. خداوند در قرآن کریم این آیه را نازل نمود:
{ وَوَصَّيْنَا الإنْسَانَ بِوَالِدَيْهِ حُسْنًا وَإِنْ جَاهَدَاكَ لِتُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُمَا إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (٨)} (عنکبوت، 8)
«ما به انسان توصیه می‌کنیم که به پدر و مادرش کاملاً نیکی کند و اگر آن دو تلاش کردند که برای من انباز قرار دهی که کمترین اطلاعی از آن نداری، از ایشان اطاعت مکن.»
و در ادامۀ همین آیه آمده است:
{ ... وَصَاحِبْهُمَا فِي الدُّنْيَا مَعْرُوفًا ...}(لقمان، 15)
«در دنیا با آن دو به خوبی رفتار کن.»
سعد می‌گوید وقتی آنها می‌خواستند به او غذا بدهند دهانش را با چوبی باز می‌کردند، سپس آن را می‌بستند.[30]
به راستی که سعد دچار مشکل بزرگی گردیده بود، اما موضع او موضعی بی‌نظیر بود که به جوشش فوق‌العادۀ ایمان در قلبش دلالت می‌نماید و بیانگر این است که او هرگز حاضر نیست ایمان را معامله کند و حاضر بود نتیجۀ این امر را هر چه باشد، با جان و دل بپذیرد.
از مضامین آیه‌های قرآن به این نتیجه می‌رسیم که مسلمانان نباید رابطه خود را با خویشاوندان غیرمسلمان خود قطع نمایند و می‌بایست با آنها رابطه‌ای که فاقد محبت باشد، برقرار نماید و به آنها مهربانی نمایند؛ چرا که محبت و دوستی باید فقط برای رضای خدا و پیامبر و دینش و مؤمنان انجام گیرد.[31]

5- مصعب بن عمیر رضي الله عنه
مصعب بن عمیر با وجود اینکه مرفه‌ترین جوان مکه بود و زیباترین لباسها را می‌پوشید و پدر و مادرش او را بسیار گرامی داشتند و مادرش از ارث فراوانی برخوردار بود، بیش از همۀ جوانان مکه عطر و مواد خوشبوکننده استفاده می‌نمود و کفشهای مخصوص می‌پوشید[32]. امّا با شنیدن بعثت پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم و دعوت او در خانه ارقم بن ابی ارقم نزد پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم آمد و اسلام را پذیرفت.
مصعب بن عمیر از خانه ارقم بن ابی ارقم در حالی بیرون شد که اسلام آوردن خود را از ترس مادر و خویشاوندانش پنهان می‌داشت. از آن پس به صورت پنهانی، نزد پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم رفت و آمد می‌کرد تا اینکه عثمان بن ابی طلحه[33] او را در حال نماز خواندن مشاهده نمود. عثمان، جریان را به مادر و بستگانش گفت. آنها او را گرفتند و زندانی کردند و تا هجرت اول به سرزمین حبشه زندانی بود.[34]
سعد بن ابی وقاص رضي الله عنه می‌گوید: او را دیدم که در اسلام دچار رنج و مشقت شدیدی شده بود؛ پوستش خشکیده بود و چون پوست مار از تنش جدا می‌شد.
پیامبر خدا هر گاه از او یاد می‌کرد می‌گفت: «هیچ کس را در مکه ندیدم که زلفهای زیباتر و لباس شیک‌تری از مصعب داشته باشد و از او مرفه‌تر باشد.»[35] مصعب با همۀ مشکلات و مصیبتهایی که با آن مواجه شده و قوای جسمی او تحلیل رفته بود، از خوبیها و فضل و جهاد در راه خدا که اصحاب و یاران پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم به آن همت گمارده بودند، باز نماند تا اینکه فضل الهی شامل حال او شد و در جنگ احد به شهادت رسید.[36]
مصعب بن عمیر الگو و نمونه‌ایست از جوانان مرفهی که در دامان اسلام تربیت یافته‌اند؛ نمونه‌ای است برای فرزندان قشر ثروتمند و مرفه که در ناز و نعمت بزرگ شده‌اند؛ نمونه‌ایست برای فرزندانی که در قصرهای مجلل و در میان ثروت و مقام رشد کرده‌اند و نمونه‌ای است برای افرادی که همواره به خود می‌بالند و در شیک‌پوشی نهایت تلاش خود را مبذول می‌دارند و همواره به دنبال مظاهر زندگی هستند و درجستجوی هر نوع تغییراند.
مصعب بن عمیر بعد از اینکه اسلام آورد، روحی قوی و نیرومند داشت؛ دیگر ضعف و تنبلی در وجود او راهی نداشت و نفس و لذتها بر او چیره نمی‌شدند.[37]
از روزی که مصعب به دین جدید پیوست و با پیامبر بیعت نمود، تمام راحتیها، لذتها و خوشگذرانیها را ترک نمود؛ چرا که می‌بایست او از مسیر مشکلات و فجایع عبور می‌کرد تا از نظر ایمان و یقین استوار و محکم می‌گردید. مصعب از خطرها، فقر، شکنجه‌ها هجرت و جهاد در راه خدا با خشنودی و آرامش خاطر استقبال کرد.[38]

6- خباب بن ارت رضي الله عنه
خباب رضي الله عنه در مکه آهنگری می‌کرد. خواست خداوند چنین بود که خیلی زود هدایت نصیب او شود. بنابراین، قبل از اینکه پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم خانه ارقم بن ابی ارقم را مرکز دعوت اسلام قرار دهد، او مسلمان شد. او جزء مستضعفانی بود که در مکه شکنجه می‌شدند تا از دینشان برگردند. مشرکان او را بر سنگهای داغ بر پشت می‌خواباندند تا اینکه آب و چربی پشت او خشکید و از بین رفت.[39]
پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم خباب را دوست می‌داشت و نزد او رفت و آمد می‌کرد. وقتی مولا و سرپرست او که زنی به نام ام انهار خزاعیه بود، از مسلمان شدن خباب آگاه شد، آهنی را داغ کرد و بر سر او گذاشت. خباب نزد پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم از این موضع شکایت برد. پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم فرمود: بار خدایا! خباب را یاری کن. ناگهان آن زن دچار سردرد شدیدی شد و چنان بیماری او شدت گرفت که مانند سگها پارس می‌کرد. به او گفته شد که باید برای رفع این بیماری، سرش را داغ کند. آن زن به خباب دستور داد که سرش را داغ نماید. خباب همان آهن را برداشت و داغ نمود و مکرر بر سر مولا و سرپرست خود می‌گذاشت. به راستی که یاری و مدد الهی چه قدر زود بندگان مؤمن و شکیبای پروردگار را در می‌یابد؛ به گونه‌ای که آن زن از خباب خواست تا آهن گداخته را بر سرش بنهد.[40]
با شدت یافتن فشار مشرکان بر مسلمانان ضعیف و ناتوان، خباب نزد پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم در حالی که رسول خدا در سایه کعبه چادرش را زیر سرش گذاشته بود، آمد و گفت:آیا از خدا نمی‌خواهی که ما را یاری کند؟ آیا برای ما دعا نمی‌کنی؟ پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم برخاست و نشست و درحالی که چهره‌اش سرخ شده بود، فرمود: «برای مسلمانان ملتهای پیش از شما چاله‌ای می‌کندند و فرد را در آن می‌گذاشتند؛ سپس اره‌ای می‌آوردند و بر فرق سرش می‌گذاشتند و او را از وسط به دو نیم می‌کردند، اما با این حال از دینش دست بردار نبود. برخی دیگر را نیز با شانه‌های آهنین گوشت و رگشان بیرون می‌آمد، اما این کار آنها را از دینشان باز نمی‌داشت. به خدا سوگند که کار این دین چنان قدرت خواهد گرفت که فرد مسافر از «صنعا» تا «حضرموت» راهش را ادامه خواهد داد و جز از خدا و از اینکه گرگ، گوسفندهایش را پاره کند، از کسی هراسی نخواهد داشت، اما شما شتاب به خرج می‌دهید.[41]
شیخ سلمان عوده حفظه الله بر این حدیث، شرح و توضیحی نوشته است، او می‌گوید: سبحان الله! چه پیش آمده بود که چهرة پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم دگرگون و سرخ شد و قبلاً به پهلو دراز کشیده بود و اینک بلند شد و نشست؟ و یارانش را با این اسلوب قوی و مؤثر، مورد خطاب قرار داد و سپس آنان را از اینکه شتاب می‌ورزند، سرزنش نمود؟ آیا به خاطر اینکه آنها از او خواستند تا برایشان دعا نماید؟ نه هرگز؛ چون او نسبت به امت خود مهربان است. شیوة درخواست خباب این را می‌رساند که این سخنان از قلبی برمی‌خیزند که شکنجه آن را دردمند نموده و سختیها آن را خسته کرده‌اند و مصیبتها آن را از پای در آورده است. بنابراین، پیری زود هنگام را می‌جوید و احساس می‌نماید که مدد و یاری الهی دیر خواهد رسد. اما رسول خدا می‌داند که کارها در وقت خود و به هنگام فراهم آمدن اسبابشان انجام می‌پذیرند و به بلاها گرفتار می‌شوند، اما سرانجام کار به نفع آنها خواهد بود؛ چنانکه خداوند می‌فرماید:
{ حَتَّى إِذَا اسْتَيْئَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جَاءَهُمْ نَصْرُنَا فَنُجِّيَ مَنْ نَشَاءُ وَلا يُرَدُّ بَأْسُنَا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ (١١٠)} (یوسف، 110)
«تا آن جا که پیغمبران (از ایمان آوردن کافران وپیروزی خود) ناامیدگشته و گمان برده‌اند که (از سوی پیروان اندک خویش هم) تکذیب شده‌اند. در این هنگام یاری ما به سراغ ایشان آمده است و هر کس را خواسته‌ایم نجات داده‌ایم (بلی در هیچ زمان و هیچ مکانی) عذاب ما از سر مردمان گناهکار دور و دفع نمی‌گردد.»
همچنین پیامبر خدا با مشاهدۀ وضعیت یارانش و بررسی احوال آنان، خستگی و پریشانی که آنان بر اثر شکنجۀ کافران می‌دیدند، احساس می‌نمود.[42]
باید اعتراف کرد که با خواندن این حکایتها به آسانی نمی‌توان حقیقت وضعیتی که آنها در آن قرار داشتند و از پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم دعا و طلب مدد الهی را خواستار شدند، درک نمود و نمی‌توان احساساتی را که در وجودشان می‌جوشید دریافت، مگر اینکه درحالتی نزدیک به حالت آنان به سر برد و برخی از رنجهایی را که آنان تحمل نمودند، تحمل نمود.

خلاصه رهنمودهای آن حضرت در این داستان
الف – الگو گرفتن از پیامبران گذشته و پیروانشان در تحمل آزار و اذیت در امر خدا و تأسی به آنان در این مورد.
ب – دلبسته بودن به نعمتهایی که خداوند در بهشت برای مؤمنان شکیبا آماده کرده است و فریب نخوردن به زیباییهای زندگانی دنیا که کافران از آن بهره‌مند شده‌اند.
ج – امید داشتن به آینده‌ای که خداوند در این دنیا، اسلام را از آن بهره‌مند خواهد ساخت و اهل ذلت و گناه را خوار می‌گرداند.[43]
خباب رضي الله عنه از برخی شکنجه‌ها وسختیهایی که از طرف مشرکان بر آنان وارد می‌شد و از معاملاتی که مشرکان پیشنهاد می‌کردند تا آنها را به کفر باز گرداند، سخن گفته است. او می‌گوید: من آهنگر بودم، برای گرفتن بدهی خود نزد عاص بن وائل رفتم. او به من گفت : وام تو را نخواهم داد، مگر اینکه به محمد کفر بورزی. گفتم: هرگز کفر نخواهم ورزید حتی اگر تو بمیری و پس از مرگ دوباره زنده شوی. گفت: «مگر من پس از مردن زنده می‌شوم؟ اگر پس از مردن زنده شوم ، آن گاه وقتی به مال و فرزندانم دست یافتم، وام تو را خواهم داد» آن گاه این آیه نازل شد:
{ أَفَرَأَيْتَ الَّذِي كَفَرَ بِآيَاتِنَا وَقَالَ لأوتَيَنَّ مَالا وَوَلَدًا (٧٧)}[44] (مریم، 77)
نقل است که عمر بن خطاب رضي الله عنه در دوران خلافتش از خباب در مورد شکنجه‌هایی که در راه خدا دیده بود، پرسید: خباب، پیراهنش را بلند کرد و پشت خود را به او نشان داد. گویا به جذام و پیسی مبتلا شده بود. عمر گفت تا امروز چنین چیزی ندیده بودم. خباب گفت : ای امیر المؤمنین آنها آتشی برافروختند و مرا بر آن انداختند؛ سپس مردی از آنها پایش را بر سینه‌ام گذاشت تا اینکه زمین به وسیله پشت من سرد شد و آتش را چربیهای بدنم خاموش کرد.[45]

7- عبدالله بن مسعود رضي الله عنه
روش پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم رفتار و برخورد با مردم با فرزانگی و حکمت بود. او با بزرگان و رهبران قبایل با نرمی و مهربانی رفتار می‌نمود و با کودکان نیز مهربانی می‌کرد. ابن مسعود رضي الله عنه از دیدار محبت‌آمیز پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم با خود این گونه سخن می‌گوید: تازه به سن بلوغ رسیده بودم و گوسفندان عقبه بن ابی معیط را می‌چراندم. پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم و ابوبکر از کنار من گذشتند. آن حضرت فرمود: ای جوان! نزد تو شیر یافت می‌شود؟ گفتم: آری. ولی امانت هستند. فرمود: آیا گوسفندی هست که اصلاً شیر نداشته باشد؟ من بزی را نزد او آوردم. دستی بر پستانهایش کشید و آن را در ظرفی دوشید و علاوه بر اینکه خودش نوشید به ابوبکر نیز داد و سپس به پستان گفت: جمع شو و آن جمع شد. ابن مسعود می‌گوید: نزد او آمدم و گفتم ای پیامبر خدا! از این سخن به من بیاموز. پس دستی بر سرم کشید و گفت: «خدا بر تو رحم نماید؛ تو نوجوانی هستی که دیگران را علم می‌آموزی.»[46]
سخنان پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم باعث مسلمان شدن عبدالله بن مسعود را فراهم نمود به خصوص گفت: «من امانت‌دار هستم» سخن دیگری که پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم به او گفت «تو نوجوان معلمی هستی.» و این دو کلمه نقش بزرگی در زندگی او داشتند و او بعدها از دانشمندان برجسته قرار گرفت. عبدالله در حالی که در دوران جاهلیت در شرک و بت پرستی غوطه‌ور بود، امّا بعد از اینکه اسلام را پذیرفت، یکی از پیشگامانی شد که خداوند آنان را در قرآن ستوده است.[47]
ابن حجر در مورد عبدالله بن مسعود می‌‌گوید: «او یکی از پیشگامان نخستین بود که از ابتدای دعوت اسلامی مسلمان شد و به حبشه و مدینه هجرت کرد ودر جنگ بدر و دیگر جنگها حضور داشت و همواره در سفر و حضر در رکاب پیامبر خدا بود.[48]

عبدالله بن مسعود اولین کسی است که آشکارا قرآن خواند
با وجود اینکه ابن مسعود دارای قبیله‌ای نبود که از او حمایت نماید و خودش با اینکه از نظر جسمی ضعیف هم بود، ولی این ضعف، مانع ظهور و درخشش شجاعت وی نگردید. او از خود صحنه‌های شگفت‌انگیزی به نمایش گذاشت که از جمله می‌توان به موضع شورانگیز او در مکه اشاره کرد که دعوتش را آشکار ساخت و قریش به شدت بر او حمله‌ور شدند، اما او همچنان در میان جمع قریش ایستاد و با صدای بلند شروع به تلاوت قرآن نمود و آیه‌های قرآن را به گوشهای بسته و دلهای مهرزدة قریش می‌رساند[49]. ابن مسعود بعد از پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم نخستین کسی بود که در مکه با صدای بلند و آشکار قرآن را تلاوت نمود. روزی اصحاب پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم گردهم آمدند و گفتند: به خدا سوگند برای قریش تاکنون کسی قرآن را با صدای بلند نخوانده است، آیا مردی هست که قرآن را به آنها بشنواند؟ عبدالله بن مسعود گفت: من این امر را به عهده می‌گیرم. گفتند: ما می‌ترسیم که آنها به تو آسیبی برسانند؛ چرا که تو دارای قبیله‌ای نیستی که در صورت تعرض قریش، از تو حمایت نمایند. گفت: من این امر را انجام می‌دهم و خداوند مرا از شر آنها نجات خواهد داد. صبح روز بعد، ابن مسعود وارد حرم شد و در حالی که قریش مشغول برگزاری مراسم خود بودند، کنار مقام ابراهیم ایستاد و با صدای بلند این گونه شروع به خواندن قرآن نمود: { بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ (١) الرَّحْمَنُ (١)عَلَّمَ الْقُرْآنَ (٢) ... } قریش به همدیگر نگاه کردند و گفتند چه می‌گوید؟ سپس گفتند: او برخی از آنچه را که محمد آورده است، تلاوت می‌کند! همۀ آنان درصدد کتک زدن ابن مسعود برآمدند. آنها با اینکه ضربه‌های خود را بر چهرۀ ابن مسعود وارد می‌کردند، امّا او همچنان به خواندن قرآن ادامه می‌داد. سپس به سوی یارانش بازگشت و آثار ضرب و شتم بر چهره‌اش نمایان بود. آنها گفتند: ما به دلیل برجا شدن شما به این امر نگران و در هراس بودیم. ابن مسعود گفت: اینک دشمنان خدا نزد من از قبل هم خوارتر و کوچک‌تر شدند و اگر شما می‌خواهید، فردا نزدشان خواهم رفت و چنین خواهم نمود. گفتند: بس است تو به آنها آنچه را که دوست نداشتند، شنواندی[50]. بدین صورت عبدالله بن مسعود بعد از پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم نخستین کسی بود که در مکه با صدای بلند و آشکار قرآن خواند و این عمل عبدالله بن مسعود به معنای مبارزه طلبیدن قریش بود؛ چرا که آنها تحمل چنین وضعیتی را نداشتند.[51]

8- خالد بن سعید بن عاص رضي الله عنه
خالد از روزهای نخست به اسلام گروید؛ چون او در آغاز ظهور پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم در خواب دید که گویا بر لبه آتش ایستاده است و کسی نیز تلاش می‌نماید تا او را در آتش بیندازد، اما پیامبر او را به آغوش می‌گیرد تا در آتش نیفتد. خالد هراسان از خواب پرید و خوابش را برای ابوبکر صدیق تعریف کرد. ابوبکر گفت: من خیر تو را می‌خواهم. محمد پیامبر خداست بنابراین از او پیروی کن. خالد نزد پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم رفت و مسلمان شد و از ترس پدرش اسلام خود را پنهان نمود، اما پدرش وقتی متوجه شد که خالد به اسلام گرویده است برادرانش که تا آن وقت هنوز مسمان نشده بودند، خواست تا خالد را نزد او بیاورند. پدرش علاوه بر سرزنش خالد با چماق یا عصایی که به دست داشت او را کتک زد. سپس او را در مکه زندانی نمود و برادرانش را از حرف زدن با او منع کرد و آنان را از مسلمان شدن برحذر داشت. علاوه بر موارد ذکر شده او را تحت فشار قرار داد و تا سه روز به او آب نداد اما او شکیبایی می‌ورزید و به پاداش خداوند چشم دوخته بود. سپس پدرش گفت: به خدا سوگند که هرگز به تو غذا نمی‌دهم. خالد گفت: خداوند به اندازه‌‌ای که من زندگی کنم به من خوراک خواهم داد. خالد نزد پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم برگشت. پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم او را گرامی داشت و نزد او ماند تا اینکه در هجرت دوم به حبشه به آن سرزمین مهاجرت نمود.[52]

9- عثمان بن مظعون رضي الله عنه
با مسلمان شدن عثمان بن مظعون قومش بنو جمح علیه او شوریدند و او را مورد آزار و اذیت قرار دادند. کسی که بیشتر از همه او را شکنجه و آزار می‌داد، امیه بن خلف بود. از این رو بعد از آنکه به سوی حبشه مهاجرت نمود، امیه را به وسیلۀ اشعار سرزنش می‌کرد و هجو می‌نمود.[53]
عثمان بن مظعون مدت زمانی در حبشه ماندگار شد، اما دیری نپایید که به همراه مسلمانانی که در مرحلۀ اول از مهاجرت به حبشه به مکه برگشتند او نیز در پناه ولید بن مغیره وارد مکه شد. در کنار ولید با آسایش خاطر زندگی کرد، اما با مشاهدۀ این وضعیت که یاران پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم گرفتار شکنجه و آزار هستند و او در تندرستی و سلامتی به سر می‌برد این را برای خود نپسندید و گفت اینکه من با آسایش و امنیت در پناه مردی از مشرکان روزگار را سپری کنم و یاران و هم کیشان من در راه خدا به شکنجه‌ها و بلاهایی گرفتار هستند که من از آن در امان هستم، منصفانه نیست[54]. بنابراین، نزد ولید بن مغیره رفت و به او گفت تو به مسئولیت خود وفا نمودی و من پناه تو را به تو بر می‌گردانم. ولید گفت: چرا برادرزاده‌ام؟ شاید اذیت و آزار شده‌ای یا به تو توهین شده است. گفت: نه بلکه من به پناه خدا راضی‌ام و نمی‌خواهم که به کسی جز او پناه ببرم. ولید گفت: به مسجد الحرام برو و آشکارا پناهم را به من برگردان، همان طور که من آشکارا تو را پناه دادم. او پذیرفت و به مسجد رفت و در جلوی مردم پناهش را به او برگرداند و سپس عثمان به یکی از مجالس قریش برگشت و با آنها نشست. در میان مردمی که آنجا نشسته بودند، لبید بن ربیعه[55] شاعر بود که برای آنها شعر می‌سرود. لبید گفت: «هان هر چیز غیر از خداوند باطل است.» عثمان گفت: راست گفتی و لبید به شعرش ادامه داد و گفت: «و هر نعمتی قطعاً روزی از بین خواهد رفت.» عثمان گفت: دروغ گفتی، نعمت بهشت از بین نخواهد رفت. لبید گفت: ای گروه قریش! به خدا سوگند که همنشین شما مورد اذیت وآزار قرار نمی‌گرفت. پس از چه هنگام این خصلت در میان شما پدید آمده است؟ مردی از قوم گفت: این یکی از بی‌خردانی است که از دین ما جدا شده‌اند، از سخن او ناراحت مباش. سوال و جوابهایی که بین عثمان و آن مرد رد و بدل گردید، موجب ناراحتی آنان را فراهم آورد. آن مرد بلند شد و سیلی بر چشم عثمان زد که در نتیجۀ آن چشم عثمان سبز و کبود شد. ولید بن مغیره که شاهد قضیه بود گفت: ای برادرزاده‌ام به خدا سوگند تا زمانی که در پناه من می‌بودی، به چنین دردی گرفتار نمی‌گردیدی. عثمان گفت: به خدا سوگند اگر چشم سالم من به دردی گرفتار شود که چشم دیگر من به آن مبتلا گردیده است، برای من باعث خرسندی و سرافرازی است؛ چرا که من در پناه کسی هستم که از تو قدرت بیشتری دارد. سپس ولید بار دیگر به او پیشنهاد کرد که اگر می‌خواهد، او را در پناه خود جای خواهد دارد، اما عثمان نپذیرفت.[56]
شجاعت و دلاور مردی عثمان در مقابل نپذیرفتن درخواست ولید؛ بیانگر قوت ایمان و علاقمندی فوق‌العاده به مزد و پاداش خداوندی است. بنابراین، وقتی عثمان از جهان چشم فرو بست، زنی در خواب دید که او چشمه‌ای دارد که روان است؛ پس آن زن نزد پیامبر خدا آمد و او را از این خواب باخبر کرد. پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم فرمود: آن چشمه، عمل اوست[57]. سایر اصحاب و یاران پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم نیز در معرض شکنجه و آزار قرار گرفتند؛ چرا که آنان جوانانی بودند که با وجود مواضع سرسخت پدران و خویشاوندان خود به دعوت پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم روی آوردند و آن را پذیرفتند و گرد شمع فروزان رسالت، پروانه‌وار حلقه زدند. آنها از تمام امتیازاتی که در دوران جاهلیت از آن برخوردار بودند و از آنجا که شیفته و علاقمند مزد و پاداش الهی بودند، در معرض شکنجه قرار گرفتند و اذیت و آزار زیادی را تحمل نمودند. آری هر گاه ایمان وارد وجود انسان شود و با آن در بیامیزد، چنین شگفتیهایی می‌آفریند و آن گاه که همۀ رنجها و محرومیتها رضایت الهی و رسیدن به بهشت را در بر دارند، آسان و پیش پا افتاده محسوب می‌شوند.
شکنجه و اذیت و آزار دادن فقط به مردان منحصر نبود؛ بلکه قسمت بزرگی از شکنجه و آزار نیز متوجه زنان بود و آنان نیز به خاطر اسلام آوردنشان شکنجه می‌شدند؛ چنانکه سمیه بن خیاط و فاطمه بنت خطاب و جاریه بنی مومل و زنیره رومیه و نهدیه و دخترش و ام عبیس و حمامه مادر بلال و دیگر زنانی که در راه خدا شکنجه شدند.[58]

زیرنویس:
[1]- التمکین للامة الاسلامیه، ص 243.
[2]- السیرة النبویه، ابن کثیر، ج 1، ص 439-441 - البدایه و النهایه، ج 3، ص 30.
[3]- محنة المسلمین فی العهد المکی، ص 79.
[4]- السیرة النبویه قراءة لجوانب الحذر و الحمایه، ص 50.
[5]- همان.
[6]- همان، ص 50-52 و در درسهای امنیتی از این کتاب استفاده نموده‌ام.
[7]- همان، ص 75.
[8]- مسند احمد، ج 1، ص 404 باسناد و حسن.
[9]- التربیة القیادیه، ج 1، ص 136.
[10]- السیرة النبویه، ابن هشام، ج 1، ص 394.
[11]- التربیة القیادیه، ج 1، ص 140.
[12]- محنة المسلمین فی العهد المکی، ص 92.
[13]- صحیح مسلم، ج 2، ص 1410، شمارة حدیث 2458.
[14]- الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 232 و راویان آن ثقه هستند.
[15]- السیرة النبویه، ابن هشام، ج 1، ص 393.
[16]- السیرة النبویه، ابی شهبه، ج 1، ص 346.
[17]- همان، ص 345.
[18]- انساب الاشراف، بلاذری، ج 1، ص 100 - 157.
[19]- السیرة النبویه، ج 2، ص 68.
[20]- بهجة المحافل، عامری، ج 1، ص 92.
[21]- صحیح السیرة النبویه، ابراهیم العلی، ص 97-98.
[22]- المسلمین فی العهد المکی، ص 99.
[23]- التربیة القیادیه، ج 1، ص 217.
[24]- صحیح السیرة النبویه، ص 98.
[25]- التربیة القیادیه، ج 1، ص 217-218.
[26]- محنة المسلمین فی العهد مکی، ص 100.
[27]- فقه السیره، غزالی، ص 103.
[28]- همان.
[29]- تفسیر ابن کثیر، ج 3، ص 446.
[30]- صحیح مسلم، ج 2، ص 1787-1877.
[31]- الولاء و البراء، محمّد قحطانی، ص 174-175.
[32]- الطبقات الکبری، ج 3، ص 116.
[33]- سیر اعلام النبلاء، ذهبی، ج 3، ص 10-12.
[34]- محنة المسلمین فی العهد المکی، ص 107.
[35]- الطبقات الکبری، ج 3، ص 116.
[36]- محنة المسلمین فی العهد المکی، ص 108.
[37]- مصعب بن عمیر الداعیه المجاهد، محمد بریغش، ص 105.
[38]- همان، ص 105-107.
[39]- محنة المسلمین فی العهد المکی، ص 95.
[40]- همان، ص 96.
[41]- البخاری، مناقب الانصار، باب مالقی النبی صلی الله علیه و سلم و اصحابه، ج 4، ص 238.
[42]- البخاری، مناقب الانصار، باب مالقی النبی صلی الله علیه و سلم و اصحابه، ج 4، ص 238.
[43]- الغرباء الاولون، ص 145-146.
[44]- مسند احمد، ج 5، ص 111.
[45]- الروض الانف، ج 2، ص 98.
[46]- البدایه و النهایه، ج 3، ص 32 – سیر اعلام النبلاء، ج 1، ص 465.
[47]- عبداله بن مسعود، عبدالستار الشیخ، ص 43.
[48]- الاصابه، ج 6، ص 214.
[49]- عبدالله بن مسعود، ص 45.
[50]- ابن هشام، ج 1، ص 314-315 – أسد الغابه، ج 3، ص 385-386.
[51]- محنة المسلمین فی العهد المکی، ص 88.
[52]- سیر اعلام النبلاء، ج 1، ص 260.
[53]- السیرة النبویه، ذهبی، ص 112.
[54]- السیرة النبویه، ابن هشام، ج 2، ص 120.
[55]- طبقات الشعرا، ابن سلام، 48-49.
[56]- السیر و المغازی، ابن اسحاق، ص 178-180.
[57]- صحیح بخاری، ج 4، ص 265.
[58]- محنة المسلمین فی العهد المکی، ص 116 – 117.
 
از کتاب:
الگوی هدایت (تحلیل وقایع زندگی پیامبر اکرم)، جلد اول، مؤلف : علی محمّد صلّابی، مترجم : هیئت علمی انتشارات حرمین.

سیره عمرو بن عاص رضی الله عنه







او عمرو بن عاص بن وائل سهمی، مکنی به ابومحمد و ابوعبدالله است. ابن اسحاق[1] و زبیر بن بکار[2] اتفاق نظر دارند که وی در حبشه و نزد نجاشی اسلام آورد و در صفر سال هشتم هجری به مدینه هجرت کرد. اما ابن حجر معتقد است که وی در سال هشتم هجری و قبل از فتح مکه به اسلام گروید. قولی دیگر میگوید: وی مابین صلح حدیبیه و نبرد خیبر اسلام را پذیرفت.[3]
1- اسلام آوردن عمرو بن عاص
عمرو بن عاص در مورد اسلام آوردن خود میگوید: وقتی که همراه با احزاب از جنگ خندق برگشتیم، چند نفر از مردان قریش را که هم فکر من بودند و از من حرف شنوی داشتند جمع کردم و به آنان گفتم: به خدا قسم می‏دانید که من معتقدم قضیه محمد به صورت ناخوشایندی دارد بر همه امور بالا می‏گیرد. فکری به نظرم رسیده است و می‏خواهم بدانم شما در مورد آن چه نظری دارید؟ آنان گفت: چه فکری داری؟ گفت: من می‏گویم نزد نجاشی برویم و آنجا بمانیم، زیرا اینکه ما زیر دست نجاشی باشیم برای ما خوشایند تر از این است که زیر دست محمد باشیم و اگر قوم ما بر او پیروز شد، در این صورت ما را می‏شناسند و جز خیر چیزی از جانب آنان به ما نمی‏رسد. آنان گفتند: رأی خوبی است. عمرو میگوید: گفتم: پس چیزی جمع کنید تا به نجاشی هدیه بدهیم و بهترین چیزی که در سرزمین ما برای هدیه کردن به او وجود داشت پوست بود. پس پوست زیادی را برای وی جمع کردیم. سپس از مکه خارج شدیم و نزد وی رفتیم. ما نزد وی بودیم که عمرو بن أمیه ضمری نزد نجاشی آمد. رسول خدا وی را در مورد جعفر و یارانش نزد نجاشی فرستاده بود. عمرو بن أمیه ضمری نزد نجاشی آمد و سپس از نزد وی رفت. به همراهان خود گفتم: او عمرو بن أمیه ضمری است. کاش نزد نجاشی می‏رفتم و او را از نجاشی درخواست میکردم و نجاشی او را به من تحویل میکرد و من گردن او را می‏زدم، چه اگر این کار را انجام دهم قریش فکر خواهد کرد که من کفایتش را کرده‏ام، چه فرستاده محمد را کشته‏ام. عمرو میگوید: پس نزد نجاشی رفتم و بنا به رسم سابق برای نجاشی سجده کردم. نجاشی گفت: ای دوست من خوش آمدی، آیا از سرزمین خود چیزی برای من به هدیه آوردهای؟ گفتم: آری، ای پادشاه من پوست زیادی برای شما به هدیه آورده‏ام. سپس پوستها را نزد نجاشی بردم و نجاشی از آنها خوشش آمد و اظهار تمایل کرد. سپس به وی گفتم: ای پادشاه من مردی را دیدم که از نزد شما خارج شد، او فرستاده دشمن ما است. او را به من بدهید تا او را بکشم، زیرا او تعدادی از بزرگان و برگزیدگان ما را به قتل رسانده است. عمرو میگوید: نجاشی به خشم آمد و دستش را بلند کرد و چنان ضربهای بر روی بینی خود زد که فکر کردم آن را شکست و اگر زمین دهان باز میکرد از ترس او داخل زمین میشدم. سپس به او گفتم: ای پادشاه به خدا قسم فکر می‏کنم که درخواست من برای شما ناخوشایند بود. نجاشی گفت: تو از من می‏خواهی فرستاده مردی را جهت کشتن به تو تسلیم کنم که فرستاده مردی است که جبرئیل که نزد موسی می‏آمد نزد او می‏آید؟! عمرو میگوید: گفتم: ای پادشاهایا واقعاً او چنین است؟ نجاشی گفت: ای عمرو وای بر تو سخن مرا قبول کن و از او تبعیت نما، چه به خدا قسم او بر حق است و بر مخالفان خود پیروز می‏شود، چنان که موسی بر فرعون و سربازان او پیروز شد. عمرو میگوید: گفتم: آیا از جانب او با من بر اسلام بیعت می‏کنی؟ نجاشی گفت: آری. پس دستش را آورد و من بر اسلام با او بیعت کردم. سپس در حالی که رأی و دیدگاهم با رأی سابقم تغییر پیدا کرده بود نزد همراهان خود رفتم و اسلام خود را از آنان مخفی کردم. سپس نزد رسول خدا رفتم تا اسلام بیاورم. در راه به خالد بن ولید رسیدم. این ماجرا قبل از فتح مکه بود و از مکه در حال حرکت بود. به وی گفتم: ای ابو سلیمان کجا می‏روی؟ خالد گفت: به خدا قسم راه روشن و آشکار شده است و محمد پیامبر است. نزد او می‏روم و مسلمان می‏شوم، تا کی؟ به وی گفتم: به خدا قسم من هم دارم می‏روم تا مسلمان شوم. عمرو میگوید: پس به مدینه و نزد رسول خدا رفتیم. خالد بن ولید پیش رفت و اسلام آورد و بیعت کرد. سپس من بهایشان نزدیک شدم و گفتم: ای رسول خدا من بر این با شما بیعت می‏کنم که گناهان سابق من آمرزیده شود و آنچه را که قبلاً روی داده است بهیاد نیاورم. رسول خدا فرمود: ای عمرو، بیعت کن، اسلام و هجرت گناهان سابق را پاک میکنند. عمرو میگوید: پس با ایشان بیعت کردم و سپس برگشتم.[4] در روایت دیگری آمده است که گفت: وقتی که خدا اسلام را در قلب من انداخت، نزد رسول خدا رفتم و گفتم: دست راستتان را بیاورید تا با شما بیعت کنم. پس ایشان دست راست خود را آوردند، اما من دست خود را جمع کردم. پیامبر فرمود: ای عمرو تو را چه شده است؟ گفتم: می‏خواهم شرطی بگذارم. پیامبر فرمود: چه شرطی می‏خواهی بگذاری؟ گفتم: اینکه گناهانم آمرزیده شود. پیامبر فرمود: آیا نمی‏دانی که اسلام و هجرت و حج کارها و گناهان سابق را محو و پاک میکنند؟[5]
2- رسول خدا سپاهی را به فرماندهی عمرو بن عاص مجهز کرد و روانه ذات السلاسل ساخت تا قضاعه را که ماجرای مؤته آنان را مغرور ساخت و در آن نبرد با رومیان شرکت کرد و به جمع نیرو اقدام نموده بود تا به مدینه نزدیک شود. پس عمرو بن عاص همراه با سیصد نفر از مهاجران و انصار به سرزمین آنان رفت. وقتی که عمرو به مکان تجمع دشمنان رسید به وی خبر دادند که تعداد دشمنان بسیار زیاد است. پس کسی را نزد رسول خدا فرستاد تا برای وی نیروی کمکی بفرستد. پس نیروی کمکی به فرماندهی أبوعبیده بن جراح برای وی اعزام شد.[6] مسلمانان به نبرد با کفار پرداختند و عمرو به خاک قضاعه نفوذ کرد، اما آنان پای به فرار گذاشته و پراکنده شده و شکست را پذیرفته بودند. بدین سان عمرو موفق به بازگرداندن هیبت اسلام به اطراف شام و بازگرداندن هم پیمانان مسلمانان به دوستی اولیه خود شد و قبائلی دیگر به اسلام گرویدند و بسیاری از مردم بنی عبس و بنی مرة و بنی ذبیان مسلمان شدند. نیز قبیله فزارة و رئیس آن عیینة بن حصن هم پیمان مسلمانان شدند و بنی سلیم و در رأس آن عباس بن مرداس و بنی أشجع از آنها تبعیت نمودند. بدین سان مسلمانان به قوی ترین نیرو در شمال سرزمینهای عرب تبدیل شدند، گرچه همه این قبائل در بلاد عرب نبود.[7] در این واقعه درسهای و عبرتهایی و حکمتهایی وجود دارد که متعلق به عمرو بن عاص است، از جمله:
الف- اخلاص عمرو بن عاص
عمرو بن عاص میگوید: رسول خدا کسی را نزد من فرستاد و فرمود: لباس و سلاحت را بردار و نزد من بیا. من نزد ایشان رفتم و ایشان داشتند وضو می‏گرفتند. ایشان سرش را بلند کرد و به من نگاه‏انداخت و سپس سرش را پایین افکند و فرمود: من می‏خواهم تو را به فرماندهی بر سپاهی- یعنی سپاه سریه ذات السلاسل- فرستم و خدا تو را سالم و غنیمت گرفته نماید و تو را به صورتی شایسته به مال راغب نماید. عمرو میگوید: گفتم: ای رسول خدا من به خاطر کسب مال اسلام نیاوردم، بلکه به خاطر رغبت و اشتیاق به اسلام و بودن و اقامت با شما اسلام را قبول کردم. پس رسول خدا فرمود: ای عمرو مال صالح برای مرد صالح بسیار خوب است.[8]
این موضع گیری عمرو بر قدرت ایمان و صداقت و اخلاص عمرو بن عاص نسبت به اسلام و اشتیاق وی به همراهی با رسول خدا دلالت دارد و رسول خدا برای وی بیان نمود که مال حلال نعمت است اگر در دست مرد صالح قرار بگیرد، زیرا به وسیله آن مال رضایت خدا را جستجو می‏کند و آن را در وجوه خیر چون رعایت و سرپرستی یتیمان و زنان بی سرپرست و داعیان و پشتیبانی از مجاهدان و طرحهای خیر و دیگر کارهای نیک به مصرف می‏رساند و با آن خود و خانوادهاش را از گناه دور می‏کند،[9] و با آن مسلمانان بی نیاز می‏شوند. از این حدیث میتوان بهاین نکته رسید که تلاش بنده برای دستیابی به مال شایسته امری پسندیده و مورد تشویق رسول خدا است. همچنین مرد ثروتمند اگر بتوانیم که او را صالح گردانیم تا هم خود صالح بوده و هم مال صالح داشته باشد، این نیز امری مطلوب و پسندیده است و این برای او و اسلام و مسلمانان بهتر است.
ب- تمایل زیاد عمرو به سلامت نیروهایش
رسول خدا عمر را به غزوه ذات السلاسل فرستاد و گرفتار سرما شدند. پس عمرو به آنان گفت: کسی آتش روشن نکند. وقتی که نیروها به مدینه برگشتند نزد رسول خدا از عمرو شکایت کردند. عمرو در جواب گفت: ای رسول خدا تعدادشان کم بود و ترس این را داشتم که دشمن کمی‏تعداد آنان را مشاهده کند و آنان را از تعقیب دشمن نهی کردم تا مبادا گرفتار کمین دشمن شوند. پس رسول خدا از این کار وی خشنود شد.[10]
ج- از جمله نمودهای دانش فقهی عمرو بن عاص
عمرو بن عاص میگوید: در شبی سرد در غزوه ذات السلاسل دچار احتلام شدم و ترسیدم که اگر غسل کنم هلاک شوم. پس تیمم کردم و سپس نماز صبح را با یاران خود خواندم. آنان این موضوع را به اطلاع رسول خدا رساندند و ایشان فرمود: ای عمرو آیا در حالی که جنابت داشتی نماز صبح را با یارانت خواندی؟ من چیزی را که مرا از غسل کردن بازداشت به اطلاع ایشان رساندم و گفتم: من شنیده‏ام که خداوند متعال میفرماید:
{ وَلا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ إِنَّ اللَّهَ كَانَ بِكُمْ رَحِيمًا (٢٩)} النساء: ٢٩
(و خودتان را مکشید زیرا خدا همواره با شما مهربان است). پس رسول خندید و دیگر چیزی نفرمود.[11]
اجتهاد عمرو بن عاص بر فقاهت و عقل سرشار و دقت وی در استنباط حکم از دلیل آن دلالت دارد.[12] اگر فقها در این ماجرا درنگ نمایند میتوانند احکام را بر آن متفرع نمایند. امری که ما[13] را به درنگ در سیره و از جمله سرعت عمرو در استنباط حکم از قرآن و ارتباط وی با قرآن و توانایی وی در درک حکم امور از خلال آیات با وجود گذشتن چیزی حدود چهار ماه از مسلمان شدن وی، اشتیاق به فقاهت و دانش‏اندوزی در دین خدا است. ممکن است که عمرو- این احتمال وارد است- قبل از اسلام خود با قرآن در ارتباط بوده و در جستجوی چیزی برای رسیدن به آن بوده باشد. حال در مقابل مثال دیگری از عظمت این قرآن قرار می‏گیریم که گردن کافران را خم کرد و آنان را در سخت ترین حالات دشمنی با این دین واداشت که به قرآن گوش بسپارند، چنان کهاین امر در عهد مکی نیز مشاهده شد. مؤید این امر شناخت عمرو از قرآن است که در مباحث قبلی مشاهده شد که عمرو از نجاشی خواست از مهاجران حبشه در مورد دیدگاه آنان در مورد عیسی علیه السلام سؤال نماید.[14]

3- فضائل و مناقب عمرو بن عاص
الف- شهادت رسول خدا بر ایمان وی
رسول خدا میفرماید: مسلمان ترین و مؤمن ترین مردم، عمرو بن عاص است.[15] در حدیثی دیگر میفرماید: عمرو و هشام فرزندان عاص، مؤمن هستند.[16] عمرو بن عاص میگوید: مردم در کنار رسول خدا بودند که مردم از چیزی به هراس افتادند. پس همه متفرق شدند. دیدم که شمشیری را در جلوی دو ساق پایش قرار داده و زانوهایش را به سینهاش چسپانده است و در مسجد نشست. وقتی کهاین را دیدم من هم به مانند او عمل کردم. وقتی که رسول خدا بیرون آمد و من و سالم را دید نزد مردم آمد و فرمود: ای مردم چرا به خدا و رسول او پناه نبردید؟ چرا به مانند این دو مرد عمل نکردید؟[17]
ب- رسول خدا او را بر دیگران مقدم می‏دارد و در مورد او شهادت می‏دهد که از صالحان قریش است
از عمرو بن عاص روایت است که گفت: از روزی که من و خالد بن ولید مسلمان شدیم رسول خدا در مورد جنگ کسی را با ما برابر ندانست و کسی را بر ما مقدم نکرد.[18] هم چنین رسول خدا در مورد وی شهادت داد که از صالحان قریش است، چه از ابوملیکه روایت است که گفت: طلحه بن عبیدالله گفت: شنیدم که رسول خدا میفرماید: عمرو بن عاص از صالحان قریش است.[19] این درسی نبوی در شناخت رسول خدا از معادن مردان و استفاده از آنان است.
ج- دعای رسول خدا برای وی
از زهیر بن بلوی از عمویش علقمه بن رمثه بلوی روایت است که گفت: رسول خدا عمرو بن عاص را به بحرین فرستاد. سپس رسول خدا چرتی زد و بعد بیدار شد و فرمود: خداوند عمرو را رحمت کند. پس ما شروع بهیادآوری کسانی کردیم که نامشان عمرو می‏باشد. سپس رسول خدا چرت دیگری زد و بعد بیدار شد و فرمود: خداوند عمرو را رحمت کند. سپس چرت سوم را زد و بیدار شد و فرمود: خداوند عمرو را رحمت می‏کند. گفتیم: ای رسول خدا کدام عمرو مد نظر شما است؟ فرمود: عمرو بن عاص. گفتیم: مگر او را چه شده است؟ فرمود: در خواب دیدم که از مردم خواستم صدقه بدهند و او بیشترین صدقه را آورد و به او گفتم: این صدقه را از کجا آوردهای؟ گفت: از نزد خدا. عمرو راست میگوید زیرا عمرو در نزد خدا خیر زیادی دارد. زهیر میگوید: وقتی که فتنه روی داد، گفتم: از عمرو تبعیت می‏کنم، زیرا رسول خدا در مورد وی آن سخن را بیان فرمود و از او جدا نمی‏شوم.[20]
4- کارهای عمرو بن عاص در زمان ابوبکر و عمر و عثمان رضی الله عنهم
رسول خدا عمرو را نزد جیفر و عباد فرزندان جلندی فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت کند. عمرو هم رفت و آنان را به اسلام فراخواند و آن دو نبوت رسول خدا را تصدیق کردند و عمرو را جهت گرفتن زکات و حکم در مورد قوم خود آزاد گذاشتند و کمک ایشان علیه مخالفان بودند.[21] بعد از وفات رسول خدا، ابوبکر صدیق عمرو بن عاص را در رأس سپاهی روانه فلسطین کرد. ابوبکر او را میان باقی ماندن بر سر کاری که برای انجام آن گسیل شده بود و بین اینکه خیر دنیا و آخرت را برای او برگزیند، اما عمرو کار خود را دوست داشت. پس در جواب ابوبکر نوشت: من یکی از تیرهای اسلام هستم و بعد از خدا این تو هستی کهاین تیر را پرتاب می‏کنی و جمع می‏کنی. پس ببین کدام هدف سخت تر و ترسناک تر و بهتر است و مرا به سوی آن پرتاب کن.[22] وقتی که عمرو به مدینه بازگشت ابوبکر به او دستور داد که از مدینه خارج شود و اردو بزند تا مردم را همراه او کند. سپس او را با سپاهی روانه شام کرد.[23]
در نبرد یرموک عمرو در رأس جناح راست سپاه بود و مشارکت وی تأثیر زیادی بر پیروزی مسلمانان نهاد. بعد از وفات ابوبکر صدیق، عمرو در شام به کار خود ادامه داد و در حرکت فتح اسلامی‏در شام مشارکت فعالی داشت. وی در فتح بیسان و طبریه و اجنادین با شرحبیل بن حسنه همکاری نمود.[24] وی همچنین اقدام به فتح غزه، اللد، یُبنی، عمواس، بیت جبرین، یافا، رفح و بیت المقدس کرد. عمرو تنها به فتح سرزمینهای شام اکتفا نکرد، بلکه سرزمینهای مشهور مصر را نیز فتح کرد، زیرا عمربن خطاب بعد از فراغت از فتح شام به عمرو فرمان داد که با سپاهیان همراه خود به مصر برود. عمرو نیز عازم آنجا شد و به عریش رسید و آنجا را فتح کرد. همچنین حرکت فتح شامل نقاط دیگری شد که عبارتند از: فرما، فسطاط، حصن بابلیون، عین شمس، فیوم، أشمونین، أخمیم، بشرود، تنیس، دمیاط، تونة، دقهلة، اسکندریه و برخی دیگر از سرزمینهای آفریقائی چون برقة، زویلة و طرابلس شد.[25]
عمر فاروق به شایستگی عمرو برای رهبری و امامت گواهی داده و میگوید: شایسته نیست که عمرو بن عاص جز به امیری بر روی زمین راه برود.[26] وی در زمان عثمان از نزدیکان خلیفه و از مشاوران او بود و زمانی که عثمان محاصره شد عمرو بن عاص از مدینه عازم شام شد و گفت: ای مردم مدینه به خدا هر که در مدینه باشد و عثمان کشته شود خداوند عزوجل او را ذلیل می‏کند و هر کس توان یاری او را ندارد باید فرار کند. پس عمرو حرکت کرد و پسرانش عبدالله و محمد نیز با وی رفتند و بعد از وی حسان بن ثابت نیز از مدینه خارج شد و بعد از این حوادثی که خدا میخواست روی داد.[27] وقتی که خبر کشته شدن عثمان و بیعت مردم با علی به عمرو بن عاص رسید، عمرو گفت: خداوند عثمان را رحمت کند و او را بیامرزد. پس سلامة بن زنباع جذامی‏گفت: ای مردم قریش، به خدا میان شما و عربان دری بود که شکسته شد. پس دری دیگر پیدا کنید. عمرو گفت: ما هم همین را می‏خواهیم. اصلاح در به متهای نیاز دارد که حق را از ورطه جنگ بیرون آورد و مردم در عدالت همانند باشند. سپس شعری را به تمثیل خواند با این مضمون:
فیالهف نفسی علی مالک و هل یصرف مالک حفظ القدر
أنزع من الحر أودی بهم فأعذرهمام بقومی‏سکر
(ای دریغ از مالک، مگر دریغ خوردن موجب تغییر تقدیر می‏شود. مگر گرما نابودشان کرد که معذورشان دارم یا قوم من دچار مستی بودند).
آنگاه پیاده راه افتاد و می‏گریست و می‏گفت: ای دریغ برای عثمان، حیاء و دین از میان رفت. وی همچنان به راه ادامه داد تا به دمشق رسید.[28]
این تصویری درست از عمرو بن عاص است که همگام با شخصیت او و سیر زندگی او و نزدیکی او به عثمان است، اما تصویری که او را انسانی سازشکار و طمع ورز و مشتاق به دنیا نشان می‏دهد در روایاتی وارد شده که متروک و ضعیف هستند و واقدی از موسی بن یعقوب ذکر کرده است.[29]
تعدادی از نویسندگان و مؤرخان تحت تأثیر این روایات ضعیف و نادرست قرار گرفته و عمرو را در جایگاهی پست قرار داده‏اند، مانند آنچه که محمود شیت خطاب،[30] عبدالخالق سید ابو رابیه[31] و عباس محمود العقاد نوشتهاند. عقاد اصلاً در این نوشته‏ها خود را فراتر از این می‏داند که به سند نگاه کرده و خواننده را کوچک می‏شمارند و سیمای معاویه و عمرو بن عاص را چنین نشان میدهند که افرادی فرصت طلب و منفعت اندیش بودهاند. اگر همه منتقدان تاریخ در مورد بطلان روایات مورد استدلال عقاد اتفاق نظر پیدا کنند، این برای عقاد اهمیتی ندارد، زیرا وی بعد از ذکر روایات واهی و ضعیف و غیر قابل استدلال میگوید: منتقدان تاریخ هر چه می‏خواهند در مورد صدق این گفتگو و صحت این سخنان و آنچه که نقل آن ثابت شده و سند و نصش ثابت نشده است بگویند، زیرا چیزی که در آن شکی وجود ندارد گرچه همه کتب تاریخی بر ابطال آن اتفاق داشته باشند، این است که اتفاق نظر میان آن دو نفر، توافقی به شکل چانه زنی و همکاری برای رسیدن به خلافت و ولایت بوده است و چانه زنی میان آنان بر سر میزان نصیب هر دو بوده است و اگر چنین نمی‏بود میان آنان توافقی حاصل نمیشد.[32]
شخصیت حقیقی عمرو این است که وی مرد اصول و مبانی بود و هنگامی‏که دید نمیتواند به عثمان کمک کند مدینه را ترک کرد و هنگامی‏که عثمان کشته شد برای عثمان گریه تلخی کرد. وی در زمان عثمان بدون اینکه ولایت داشته باشد وارد مجلس مشورت میشد. وی بعد از قتل عثمان نزد معاویه رفت تا با هم برای جنگ با قاتلان عثمان و گرفتن انتقام خلیفه شهید همکاری نمایند.[33] کشته شدن عثمان برای اینکه همه خشم او را بر مجرمان خونریز به حرکت درآورد کافی بود و لازم بود که مکان دیگری برای گرفتن انتقام از این افرادی انتخاب میشد که بر حرم رسول خدا جسارت به خرج داده و خلیفه را در انظار مردم به قتل رسانده بودند. چه شگفتی دارد که عمرو به خاطر عثمان به خشم آید؟ اگر کسی در این مورد شک دارد آن کسی است که حول محور روایات مکذوبی می‏گردد که عمرو را چنین نشان میدهند که قصد دستیابی به حکومت را داشته است.[34]


به نقل از: سيره أميرالمؤمنين علي بن أبي طالب رضي الله عنه و شخصيت و عصر او، تألیف: دكترعلي محمد محمد صلابی



[1] - المعجم الکبیر، طبرانی9/53. ابن اسحاق آن را به صورت مرسل آورده است.
[2] - الإصابة3/2؛ خلافة علی، عبدالحمید، ص263.
[3] - تهذیب التهذیب8/56.
[4] - نک: صحیح السیرة النبویة، ص494؛ سیر أعلام النبلاء3/60؛ سیره ابن هشام2/276.
[5] - صحیح مسلم، شماره121.
[6] - نک: السیرة النبویة الصحیحة2/471؛ سیره ابن هشام3/280.
[7] - نک: السیرة النبویة، أبو شهبة2/433؛ سیره ابن هشام4/280.
[8] - به روایت ابن حبان، شماره2277؛ صحیح السیرة، ص508. البانی آن را صحیح دانسته است.
[9] - نک: التاریخ الإسلامی، حمیدی7/133.
[10] - سیر أعلام النبلاء3/66.
[11] - همان67؛ سند آن صحیح است؛ ابن حبان در شماره202 آن را صحیح دانسته است.
[12] - نک: غزوة الحدیبیة، أبوفارس، ص210.
[13] - معین السیرة، ص381.گوینده آن صالح أحمد شامی‏نویسنده کتاب معین السیرة است.
[14] - نک: معین السیرة، ص381؛ مسند أحمد1/203. راویان آن راویان روایات صحیح است.
[15] - سلسلة الأحادیث الصحیحة1/238شماره155.
[16] - الطبقات4/191؛ السلسلة الصحیحة1/240شماره156.
[17] - مسند أحمد1/203. سند آن حسن است.
[18] - سنن البیهقی4/43.
[19] - سنن الترمذی، شماره3844.
[20] - المعجم الکبیر5/18؛ المستدرک3/455. حاکم آن را صحیح دانسته و ذهبی میگوید: صححی است و سند آن حسن می‏باشد.
[21] - الطبقات1/262؛ جوتمع السیرة، ابن حزم، ص24،29.
[22] - إتمام الوفاء بسیرة الخلفاء، ص55.
[23] - فتوح الشام، بلاذری، ص48-51.
[24] - تاریخ طبری3/605؛ الکامل، ابن أثیر2/498.
[25] - سیر أعلام النبلاء3/70؛ القیادة العسکریة فی عهد الرسول، ص634-942.
[26] - سیر أعلام النبلاء3/70.
[27] - تاریخ طبری به نقل از: عمرو بن العاص، غضبان، ص464.
[28] - همان.
[29] - عمرو بن العاص، غضبان، ص481.
[30] - سفراء النبی، محمود شیت خطاب، ص508.
[31] - عمرو بن العاص، عبدالخالق سید ابورابیه، ص316.
[32] - عمرو بن العاص، عقاد، ص231-232.
[33] - عمرو بن العاص، غضبان، ص489-490.
[34] - همان492.


اخلاق صحابه هنگام گوش فرا دادن به سخنان پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم




کوشش و تلاش اصحاب و یاران رسول خدا و پایبندی آنان به آداب و اصول تأثیری مهم در خوب حفظ کردن و کنترل دقیق و توانایی آنها در رساندن دعوت خدا به مردم ایفا نمود که از جمله این آداب و اصول می‌توان به خصلتهای ذیل اشاره کرد:

1- سکوت کامل و گوش فرادادن
جایگاه پیامبر خدا  صلي الله عليه و سلم  نزد اصحاب، بزرگ‌تر از آن بود که هنگام سخنرانی وی، به بیهوده کاری بپردازند و یا به سخنان او گوش فرا ندهند و به چیزی دیگر مشغول شوند و یا صدای خود را در حضور او بلند کنند؛ بلکه آنها با جان و دل به او گوش فرا می‌دادند و حافظه خود را آماده و حواسشان را جمع می‌کردند؛ چنانکه علی بن ابی‌طالب در مورد سیرت آن حضرت و همنشینانش می‌گوید: «هرگاه ایشان سخن می‌گفت همنشینانش، سرهایشان را پایین می‌انداختند گویا بر سرهای آنها پرنده نشسته است و بعد از اینکه ساکت می‌شد، سخن می‌گفتند.»[1]

2- ترک جر و بحث و قطع نکردن کلام گوینده
فراهم نمودن چنین جوی در جلسه‌های مربوط به تعلیم و تعلم علاوه بر اینکه بیانگر مؤدب بودن افراد آن جلسه می‌باشد، آرامش خاطر سایر شرکت‌کنندگان را فراهم می‌آورد و به فهم و یادگیری مطالب، کمک می‌کند؛ چنانکه علی بن ابی‌طالب می‌گوید: «در میان سخنان یکدیگر نمی‌پریدند و غوغا نمی‌کردند و وقتی یکی از آنان سخن می‌گفت، دیگران ساکت بودند و به سخنان او گوش می‌دادند تا حرفش تمام می‌گردید[2].» یعنی هر کس از آنها که سخن را آغاز می‌کرد، بقیه ساکت می‌شدند و سخن او را قطع نمی‌کردند و با او به کشمکش نمی‌پرداختند، بدین وسیله مجلس بر وقار و متانت خود باقی می‌ماند و صدای هر یک از حاضران تشخیص داده می‌شد و کوچک‌ترین تشویشی به وجود نمی‌آمد.[3]

3- پیامبر اکرم  صلي الله عليه و سلم  مرجعی برای حل مشکلات اصحاب رسول خدا  صلي الله عليه و سلم ، با کمال تقدیر و احترام به ایشان، درمراجعه برای توضیح آنچه در آن به اشکالی برخورد می‌کردند، تردیدی به خود راه نمی‌دادند و شکی نیست که این مراجعه به فهم کامل و حضور ذهن کمک می‌کرد. از جمله این موارد حدیث حفصه(رض) است که می‌‌گوید: از رسول خدا صلي الله عليه و سلم  پرسیدم: ای پیامبر خدا  صلي الله عليه و سلم ! مگر خداوند نگفته است:
{ وَإِنْ مِنْكُمْ إِلا وَارِدُهَا كَانَ عَلَى رَبِّكَ حَتْمًا مَقْضِيًّا (٧١)} (مریم، 71)
«همه شما وارد دوزخ می‌شوید؛ این امری حتمی و فرمانی است قطعی از پروردگارتان.»
فرمود: مگر از خداوند نشنیده‌ای که خداوند می‌گوید:
{ ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوْا وَنَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيهَا جِثِيًّا (٧٢)} (مریم، 72)
«سپس پرهیزگاران را نجات می‌دهیم و ستمگران را ذلیلانه در آن رها می‌سازیم.»[4]
و از آن جمله حدیث جابر بن عبدالله است که از عبدالله بن انیس رضي الله عنه روایت می‌کند که می‌گوید: از پیامبر خدا شنیدم که می‌فرمود: «خداوند بندگان، یا فرمود مردم را، برهنه و ختنه ناشده حشر می‌گرداند؛ سپس آنها را صدا می‌زند. صدایی که همه آن را یکسان می‌شنوند، آن گاه می‌گوید: «منم پادشاه و داور روز جزا.»
هیچ کس از اهل بهشت را نسزد که وارد بهشت شود و هیچ کس از اهل جهنم را نسزد که وارد جهنم شود؛ در حالی که حق کسی بر گردن اوست و یا بر کسی ستمی روا داشته است تا آنکه او را قصاص کنم؛ حتی اگر به کسی سیلی زده باشد. راوی می‌گوید: پرسیدیم چگونه برهنه و ختنه ناشده خواهیم آمد؟ فرمود: «با بار گناهان یا نیکیها.»
آن گاه رسول خدا، این آیه را تلاوت کرد:
{ الْيَوْمَ تُجْزَى كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ لا ظُلْمَ الْيَوْمَ إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسَابِ (١٧)}  [5] (غافر، 17)
«امروز هر کسی در برابر کاری که کرده است، جزا و سزا داده می‌شود. هیچ گونه ستمی امروز وجود نخواهد داشت. بی‌گمان خداوند سریع الحساب است.»
و این گونه اصحاب مسائل و مشکلات خود را با پیامبر اکرم  صلي الله عليه و سلم  در میان می‌گذاشتند تا آن را بفهمند و هر آنچه فهم آن برایشان دشوار بود، از پیامبر اکرم  صلي الله عليه و سلم  می‌خواستند آن را توضیح دهد و این مناقشه و تکرار اثر بزرگی در فهمیدن و حفظ کردن مطالب داشت.[6]

4- یادآوری احادیث
اصحاب و یاران رسول خدا صلي الله عليه و سلم با شنیدن کلامی از پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم و یا آموختن علمی از ایشان، آن را به یکدیگر یادآوری می‌کردند و به تکرار آن می‌پرداختند تا آن را خوب حفظ کنند؛ چراکه فراگیری کامل و حفظ مطلب، عمل کردن به آن را تقویت می‌نماید. از انس بن مالک رضي الله عنه روایت است که می‌گوید: «ما نزد پیامبر اکرم  صلي الله عليه و سلم  می‌نشستیم و از ایشان حدیث می‌شنیدیم؛ وقتی آن مجلس را ترک می‌نمودیم، به تکرار و مذاکره می‌پرداختیم تا آن را کاملاً حفظ می‌نمودیم.»[7]

5- سؤال در جهت کسب علم و عمل به آن[8]
اصحاب به قصد کسب علم و عمل کردن به آن، از رسول خدا سؤال می‌کردند و بیهوده و برای سرگرمی چیزی نمی‌پرسیدند؛ البته رسول خدا  صلي الله عليه و سلم  نیز کسی نبود که به پرسشهای بیهوده پاسخ بدهد؛ چنانکه سهل بن سعد ساعدی می‌گوید: «پیامبر اکرم  صلي الله عليه و سلم  پرسیدن سؤالهای زیاد را دوست نداشت و آن را عیب می‌شمرد.»[9]
نووی می‌گوید: «منظور پرسشهایی است که نیازی به آن احساس نمی‌گردد و باعث هتک حرمت مسلمانی باشند یا باعث اشاعة عملی ناروا گردند. علما معتقدند: اگر واقعاً از مواردی سؤال گردد که در امور دین به آنها نیازی احساس می‌گردد و یا در آینده این مسائل مطرح خواهد گردید، پرسیدن این گونه سؤالها اشکالی ندارد.»[10]

6- سختگیری نمودن و نپرسیدن از متشابه
پیامبر اکرم  صلي الله عليه و سلم  اصحاب و یاران خود را از این امر بر حذر می‌داشت و وعیدهای سختی برای یاوه گویان و سختگیران بیان می‌نمود و مردم را از همنشینی با چنین کسانی باز می‌داشت؛ چنانکه عایشه می‌گوید: رسول خدا  صلي الله عليه و سلم  در چنین مواقعی این آیه را تلاوت نمود:
{ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلا أُولُو الألْبَابِ (٧)} (آل عمران، 7)
«او است که کتاب را بر تو نازل کرده است. بخشی از آن، آیه‌های محکمات است. آنها اصل و اساس این کتاب هستند و بخشی از آن آیه‌های متشابهات است و اما کسانی که در دلهایشان کژی است، برای فتنه‌‌انگیزی و تأویل به دنبال متشابهات می‌افتند در حالی که تأویل آنها را جز خدا نمی‌داند و راسخان در دانش می‌گویند ما به همة آنها ایمان داریم؛ همه از سوی خدای ما است. جز صاحبان عقل متذکر نمی‌شوند.»
پیامبر اکرم  صلي الله عليه و سلم  در مورد این افراد می‌فرماید: «کسانی که متشابهات را دنبال می‌کنند، اینها کسانی هستند که خداوند آنها را نام برده است؛ پس از آنها بپرهیزید.»[11]

7- نپرسیدن از مسئله‌ای که شارع در مورد آن سکوت کرده است
صحابه پایبند این ادب بودند و خود را مکلف می‌دانستند که سؤالهایی را نپرسند که شارع در مورد آن سکوت کرده است تا با چنین سؤالاتی باعث واجب شدن آنچه شریعت واجب نکرده است و یا تحریم آنچه شریعت حرام نکرده است، نگردند؛ چنانکه خداوند می‌فرماید:
{ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَسْأَلُوا عَنْ أَشْيَاءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ وَإِنْ تَسْأَلُوا عَنْهَا حِينَ يُنَزَّلُ الْقُرْآنُ تُبْدَ لَكُمْ عَفَا اللَّهُ عَنْهَا وَاللَّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ (١٠١)قَدْ سَأَلَهَا قَوْمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ ثُمَّ أَصْبَحُوا بِهَا كَافِرِينَ (١٠٢)} (مائده، 101 – 102)
«ای مؤمنان از مسائلی سؤال مکنید اگر فاش گردند و آشکار شوند شما را ناراحت و بدحال کنند؛ چنانچه به هنگام نزول قرآن راجع بدانها پرس و جو کنید، برای شما بیان و روشن می‌شوند. خداوند از این مسائل گذشته است و خداوند بس آمرزگار و بردبار است. جمعی از پیشینیان از آنها سؤال کردند و بعد از آن نسبت بدانها به مخالفت برخاستند و منکر آنها شدند.»
همچنین رسول خدا، از این عمل باز می‌داشت؛ چنانکه از سعد بن ابی‌وقاص رضي الله عنه  روایت است که پیامبر خدا  صلي الله عليه و سلم  فرمود: «بزرگ‌ترین جرم را کسی مرتکب شده است که از چیزی بپرسد که حرام قرار داده نشده است و به خاطر سؤال وی حرام قرار داده شود.»[12]

8- غنیمت شمردن تنهایی پیامبر اکرم  صلي الله عليه و سلم  و سؤال به موقع از ایشان
اصحاب اوقات مناسب را برای پرسیدن در نظر می‌گرفتند؛ چنانکه خلوت و تنهایی پیامبر را غنیمت می‌شمردند. از ابوموسی اشعری  رضي الله عنه  روایت است که رسول خدا  صلي الله عليه و سلم  پس از اتمام نماز فجر می‌نشست. ما دور ایشان حلقه می‌زدیم. برخی از ایشان قرآن فرا می‌گرفتند؛ عده‌ای در مورد میراث می‌پرسیدند و برخی از تعبیر خوابهایی که دیده بودند، می‌پرسیدند.[13]

9- رعایت حالت پیامبر اکرم  صلي الله عليه و سلم  و پافشاری نکردن بر پرسیدن سؤال از ایشان
اصحاب و یاران پیامبر اکرم  صلي الله عليه و سلم  بعد از آنکه از سؤال کردن نهی شده بودند، منتظر حضور افراد آگاه و عاقل بادیه‌نشین بودند تا آنان سؤالهای خود را از پیامبر  صلي الله عليه و سلم  بپرسند و آنان نیز شاهد این سؤال و جواب باشند؛ چنانکه انس بن مالک می‌گوید:
«ما از اینکه از پیامبر اکرم  صلي الله عليه و سلم  چیزی بپرسیم، نهی شدیم؛ پس ما دوست داشتیم مرد بادیه‌نشین عاقلی در خدمت پیامبر خدا حضور یابد و سؤالهای خود را از ایشان بپرسد و ما شاهد این سؤال و جواب باشیم؛ چنانکه روزی مردی بادیه‌نشین آمد و گفت: ای محمد، فرستاده‌ات به نزد ما آمد و به ما گفت: تو می‌گویی که خداوند تو را فرستاده است؟ فرمود: «راست گفته است.»[14]
بر این اساس ساختار تربیتی در جامعه جدید از خلال مواضع عملی روشن، همگام با فریضة تعلیم و تعلم میان افراد جامعه مسلمان ادامه یافت. بدین صورت این رهنمودها در آماده کردن فرد مسلمان و امت مسلمانی که پیامبر اکرم  صلي الله عليه و سلم  آن را تأسیس نمود مؤثر واقع گردید.


[1]- الترمذی فی الشمائل، المحمدیه، باب ماجاء فی خلق رسول الله، شماره 335.
[2]- همان.
[3]- مناهج و آداب الصحابه، ص 78.
[4]- ابن ماجه، کتاب الزهد، باب ذکر البعث، ج 2، ص 1431.
[5]- اخرجه الحاکم، ج 2، ص 437 و صححه و وافقه الذهبی.
[6]- مناهج و آداب الصحابه، ص 80.
[7]- اخرجه الخطیب فی الجامع، ج 1، ص 363 – 364 و فیه یزید الرقاشی و هو ضعیف.
[8]- مناهج آداب الصحابه، ص 96.
[9]- ابوخیثمه زهیر بن حرب با سند صحیح در کتاب العلم آورده است، ص 20، شماره 77.
[10]- شرح النووی علی مسلم، ج 3، ص 74، چاپ الشعب.
[11]- البخاری، کتاب التفسیر، سوره آل عمران، شمارة 4547.
[12]- الدارمی فی مقدمته، باب من هاب الفتیا و کره التنطع، ج 1، ص 65، شماره 138.
[13]- قال الهیثمی فی مجمع الزوائد، ج 1، ص 159 – رواه الطبرانی فی الکبیر و فیه محمد بن عمر رومی، ضعفه ابوداود و ابوزرعه وثقه ابن حبان.
[14]- مسلم، کتاب الایمان، باب السوال عن ارکان الاسلام، ج 1، ص 41 – 42.



برگرفته از:
الگوی هدایت (تحلیل وقایع زندگی پیامبر اکرم)، جلد اول، مؤلف : علی محمّد صلّابی، مترجم: هیئت علمی انتشارات حرمین.